به گزارش اطلاعات آنلاین، جفری ساکس، تحلیلگر ارشد و استاد برجسته دانشگاه کلمبیا در آمریکا، شیوه پایانبندی جنگ ایران را در تحلیل تازه خود چنین تشریح کرده است: تشدید مجدد تنش احتمالاً منجر به تخریب زیرساختهای نفت، گاز و آبشیرینکنهای منطقه خواهد شد و فاجعهای جهانی و طولانیمدت را رقم خواهد زد. ایران میتواند هزینههایی را تحمیل کند که ایالات متحده قادر به تحمل آن نیست و جهان نباید متحمل آن شود.
طرح جنگ آمریکا و اسرائیل، یک حمله برای زدن سر مار بود که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر و دیوید بارنیا، مدیر موساد آن را به دونالد ترامپ فروختند. فرضیه این بود که یک کارزار بمباران مشترک و تهاجمی آمریکا و اسرائیل، ساختار فرماندهی، برنامه هستهای و رهبری ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران را چنان تضعیف میکند که رژیم از هم میپاشد. سپس ایالات متحده و اسرائیل یک دولت انعطافپذیر را در تهران تحمیل خواهند کرد.
به نظر میرسد ترامپ متقاعد شده بود که ایران همان مسیری را که در ونزوئلا طی کرده بود، دنبال خواهد کرد. عملیات آمریکا در ونزوئلا در ژانویه ۲۰۲۶، نیکلاس مادورو، رئیس جمهوری ونزوئلا را در عملیاتی که به نظر میرسد بین سیا و عناصری در داخل دولت ونزوئلا هماهنگ شده بود، برکنار کرد. آمریکا رژیمی مطیعتر به دست آورد، در حالی که بیشتر ساختار قدرت ونزوئلا همچنان پابرجا ماند. به نظر میرسد ترامپ سادهلوحانه باور داشته است که همین نتیجه در ایران نیز رخ میدهد.
با این حال، عملیات ایران نتوانست یک رژیم مطیع در تهران ایجاد کند. ایران از نظر تاریخی، فناوری، فرهنگی، جغرافیایی، نظامی، جمعیتی یا ژئوپلیتیکی شبیه ونزوئلا نیست. هر اتفاقی که در کاراکاس افتاد، ارتباط چندانی با آنچه در تهران رخ خواهد داد، نداشت. حکومت ایران دچار انشقاق نشد. سپاه پاسداران، که به هیچ وجه از هم نپاشیده بود، با فرماندهی داخلی مستحکمتر و نقش گستردهتر در معماری امنیت ملی ظهور کرد. دفتر رهبری پابرجا ماند؛ نهاد مذهبی از آن حمایت کرد و مردم علیه حمله خارجی متحد شدند.
دو ماه گذشته است، ترامپ و نتانیاهو هیچ دولت جانشینی در ایران تحت کنترل خود ندارند، هیچ ایرانی تصمیمی برای پایان دادن به جنگ ندارد و هیچ مسیر نظامی به سوی پیروزی نیست. تنها مسیر و مسیری که به نظر میرسد ایالات متحده در حال طی کردن آن است، عقبنشینی است، در حالی که ایران مسئول تنگه هرمز است و هیچیک از مسائل دیگر بین ایالات متحده و ایران حل و فصل نشده است. دلایل متعدد محاسبات اشتباه فاجعهبار آمریکا و موفقیتهای ایران را توضیح میدهد.
اول اینکه، رهبران آمریکا اساساً در مورد ایران قضاوت نادرستی داشتند. ایران تمدنی بزرگ با ۵۰۰۰ سال تاریخ، فرهنگ عمیق، تابآوری ملی و غرور است. دولت ایران قرار نبود تسلیم قلدری و بمباران آمریکا شود، به خصوص با توجه به این واقعیت که ایرانیان به یاد دارند چگونه ایالات متحده در سال ۱۹۵۳ با سرنگونی یک دولت منتخب دموکراتیک و روی کار آوردن یک حکومت پلیسی که ۲۷ سال دوام آورد، دموکراسی ایران را نابود کرد.
دوم، رهبران آمریکا به شکلی چشمگیر پیچیدگیهای فناورانه ایران را دست کم گرفتند. ایران از مهندسی و ریاضیات در سطح جهانی برخوردار است. این کشور یک پایگاه صنعتی دفاعی بومی با موشکهای بالستیک پیشرفته، صنعت پهپاد بومی و قابلیت بومی پرتاب ماهوارهها به مدار ایجاد کرده است. سابقه توسعه فناوری ایران، که با وجود ۴۰ سال تحریمهای فزاینده ایجاد شده است، یک دستاورد ملی خیرهکننده است.
سوم، فناوری نظامی به گونهای تغییر کرده که به نفع ایران است. موشکهای بالستیک ایران بخش کوچکی از موشکهای رهگیر آمریکایی مستقر در برابر آنها را هزینه میکنند. پهپادهای ایرانی 20 هزار دلار هزینه دارند؛ موشکهای رهگیر دفاع هوایی آمریکا 4 میلیون دلار. موشکهای ضد کشتی ایران با هزینههایی بسیار ناچیز ناوشکنهای آمریکایی را که 2 تا 3 میلیارد دلار هزینه دارند، تهدید میکنند. شبکه ضد دسترسی و ممانعت منطقهای ایران در اطراف خلیج فارس، ظرفیت اشباع پدافند هوایی چندلایه، پهپاد و موشک و قابلیت ممانعت دریایی در تنگه هرمز، هزینه عملیاتی تحمیل اراده آمریکا بر ایران را بسیار بیشتر از آن چیزی کرده است که ایالات متحده بتواند تحمل کند، به ویژه با توجه به تخریب تلافیجویانهای که ایران میتواند بر کشورهای همسایه تحمیل کند.
چهارم، روند سیاستگذاری ایالات متحده غیرمنطقی شده است. جنگ ایران از سوی حلقهای کوچک از وفاداران به ریاست جمهوری در مار-آ-لاگو، بدون هیچ فرآیند بین سازمانی رسمی و یک شورای امنیت ملی که در طول سال گذشته تهی شده بود، تصمیمگیری شد. جو کنت، مدیر مرکز ملی مبارزه با تروریسم ترامپ، در 17 مارس با نامهای عمومی استعفا داد و آن را «اتاق پژواک» توصیف کرد که برای فریب رئیس جمهوری استفاده میشد. این جنگ محصول یک سیستم تصمیمگیری بود که در آن دستگاه مشورتی خاموش شده بود.
این نه جنگ ضرورت بود نه جنگ انتخاب. این جنگ هوی و هوس بود. فرضیه اصلی، هژمونی بود. ایالات متحده در تلاش بود تا سلطه جهانی خود را که دیگر ندارد حفظ کند و اسرائیل در تلاش بود تا سلطه منطقهای خود را که هرگز نخواهد داشت، برقرار کند.
با توجه به همه این موارد، پایان احتمالی این جنگ احتمالاً با بازگشت به چیزی نزدیک به وضع موجود قبل از آن خواهد بود، به جز سه واقعیت جدید در صحنه میدانی. اول، ایران کنترل عملیاتی بر تنگه هرمز خواهد داشت. دوم، موضع بازدارندگی ایران به شکلی بسیار چشمگیر افزایش خواهد یافت. سوم، حضور نظامی بلندمدت ایالات متحده در خلیج فارس بسیار کاهش خواهد یافت. سایر مسائلی که ظاهراً ایالات متحده را به حمله به ایران ترغیب کرده بودند - برنامه هستهای ایران، نیروهای نیابتی منطقهای، زرادخانه موشکی - به احتمال زیاد در همان جایی که در آغاز جنگ بودند، باقی خواهند ماند.
حتی با عقبنشینی ایالات متحده، ایران از برتری خود در برابر همسایگانش استفاده نخواهد کرد. سه دلیل آن را توضیح میدهد. اول، ایران منافع راهبردی بلندمدتی در همکاری با همسایگان خلیج فارس خود دارد، نه یک جنگ مداوم. دوم، ایران هیچ علاقهای به شروع مجدد جنگی که به تازگی با موفقیت به آن پایان داده نخواهد داشت. سوم، اگر ایران به هر گونه محدودیتی نیاز داشته باشد، از سوی حامیان بزرگ خود، روسیه و چین، که هر دو خواهان منطقهای باثبات و مرفه هستند، مهار خواهد شد. رهبری ایران این را آشکارا درک میکند و جنگ را متوقف خواهد کرد.
ترامپ بدون شک سعی خواهد کرد عقبنشینی پیش رو را یک پیروزی بزرگ نظامی و راهبردی به تصویر بکشد. چنین ادعاهایی صحت نخواهد داشت. حقیقت این است که ایران بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که ایالات متحده درک میکرد؛ تصمیم برای جنگ غیرمنطقی بود و فناوری اساسی جنگ علیه آمریکا تغییر کرده است. امپراتوری آمریکا نمیتواند جنگ علیه ایران را با هزینه مالی، نظامی و سیاسی قابل قبول به پایان برساند و در آن پیروز شود. با این حال، آنچه آمریکا میتواند دوباره به دست آورد، مقداری عقلانیت است. وقت آن رسیده است که ایالات متحده به عملیات تغییر رژیم خود پایان دهد و به قوانین و دیپلماسی بینالمللی بازگردد.