حمید یزدان پرست
چهارشنبه، ۲۷ اسفند/ ۲۸ ماه رمضان
اینجا همه شعار «هِیهات منّا الذله» سر میدهند، جز یک نفر که میگوید: «هَیهات...» نگاه کردم، دیدم عربی است با دشداشه سیاه و دمپایی، بدون شلوار و جوراب، و پارچه سبزی را به صورتی نه همچون عمامه، بر سر بسته است.
خوشروست و لبخندزنان به مردم میگوید: «رحمَه الله والدیک» (خدا پدر و مادرتان را رحمت کند). کمکم با یکدیگر همراه شدیم و فهمیدم سید است و از نجف آمده. برخی عربیدانیشان گل کرده و با او عربی حرف میزنند، نه بهتر از من و ناچار میشوند بقیه مطلب را با اشارات دست و صورت بیان کنند.
چون اطلاعاتی که برخی میدهند یا نارساست یا نادرست، بهتدریج مخاطبش قرار میگیرم و زود متوجه میشوم که مسأله مهم برایش، مذهب مناطق مختلف ایران است. وقتی میفهمد جایی همه یا اکثریت ساکنانش شیعه هستد، گل از گلش میشکفد و استفهامی میگوید: «والله؟» یادم است دهه ۶۰ طلبهای پاکستانی که به خانه ما میآمد، محور موضوعات برایش همین شیعهبودن افراد بود. با فارسی آمیخته به اردو میپرسید: «رجوی؟» میگفتیم شیعه است، پژمرده میشد.
«منافقین؟» میگفتیم شیعهاند، درهم میشکست و با حسرت میپرسید: «شیعه هستند؟» فهمیدم مسألة آنها در پاکستان، شیعه و سنیبودن افراد و جریانهاست. ناراحت میشد که چرا کسانی که شیعه هستند، در برابر مرجعیت و حکومت اسلامی و اصلاً مقابل شیعیان قرار گرفتهاند. حالا این عراقی نیز سؤالش همین رنگ و بو را دارد: جیلان؟ میگویم: «گیلان اکثرهُم شیعه و قلیلٌ منهم سنی.»
ـ والله؟ ماشاءالله! لرستان؟ «کلُهم شیعه و قلیلٌ منهم غالی» (همه شیعه هستند و اندکی غالی).
ـ غالی؟ (انگار نشنیده است). توضیحکی میدهم که درباره اهلبیت غلو میکنند. میگوید: «اهل أذربیجان مجنونُ العباس» (مردم آذربایجان مجنونِ حضرت عباس هستند) و خوشش میآید و لبخند میزند. در کربلا دیدهام که عراقیها حتی مینویسند: امام عباس، مثل آن پل بزرگ: «جِسر امام عباس» و حالا او میگوید آذریها شیفتة ابوالفضلاند.
کدام ایرانی است که نباشد؟ یک شب در مسجد الجواد بودم، سخنران تعریف میکرد که چندی پیش خودش یا دوستش برای خواندن روضه به خانه یکی از ارمنیها رفت که «سفره حضرت ابوالفضل» انداخته بودند!
مرد تنومند عراقی همینجور استان به استان میپرسد؛ برخی نیز میپرند وسط و حرفهایی میزنند. به کرمان که میرسم، میگویم: «اکثرهم شیعه و قلیلٌ منهم مَجوس» (کمی هم زرتشتی). نمیفهمد: «ایزدی؟» عدهای از کردهای عراق، ایزدی (یا به غلط: یزیدی) هستند و او زرتشتیان را با آنها که در حقیقت بازماندگان مهرپرستی هستند، اشتباه میگیرد.
توضیح که میدهم، میخواهد شاخ دربیاورد که چطور زادگاه حاجقاسم سلیمانی مجوس دارد؟ دیگر دلم نیامد حرف دکتر باستانی پاریزی را نقل کنم که سالها پیش گفته بود: آنجا «چهاریاری» (سُنی)، خوارج، ازلی و شیخی هم دارد.
اینها را نگفته، یکباره ایستاد و نگاه گلایهآمیزی به من کرد و با لحنی تأسفبار و ملامتگرانه گفت: «ایرانیها حاجقاسم را دوست ندارند!» نمیدانم چه شنیده و از کی، توضیح دادم و اندکی آرام گرفت: «او ما را نجات داد. من خودم اسیر داعش شده بودم، حاجقاسم نجاتم داد، والله...» بعد شال گردنش را نشان میدهد که بر یک سرش، تصویر سردار نقش بسته است.
به تقاطع فلسطین که میرسیم، یکی به او میگوید: «اینجا خیلی نزدیک بیت رهبری است.» بلافاصله رو به پایین میایستد و چنانکه در زیارتگاه باشد، دست به سینه سلام میکند.
پیرمردی میگوید: «بیت خامنهای در قلبم است» و او تکرار میکند: بیت خامنایی فی قلبی، فی قلبی، ای والله! (آری به خدا). بچهای تکبیرگویان شعار میدهد و مرگ بر آمریکا و اسرائیل میگوید و او منتظر است برایش ترجمه کنم که به نظرم نیازی نیست: «المَوت لاسرائیل، الموت لامریکا»! هی بچه را نگاه میکند و ماشاءالله، ماشاءالله میگوید و بعد از دیدن کودکان کالسکهنشین و شعاردِه، تشویقشان میکند و چند بار میگوید: «والله ایرانیون أبطال» (به خدا ایرانیها قهرمان هستند) و با آنها شعار میدهد که پدر و مادرشان خوشحال میشوند و برخی عکس میگیرند.
میگوید مدتی است که به ایران آمده و امروز هم از خیابان آزادی با مردم همراه شده. جمعیت فریاد میزنند: «ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد.» رهبر و شهید را میفهمد، متوجه بقیه نمیشود: «طریقٌ طریق؟» میگویم: «یا قائدیَ الشّهید، یَدوم طریقک.» نگاه میکند، میفهمم اشتباه کردهام (در واقع گفتم: راهت پاینده باد)، اصلاح میکنم: «یا قائدیَ الشهید، إنّ مَسیرَتُکَ مستمرّه.» نزدیک چهارراه ولیعصر(ع) از دیدن اینهمه زن و بچه خردسال، دیوانه میشود.
اینها از حملة دشمن نمیترسند؟ این بچهها نمیترسند؟ این زنها فرار نمیکنند؟ اینهمه راه میآیند و روزه هستند؟ «ای، والله ایرانیون ابطال!»
راستش از تعجب او تعجب میکنم. شعاردادن بچهها کجایش شجاعت است؟ این زنان نیز چه فرقی با مردان دارند که حضورشان شجاعانه تلقی شود؟ مگر اینکه در میان عراقیها از این خبرها نباشد.
البته چندی پیش که کتاب «شکست شاهانه» (چاپ ۳۵ سال پیش) را میخواندم، دیدم نویسنده که روانشناس و مدرس علوم سیاسی بوده، به جمله امام استناد میکند که: «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند» و توضیح میدهد امام با بیان این جمله و تکرار مکرر مردم، چگونه هیبت آمریکا را در ذهن ایرانیان شکست و به آنها جسارت بخشید که ابرقدرت دنیا را به چیزی نگیرند.
همیشه این جمله را حرفی خیلی معمولی و تکراری تلقی میکردم، حالا که شگفتزدگی این همسایة عراقی را میبینم، میگویم شاید آن نویسنده حق داشته باشد و هنوز برای غیر ایرانیها گفتن این جمله و باورش دشوار است. ما آنقدر این جمله را از خرد و کلان شنیدهایم که برایمان عادی شده است.
تو رستم تهمتنی!
از چهارراه ولیعصر(عج) واقعاً کارم و بلکه پدرم درآمد. نوحهای که پخش میشد، این بود: «تو رستم تهمتنی، بزن که خوب میزنی/ تو شیر پیلافکنی، بزن که خوب میزنی...» و او فقط تو و رستم را میفهمید، «تهمتن» را متوجه نمیشد و همینطور بقیه جمله را.
تهمتن را «قوی» ترجمه کردم که چندان درست نیست؛ ولی واژهای در ذهن نداشتم و ندارم که ترکیب «بزرگ، دلیر، چابک، ورزیده و چالاک» را برساند.
پس ترجمه کردم: «أنتَ رستمٌ قوی، اِضرب ضَربَاً جَیّداً» که باز فهمیدم درست نیست و من در واقع میگویم: «ضربة خوبی بزن»، باید میگفتم: «اضرب، لأنّکَ تَضربُ جیّداً». از این سختتر، جمله بعدی: «أنتَ أسَدٌ یُسقطُ فیلاً، اِضرب...» او با خوشحالی تکرار میکند: «خُب مِزنی!» من «جَیّدا» ترجمه میکنم، ولی او بهجایش «خوش» میگوید و سر تکان میدهد و با لذت میگوید: «تکلم فارسی حلوا» (فارسی شکر است).
انتظار داشتم بگوید «حُلو»، ولی گفت حلوا. و این جمله را نمیدانم چند بار گفت و مگر راضی میشد به همان دو جمله؟ «خداست یار و یاورت (الله صَدیقکَ و مُعینک)/ توکل است لشکرت (التوکل عَلی الله جَیشُکَ)/ تو فوق هر چه آهنی» (أنتَ فَوق کلِ حَدیدٍ) که شاید رسا نباشد و باید میگفتم «سیف» یا چیزی از این قبیل. جمله آخر را خودش با شادی و احساس پیروزی میگفت: «بزن که خُب مِزنی!» بند بعدی پدرم را درآورد و فهمیدم عربیام چقدر افتضاح است، ضمن اینکه از چپ و راست هم اظهار فضل میشد و همین ذهنم را که متوجه تظاهرات و تشییع بود، بیشتر پریشان میکرد.
او هم که دست برنمیداشت: «غریو شادی جهان، بزن که خوب میزنی» (نعرۀ فرَحُ العالَم، اضرب، ضرباً جیّداً)، «رسیده تا به آسمان، بزن...» (لقد بَلغَ الی السّماء، اضرب...)، «تو آن امید روشنی، بزن...» (انتَ ذلک الأمل المنوّر، اضرب...) به دلم ننشست.
شاعرِ پدرآمرزیده، چرا هرچه پیش میروی، سختترش میکنی؟ من با این خستگی و تشنگی، نزدیک پل کالج، اینها را چگونه ترجمه کنم: «نترس از اینکه دارد روبرویت ناو میآید» (لاتَخف مِن سفینۀً... که از روبرویت میآید! ولم کن به خدا،مُردم)/ «که دارد سوی یک شیر گرسنه، گاو میآید» (لأنّهُ یَجئُ بقرَۀ الی أسَدُ جائع، اضرب...). «حسینی با یزیدی، صلح یک ساعت نخواهد کرد (لن یُصالح الحسینی الیزیدیین ساعۀً/ انت رستم قوی...).
«شبیه چهارپا در باتلاق مرگ وامانده/ ببین بر روی نحسش سیلی ایران به جا مانده». سیّد، بیخیال شو، ذخیرهام تمام شد!
کسی که تمرین ندارد و علمش هم مثل من در آبکش ریخته شده باشد، واقعاً بعضی جاها ذهنش قفل میشود و چیزی به یاد نمیآورد؛ ولی او دستبردار نیست.
پل شاعران
از قدیمالایام عراقیها شعردوست و شاعرپرور بودهاند و میگویند: «شعر در عراق زاده میشود، در سوریه ضعیف میشود و در مصر میمیرد؛ نثر در مصر زاده میشود، در سوریه ضعیف میشود و در عراق میمیرد!» اسم «پل حافظ» (در واقع پل کالج در خیابان انقلاب) را که میشنود، لحظهای به فکر فرو میرود؛ بعد که میگویم: «حافظ شیرازی»، به وجد میآید و شاعران ایران را پشت سر هم ردیف میکند: سعدی، فردوسی، مولوی، خیام و شعراءالمعاصر؟ میگویم: پروین اعتصامی، اخوان ثالث، شاملو... کسانی در ذهنش هستند، این است که به مغزش فشار میآورد و میگوید: «صَبِر، صبِر، صبِر، صبِر، صبِر... نیما، سهراب.
صبِر، صبِر، صبِر، شاعرٌ سیّد فی اذربیجان...» میگویم: شهریار. چیزهایی به گوشش رسیده، بیآنکه معنایش را بفهمد: «علی ای...» درمیماند. مرد جوانی که همراه زنش آمده، ادامه میدهد: «همای رحمت، تو چه آیتی خدا را...»
عراقی به من استاد استاد میبندد و ترجمه میخواهد. «هما» را چه ترجمه کنم؟ مرغ آرمانی و سعادتبخش. ضمن اینکه نمیخواهم در ماه رمضان شعر بخوانم. خدا خیر دهد به آن مرد و زن که جورش را میکشند.
زور میزنم: «یا علی، یا طائر الرّحمه، ما أعظمکَ! انتَ مِن علامات الله»، چه ترجمة یخی! مصرع دوم: «که به ماسَوی فکندی همه سایة هما را». ماسوی عربی است و او احتمالاً «ما» (نحنُ) سوا (جدا) فکر میکرد، چون وقتی گفتم «ماسوی الله»، انگار آشنا دیده باشد، بال درآورد و البته که نتوانستم ترجمه کنم. همینجور مصرع مصرع و بیت بیت پیش میرویم و او وادارم میکند به برگرداندن دست و پا شکسته. برای لحظهای سر تکان میدهد و نگاهش متوجه دوردست میشود و میشکفد: «والله تکلم فارسی حلوا!» و به این ترتیب چند نفر را به خود مشغول میکند.
برو ای گدای مسکین، در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرَم گدا را
چیز پرتی میگویم: اذهب ایها السّائلُ المسکین و دقّ الباب بیت علی/ لأنّه یَعطی خاتم السّلطنه بسائلاً لشدّۀِ کرَمه!
با همه فضاحت علمی (و در واقع بیعلمی)، راستی که در ترجمه بعضی بیتهای این غزل، نزدیک بود منفجر شوم و گریه سر دهم و سرم را بکوبم به جایی. وقتی تند میخوانیم، معمولی رد میشویم؛ ولی وقتی اول شعر را به نثر فارسی دربیاوریم و بعد ترجمه کنیم، تازه اوج سخن و معنیاش جلوهگر میشود؛ مثل این بیت: «به غیر از علی، چه کسی به پسرش میگوید: حالا که قاتل من اسیر توست، با اسیر به نرمی و ملاطفت رفتار کن!»
به جز از علی، که گوید به پسر که: قاتل من
چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا
این وزن لطیف و مهربان را میشود ترجمه کرد؟ غلط غلوط چیزی سر هم میکنم: «مَن غیر علیٍ یَقولُ لإبنه: الآن قاتلی أسیرُکَ، فَعملِ الأسیر بلطف و رحمه؟» ادامه شعر از این هم سختتر است: نه میتوانم بگویم که او خداست، نه میتوانم بگویم انسان است/ متحیرم که پادشاه سرزمین فتوت را چه بنامم!
نه خدا توانمش گفت، نه بشر توانمش خواند
متحیرم چه گویم شه مُلک «لا فَتی» را
لا أستطیعُ أن أقولُ إنّهُ الله، و لا أستطیعُ أن أقول إنّه انسان/ أنا حیرانٌ... بقیه را نمیتوانم، یک دلیلش اینکه شهریار تلمیحی کرده است به سخن فرشتگان که در جنگ گفتند: «لا فتی الا علی» (جوانمردی همچون علی نیست).
میپیچیم در خیابان حافظ و چون تا غروب هنوز مانده، از پل حافظ بالا میرویم که چشمم میافتد به جوانی که سهشنبه پیش در روز بیعت، در میدان انقلاب با هم آشنا شدیم. همچنان شاداب و سرزنده است. باز مثل هفته پیش که برای تشییع فرماندهان شهید آمدیم، افراد مختلف را تشویق میکنم که از پایین پل، بالای پل و آخر پل عکس و فیلم بگیرند.
به چند خبرنگار که فیلمبرداری هم در کنارشان بود، پیشنهاد میکنم با عراقی مصاحبه کنند و واقعاً قصدم این نیست که او را دست بهسر کنم و خودم در بروم، خواستم به نوعی از او قدردانی شود که از خیابان آزادی تا اینجا برای تشییع آمده است؛ اما او خودش سر باز میزند و با سادگی تمام به آنها میگوید: «لا، أنا مِن أمنیّه، مِن حَشدُ الشّعبی» (نه، من امنیتی هستم، از بسیج مردمی عراق)!
یاد مرحوم مهندس جواد رفیع بهخیر که تعریف میکرد روزی در خانه عمهام در کنار شوهر و دوست او، روی چند مقوا شعارهای انقلابی مینوشتیم. آن دو گرم صحبت بودند و سیگار میکشیدند. من و برادرم میدانستیم که بیسواد است، برای محکمکاری پرسیدیم: «شما چهکاره هستید؟» با حالتی که نشانی از غرور داشت، بادی به غبغب انداخت و گفت: «من پلیس مخفی هستم!» آرام با پا مقواها را زیر تخت پنهان کردیم و با او گرم صحبت شدیم تا مبادا مشکوک شود.
خدا بهخیر گذراند. حکایت این آقاست که جار میزند امنیتی است! شبیه این بلا را خودم سر برادرم درآوردم. چهارم یا پنجم دبستان بودم و با همکلاسم مشغول نوشتن مشق. برادرم که دانشجو بود، شروع کرد به زدن حرفهای سیاسی. برای اینکه او را برحذر بدارم، آرام به دوستم گفتم: «وقتی از تو پرسیدم پدرت چه کاره است، بگو تو سازمان کار میکنه.» قبول کرد.
بعد بلند پرسیدم: «نِجی، بابات کجا کار میکنه؟» گفت: «تو سازمان.» برادرم گفت: «سازمان، سازمان اتوبوسرانی، سازمان هواپیمایی». با مداد برای دوستم نوشتم: «امنیت»، گفت: «مادرم میگه آقام تو سازمان امنیت کار میکنه!» (یعنی ساواک)، برادرم دیگر حرفی نزد و خیالم برای مدتی راحت شد.راستی که چه منظرهای است روی پل و حیف که دوربین صداوسیما را نمیبینم. عده زیادی روی تاج پل کالج ایستادهاند و به شکل متقاطع، پل حافظ در پشت، انباشته از جمعیت است و قوسی بزرگ از مردم اوج میگیرند و سرازیر میشوند.
سفارت روسیه را نشان مرد عراقی میدهم و نزدیک بیمارستان نجمیه، برای کارکنانش که از حیاط تماشا میکنند، دست تکان میدهیم و آنها نیز ابراز احساسات میکنند. چیزی به افطار نمانده و مردم خسته و گرسنه و تشنه اند؛ اما شعار میدهند: «قسم به صاحبالزمان، خامنهای زنده است/ امید مستضعفان، خامنهای زنده است/ به حکم دین و قرآن، خامنهای زنده است...»
ساعت ۵ و ۱۰ دقیقه میرسیم به آتشنشانی حسنآباد. مردم به هر نظامی و انتظامی ادای احترام میکنند و آنها نیز سلام نظامی میدهند و خوب است که کلافه نمیشوند. از بس حرف زدهام و خیر سرم ترجمه کردهام، گلویم خشک شده و چون همپایش یادداشت هم برمیدارم، از خستگی و تشنگی تاب رفتن ندارم. در عین حال احساس بیوفایی میکنم که مثل بار قبل تا معراج نروم، آنهم برای دستکم همشهری خودم دکتر لاریجانی و آن جوانان مظلوم ناوی؛ ولی واقعاً فتادم از پا چنان که دانی. از عراقی خداحافظی میکنم. او مسیر زیرگذر را در پیش میگیرد و من مسیر میدان حسنآباد را. همین جاست که خبر میآید آقای خطیب ـ وزیر اطلاعات ـ را هم زدهاند.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟