دکتر حسین الهی قمشهای
در این روزها یکی از بهترین اموری که موجب آرامش تواند بود، عرفان و معنویت است. به همین روی متن زیر از مقدمه دیوان حافظ به تصحیح دکتر الهی قمشهای انتخاب شده است.
بوی خدا
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من اورا ز محبان خدا میبینم
حافظ از محبان خداست و به مصداق سخن مولانا که گفت:
هر که عاشق دیدیاش، معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
دلبران بر بیدلان فتنه به جان
جمله معشوقان شکار عاشقان
(مثنوی)
خود نیز از محبوبان حضرت حق و از مستوران خیمه عزتّ اوست که چون سخنش در آن درگاه مُهر قبول یافت، مقبول طبع مردم صاحبنظر گردید و مهرش در دل عارف و عامی بنشست:
دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری، سخن عشق نشانی دارد
(حافظ)
سرّ محبوبیت سعدی و مولانا و همه شاعران و هنرمندانی که به جاذبه حسن و کرشمه و دلبری ملک دلها را تصرف کردهاند، همین است که از نقش و نغمه ایشان، بوی خوش آشنایی به مشام میرسد و چون عطار آفاق جهان را به بوی آن یار که پنهان و آشکار محبوب جمله جهان است، عطرآگین کردهاند.
کردی ای عطار، بر عالم نثار
نافه مشک هر زمانی صدهزار
(عطار)
شمس تا ملک ولایت به تصرف آورد
سخنش در همه آفاق روان میبینم
(دیوان شمس)
هر کجا بوی خدا میآید
خلق بین بیسر وپا میآید
(نظامی)
حسن تو نادراست دراین عهد و شعر من
من چشم بر تو و همگان گوش بر منند
(سعدی)
این خسرو خوبان و محبوب عالمیان که:
عین پیدایی است و بس پنهان
سرّ پنهانی است و بس پیدا
(الهی قمشهای)
همان شاخ نبات و شمع شبافروز و غزال رعنا و سرو بلندبالای حافظ است که جمله عاشقان به داغ او مردهاند و جمله عاشقان به داغ او زندهاند.
زنده کدام است برِ هوشیار؟
آن که بمیرد به سر کوی یار
(سعدی)
و دیوان حافظ خود شرح جمال همان ساقی است که هشتجنّت یک فروغ روی او و هفتدوزخ شمّهای از درد فراق اوست:
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی است که از روزگار هجران گفت
(حافظ)
هشتجنت شمّهای از وصف تمثال جمالش
هفتدوزخ مجملی از شرح آه آتشینم
(الهی قمشهای)
عالم نامنتهای کثرت، شرح تطاول جَعد مشکین اوست که عین پریشانی است و در عین پریشانی، مایه جمعیّت است؛ و در عین جمع، مجموعان عالم را پریشان خود کرده و مجنونوار سر به کوه و بیابان داده است:
تا سرِ زلف پریشان تو در جمع آمد
هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
(سعدی)
زلف آشفته او موجب جمعیت ماست
چون چنین است، پس آشفتهترش باید کرد
(حافظ)
جام تعیّنات و ماهیّات
این ساقی سرمست که اول بار شراب هستی را در جام تعیّنات و ماهیّات ریخت و به تعبیر حافظ جرعهای بر خاک فشاند و عوالم بینهایت را مست و شیدای خود کرد، هرچند در مقام ذات از نام و نشان و تجلیّ و صورت مبرّاست و در پس پرده غیب ازلاً وابداً از اندیشه عقول و دیده ناظران پنهان است، اما حافظ او را به هزار نام و نشان بر پرده غزلیات خویش نقش کرده و به مصداق سخن محییالدین که گفت: «خداوند دوست دارد که او را در همه صورتها عبادت کنند»، او نیز معبودِ خویش را در جلوههای گوناگون «از صنم تا صمد» و از شاهد هرجایی تا عزیز و مُهیمَن ستوده است:
گفتم: صنمپرست مشو، با صمد نشین
گفتا: به کوی عشق هم این و هم آن کنند
(حافظ)
روی تو به هر دیده که بینند، نکوست
نام تو به هر زبان که گویند، خوش است
(منسوب به ابوسعید)
و هرچند گاه و بیگاه پرده اسرار برکشیده و حضرت دوست را با کلمات آشنایی چون «خدا» و «یزدان» و «ایزد» و «رحمن» و «عزیز» و «رحیم» یاد کرده، اما بیشتر سخن را در پرده تخیّلات شاعرانه از چشم اغیار پنهان داشته و در پیش خرقهپوشان ِریاکار سر پیاله را پوشانده است؛ چنانکه در ابیات زیر از یک معشوق به نام های گوناگون و درجات مختلف از روشنی و ابهام یاد کرده است:
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
*
اینهمه عکس خوش و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رخ «ساقی» است که در جام افتاد
*
هرچند که هجران ثمر وصل برآورد
«دهقان ازل» کاش که این تخم نکشتی
*
در نهانخانة عشرت، «صنمی» خوش دارم
کز سر زلف و رُخش، نعل در آتش دارم
*
خیز تا بر کلک ِآن «نقاش» جان افشان کنم
کاینهمه نقش عجب در گردش پرگار داشت
*
اگر آن «ترک» شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
*
ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
مگر آن «شهاب ثاقب» مددی دهد سُها را
*
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش
هر زمان با بوی «رحمان» میوزد باد یمن
*
من از دیار حبیبم، نه ازبلاد غریب
«مُهیمَنا» به رفیقان خود رسان بازم
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد «یزدان» شو و فارغ گذر از اهرمنان
(حافظ)
زلیخا نیز به روایت مولانا، از بیم نامحرمان، نام یوسف را در نامها پنهان کرده بود، سخنان پراکنده میگفت، دل با یکی جمع داشت:
آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام ِ جمله چیز، یوسف کرده بود
نام او در نامـها مکتوم کرد
محرمان را سرّ آن معلوم کرد
گر بگفتی: موم زآتش نرم شد
این بُدی کان یار با ما گرم شد
گر بگفتی: مه برآمد بنگرید
ور بگفتی: سبز شد آن شاخ بید
ور بگفتی: چه همایون است بخت
ور بگفتی که: برافشانید رخت
ور بگفتی: هست نانها بینمک
ور بگفتی: عکس میگردد فلک
صدهزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه ِ او یوسف بدی
توان گفت که حتی کلمات آشنا چون ایزد و رحمن نیز پردهای است تا بیگانگان گمان بردند او در همان سوداها و خیالات ایشان است، چنانکه حافظِ مصریان، ابنفارض در قصیده معروف تائیه کبری فرمود:
فأوهمتُ صبحی ان شراب شرابهم
بسر سّری فی انتشایی بنظرتی
یاران خویش را به گمان انداختم/ که وجد و نشاط و شور و مستی من که از نظاره معشوق است/ نیز از همان شراب باشد که ایشان نوشیدهاند.
و بیگمان درمیان آن «الله» که گدای نان طلب بر زبان میآورد و آن «الله» که سرّ جان و نور دل حافظ است، جز اشتراک لفظ چیزی نیست.
مؤمن و کافر «خدا» گویند، لیک
در میان هر دو فرقی هست نیک
آن گدا گویـد خـدا، از بهر نان
متّقی گوید خـدا، از عیـن جان
سالها گـوید خـدا آن نانخواه
همچو خر مُصحَف کشد از بهر کاه
(مولانا)
از این روست که مولانا با یاران میگوید:
همی گوی آنچه میدانم من و تو
ولی پنهان کنَش در ذکر الله
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟