یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۲
نظرات: ۰
۰
-
نقاط قوت و ضعف ایران از جنگ ۱۲ روزه تا نبرد رمضان؛ سرمایه اجتماعی، بازوی قدرتمند توان بازدارندگی ایران

بامداد جمعه ۲۳ خردادماه ۱۴۰۴، رژیم صهیونی با چراغ سبز آمریکا و پشتیبانی همه‌جانبه این کشور به جمهوری اسلامی ایران حمله کرد. این رویداد که برای ۱۲ روز تا سوم تیر ادامه یافت، ماهیت تقابل میان آمریکا و رژیم صهیونی با ایران را تغییر داد.

شاید شگفت انگیزترین بخش این نبرد دروازه‌ای بود که به سوی تحولات عمیق راهبردی و ژئوپلیتیکی گشوده شد؛ تحولاتی که به باور بسیاری از تحلیلگران نقطه شروع افول هژمونی آمریکا و شکست راهبردی او در غرب آسیا محسوب می‌شود. به همین منظور، علیرضا جاجرمی، مشاور و دستیار وزیر دادگستری در امور اجتماعی، درباره این جنگ و پیامدهایش با روزنامه اطلاعات گفتگویی داشته که در ذیل می‌خوانید:

هدف واقعی آمریکا از تحمیل دو جنگ علیه ایران چه بوده است؟

اگر با نگاهی واقع‌بینانه و عبرت‌آموز به تاریخ معاصر بنگریم، خواهیم دید که آمریکا با هر بهانه‌ و انگیزه ای برای جنگ افروزی، شعله می‌کشد؛ به جز آن «نقابِ» حقوق بشری و «تزکیه‌ آزادی» که بر چهره دارد! تاریخ و مردم دنیا هم که گویا در یک استیصال هنجاری، همیشه با همین «شاهدانِ دروغین» گرم و سرگرم است. الگوی مداخلات و جنگ طلبی آمریکا در نقاط مختلف جهان، در بسیاری موارد از یک منطق مشترک پیروی کرده است. روایت ظاهری و رسمی معمولاً با مفاهیمی چون آزادی، دموکراسی، حقوق بشر یا تأمین امنیت جهانی آغاز می‌شود؛ اما وقتی لایه‌های عمیق‌تر ماجرا در گذر زمان آشکار می‌شود، غالباً مساله اصلی به حفظ منافع راهبردی آمریکا، کنترل منابع و مهار بازیگرانی بازمی‌گردد که خواسته‌اند خارج از چارچوب نظم مطلوب واشنگتن عمل کنند.

با گذشت یک سال از جنگ 12 روزه، اگر از لایه‌های سطحیِ تاکتیک‌ها و هنجارهای رسانه‌ای عبور کنیم، با حقیقتی فراتر از یک تقابل نظامیِ صرف روبرو می‌شویم. آنچه در برابر ایران ایستاده، فراتر از یک رویاروییِ سنتی و جنگ فیزیکی، تلاشی نظام‌مند برای «مهارِ اراده‌ای مستقل و نوظهور» است. در جهانِ امروز، پارادایمِ قدرت دگرگون شده؛ سیادت دیگر نه در تصرفِ جغرافیای مادی، که در تسلط بر شریان‌های ثروت، شبکه‌های مالی،استعدادهای انسانی، قلمروهای فناوری و مدیریتِ روایت‌های جهانی تجلی می‌یابد. از این منظر، تحریم‌ها، جنگ‌های شناختی و فرسایشِ سرمایه‌های اجتماعی، نه پدیده‌هایی پراکنده، بلکه حلقه‌های یک زنجیرِ واحد در راهبردِ استیلا هستند. هدفِ نهایی، نه صرفاً اعمال فشار، بلکه سدّ ساختن در برابر شکوفاییِ ایران است؛ کشوری که با تکیه بر جایگاه ژئوپلیتیک و ظرفیت‌های استراتژیک خود، در پیِ بازتعریفِ معادلاتِ جهانی است.

بر همین اساس، می‌توان گفت غایت این راهبرد، محدود کردن شکل‌گیری ایران به عنوان یک قطب مستقل مالی، انرژی و ترانزیتی در منطقه است. بنابراین، اگر بخواهیم تصویری کلان‌تر از این تقابل ارائه دهیم، باید بگوییم که موضوع صرفاً یک اختلاف سیاسی - عقیدتی یا یک جنگ مقطعی نیست؛ بلکه بخشی از رقابتی گسترده بر سر نظم آینده قدرت، اقتصاد و پول و حکمرانی در جهان است؛ البته برای فهم دقیق‌تر ریشه‌های تقابل میان ایران و آمریکا، نمی‌توان صرفاً به رخدادهای این روزها یا اختلافات سیاسی مقطعی اکتفا کرد.

این رابطه را باید در دو سطح متفاوت اما مرتبط با یکدیگر مورد تحلیل قرار داد: نخست؛ لایه تاریخی و مبنایی: تعارض در روایت مشروعیت و نظم سیاسی؛ اگر به گذشته این روابط و منازعات بنگریم، روشن می‌شود که اختلاف میان ایران و آمریکا صرفاً محصول یک منازعه سیاسی یا یک اختلاف بر سر منافع کوتاه‌مدت نیست. بخش مهمی از این تقابل، ریشه در تفاوت دو نگاه به مشروعیت سیاسی، نحوه حکمرانی و چگونگی سامان‌دهی نظم بین‌المللی دارد. به‌ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، این تفاوت‌ها بیش از گذشته آشکار شد. از یک سو، جمهوری اسلامی ایران بر استقلال سیاسی، نفی سلطه‌پذیری و حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت خود تأکید کرده و از سوی دیگر، آمریکا به عنوان قدرت مسلط نظام بین‌الملل، در چارچوب ملاحظات و الزامات نظم موجود عمل کرده است.

دوم؛ لایه ساختاری و ژئوپلیتیکی: مهار یک بازیگر مستقل در نظم موجود؛ در کنار عوامل تاریخی، نباید از متغیرهای ساختاری و ژئوپلیتیکی هم غفلت کرد. در این سطح، مساله اصلی بیش از آنکه به ماهیت یک دولت یا یک دوره سیاسی خاص مربوط باشد، به جایگاه ایران در معادلات منطقه‌ای و جهانی بازمی‌گردد. از منظر ژئوپلیتیکی، ایران در نقطه‌ای از زمان و مکان قرار گرفته که تلاقی‌گاه منابع عظیم انرژی، مسیرهای ترانزیتی، بازارهای منطقه‌ای و ملاحظات امنیتی غرب آسیا و اوراسیاست. چنین موقعیتی به‌طور طبیعی این ظرفیت را ایجاد می‌کند که ایران به یک بازیگر مستقل و اثرگذار در معادلات منطقه‌ای و بین‌المللی تبدیل شود.

در این چارچوب، بخشی از فشارها و محدودیت‌های اعمال‌شده علیه ایران را می‌توان در قالب منطق مهار قدرت‌های مستقل تحلیل کرد؛ منطقی که در آن، هدف اصلی نه لزوماً تغییر جغرافیا یا اشغال سرزمین، بلکه محدود کردن ظرفیت اثرگذاری یک بازیگر در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و راهبردی است. بر این اساس، می‌توان گفت که بخش مهمی از چالش میان ایران و آمریکا را باید در پیوند میان این دو سطح تحلیل کرد؛ از یک سو تعارض‌های تاریخی و ذاتی، و از سوی دیگر رقابت‌های ساختاری و ژئوپلیتیکی و مساله توسعه و نیاز به ثروت اندوزی آمریکا. تنها با درک هم‌زمان این دو لایه است که می‌توان تصویری جامع‌تر و واقع‌بینانه‌تر از ماهیت این تقابل و روندهای آینده آن ارائه کرد.

سکوت مجامع جهانی و عدم قاطعیت کشورهای صاحب رای وتو در شورای امنیت در تشجیع و تحریک آمریکا در حمله به کشورهای چون ونزوئلا و ایران چقدر تاثیر داشته است؟

سکوتِ نهادهای بین‌المللی، فراتر از یک بی خاصیتی و بی‌کفایتیِ ساده، و فراتر از واقعیت قدرت پول و قدرت زور، «مجوزی ضمنی» برای تداومِ تجاوز است. این انفعال، هم به متجاوز اجازه می‌دهد بدون هزینه عمل کند و هم به جهان ثابت می‌کند که امید بستن به این سازمان ها، بی عقلی است و امنیت، محصولِ قطعنامه‌ها نیست، و بلکه نتیجه‌ «قدرتِ بازدارندگی» است. این بحرانِ اعتبار و بی خاصیتی مجامع بین المللی، اگرچه در کوتاه‌مدت برای ایران هزینه‌ساز بود، اما در بلندمدت، بر حقانیتِ ایستادگیِ ما گواهی داد و با نمایشِ پوچیِ نظام‌های فعلی، ضرورتِ بازآرایی و بازآفرینیِ ساختارهای قدرت در جهان را بیش از هر زمان دیگری برجسته کرد.

ضعف و قوت های ایران در جنگ اول و دوم چه بودند؟

اگر بخواهیم خلاصه بگوییم، ما با دو موضوع و دو الگو متفاوت از جنگ روبرو بودیم که نتایج متفاوتی داشتند. ایران در دو جنگ تحمیلی (نظامی-نیابتی ۱۲روزه و ترکیبی-اقتصادی بلندمدت)، با دو الگوی متفاوت از تهدید روبه‌رو بود که هر یک، آزمونی برای سنجش ظرفیت‌های ملی و همچنین آشکارکننده شکاف‌های ساختاری کشور بودند. تحلیل قوت‌ها و ضعف‌ها را می‌توان در لایه‌های زیر تکمیل کرد:

نقاط قوت؛

۱. در صحنه نظامی اثبات موفقیت‌آمیز «راهبرد ابهام» و «پارادوکس رهگیری» در میدان سخت بود. در جنگ ۱۲روزه، ایران با تکیه بر راهبرد ابهام و حملات اشباع‌شونده ارزان‌قیمت (پهپادهای انتحاری و موشک‌های بالستیک)، دشمن را در «پارادوکس رهگیری» گرفتار ساخت؛ جایی که هزینه دفاع تا چند برابر هزینه حمله افزایش یافت و فرسایش روانی-اقتصادی، با حداقل هزینه برای ایران تحمیل شد.

2. تاب‌آوری داخلی و تحرک بخشی در نوآوری صنعت نظامی بومی تحت تحریم؛ در جنگ دوم (اقتصادی-ترکیبی)، ایران نشان داد که تحت شدیدترین فشارهای اقتصادی، نه تنها دچار شکست نظامی نشده، بلکه توانسته چرخه نوآوری دفاعی خود را به‌روزرسانی کند. این دستاورد، نماد خودباوری ملی و ظرفیت نخبگانی برای عبور از محدودیت‌هاست.

3. روشن شدن نقش بی‌بدیل مردم در پاسداری و استحکام نظام؛ جنگ ترکیبی، گرد و غبار را از چهره اصلی قدرت ملی زدود و روشن ساخت که ستون فقرات امنیت و بقای کشور، نه صرفاً ادوات نظامی، که ایستادگی، مشارکت و حضور آگاهانه مردم است. این واقعه، مردم  را از یک مفهوم انتزاعی، به بزرگ‌ترین سرمایه راهبردی و ضامن واقعی استحکام نظام تبدیل کرد.

۴. افزایش سرمایه اجتماعی، اعتمادبه‌نفس ملی و حس تعلق ملی؛ در این شرایط، تهدید خارجی، به‌طور متناقض، به تقویت پیوندهای ملی انجامید. تجربه زیسته آشکارسازی چهره واقعی متجاوزان به میهن، قدرت «ایستادگی جمعی»، اعتمادبه‌نفس تاریخی ملت را احیا کرد و این باور را نهادینه ساخت که ایران می‌تواند بر بزرگ‌ترین چالش‌ها فائق آید. همچنین، حس تعلق ملی و غرور ایرانی در میان اقشار و سلایق مختلف، تقویت و بازتولید شد.

۵. آشکار شدن سطح واقعی تاب‌آوری امنیتی، اقتصادی، اجتماعی و روانی؛ جنگ ترکیبی، یک «تست استرس ملی» تمام‌عیار بود. این آزمون نشان داد که جامعه ایران دارای لایه‌های عمیقی از تاب‌آوری روانی و اجتماعی است که فراتر از محاسبات دشمن عمل می‌کند.

نقاط ضعف؛

۱. ضعف و نقصان نسبی در مدیریت روایت جهانی (ضعف در جنگ نرم)؛ مهم‌ترین ضعف در جنگ اول، عقب‌ماندگی در «جنگ روایت‌ها» بود. پیروزی نظامی، نتوانست به یک حقیقت و پیروزی رسانه‌ای در افکار عمومی جهان تبدیل شود و ابتکار عمل رسانه‌ای عمدتاً در دست دشمن باقی ماند.

2. آسیب‌پذیری ساختاری اقتصاد در برابر سلطه دلار و نظام سوئیفت؛ در جنگ اقتصادی، نقطه ضعف اصلی، ساختار شفاف و متکی به نظام مالی جهانی اقتصاد ایران بود که آن را در برابر تحریم‌های بانکی، کاهش ارزش پول ملی و تورم مزمن به شدت آسیب‌پذیر کرد. این امر، به فرسایش تدریجی معیشت و به تبع آن، سرمایه اجتماعی دامن زد.

۳. درک ضرورت بازنگری در نقاط ضعف و شکاف های اطلاعاتی و امنیتی کشور؛ جنگ‌های اخیر، ضرورت یک بازاندیشی جدی در ساختارها، پروتکل‌ها و راهبردهای اطلاعاتی و امنیتی را برجسته ساخت. نفوذ، عملیات روانی و جنگ شناختی دشمن، نشان داد که سپرهای اطلاعاتی نیازمند به‌روزرسانی مستمر و انطباق با پیچیدگی‌های تهدیدات نوین هستند.

۴. نمایان شدن قدرت برتر هوایی دشمن و چالش پدافندی؛ علیرغم پیشرفت‌های پدافندی، جنگ اول بار دیگر شکاف فناورانه در حوزه برتری هوایی و دفاع هوایی یکپارچه در برابر نسل‌های پیشرفته جنگنده‌ها و مهمات هوشمند دشمن را متذکر شد. این حوزه، نیازمند سرمایه‌گذاری راهبردی و جهش فناورانه برای پر کردن شکاف موجود است.

و البته عبرت‌ها و نتایج راهبردی هم داشتیم، از جمله؛

۱. ملموس شدن جایگاه بی‌بدیل قدرت دفاعی در صیانت از استقلال و تمامیت ارضی سرزمینی، قدرت دفاعی را از یک مفهوم انتزاعی و بودجه‌ای هزینه‌ای، به یک «سرمایه وجودی» برای کشور تبدیل کرد. برای آحاد جامعه و نخبگان سیاسی ملموس شد که بدون توان بازدارندگی نظامی، استقلال، تمامیت ارضی و حتی امکان کنشگری سیاسی و اقتصادی کشور در برابر هژمون، یک توهم بیش نیست. قدرت دفاعی، پیش‌شرط و ضامن همه کنش‌های ملی است.

2. درک اهمیت نعمت امنیت برای آحاد جامعه؛ یکی از عمیق‌ترین عبرت‌های این نبردها، تبدیل «امنیت» از یک کالای بدیهی و نامرئی به یک «نعمت ملموس و ارزشمند» در ادراک عمومی بود.فلذا؛ ایران در این دو جنگ، در «میدان سخت» و «سرمایه اجتماعی» سربلند و در «میدان نرم اقتصادی» و «عرصه اطلاعاتی-روایی» با چالش‌های جدی روبه‌رو شد. درس و عبرت بزرگ این است که به «کیفیت حکمرانی» و «سرمایه اجتماعی» به عنوان مهم‌ترین مؤلفه‌های قدرت ملی الویت بخشی کنیم.

برای اینکه روایتهای ملی مقاومت، همبستگی و اقتدار ملت ایران در این دو جنگ ماندگار بماند چه اقداماتی باید انجام داد؟

ماندگاری روایت‌های ملیِ مقاومت، همبستگی و اقتدار، در گرو گذار از «تاریخ‌نگاریِ دفاعی و روایت واکنشی» به «تاریخ‌سازیِ سازنده» است. برای آنکه این روایت‌ها از حاشیه به متنِ حیاتِ اجتماعی منتقل شوند، باید از یک حماسه صرف برای توصیفِ گذشته، به یک «سرمایه اجتماعی» برای ساختن آینده تبدیل شوند. این گذار فقط زمانی محقق می‌شود که روایتِ ملی با «تجربه‌ زیسته‌ مردم» (در ابعاد عدالت، معیشت، مشارکت سازی و امید) پیوند خورده و از فضای انتزاعی خارج شده و به واقعیت‌های روزمره تبدیل شود. در این مسیر، فعالان باید نقش‌های زیر را ایفا کنند:

در سطح سیاسی: تبدیلِ پیروزی‌های نظامی به «پیروزی‌های حکمرانی» از طریق ارتقای پاسخگویی و پیوند دادن اقتدار ملی به بهبود کیفیت زندگی و عدالت اجتماعی.

در سطح فرهنگی و اجتماعی: عبور از فرهنگِ «واکنش‌گرا» به سوی «فرهنگ ایجابی» و شکل گیری پویش های ملی و کنش گر که به جای تمرکزِ صرف بر تهدید، بر ظرفیت‌های خودشناسی و شکوفایی تمرکز دارد.

در سطح بین المللی: مدیریتِ فعالانه «تصویرِ ملی» برای جایگزینی روایت‌های بیگانه با بازنماییِ حقیقتِ ایران به عنوان کشوری قدرتمند، باثبات و تمدن‌ساز و مشارکت دادن همه ایرانیان در سراسر جهان در سرنوشت سازی کشور.

ما نیازمند نوسازی حکمرانی و بازآفرینی سرمایه ملی هستیم. ایران امروز، در مسیر گذار از مراحل تکوین به مرحله‌ «بلوغ نهادی»، نیازمند بازآفرینی و نوسازی پویا در الگوی حکمرانی است؛ نوسازی‌ای که در پرتو اصول توحیدی و با تکیه بر عقلانیت، شایسته‌سالاری و پاسخگویی، شکوفایی ارزش‌های منطبق بر فرهنگ جامعه ایران را تضمین کند. این تحول، نه گسستی از اصالت‌ها و ریشه‌های بنیادین، بلکه بازاندیشی هوشمندانه در شیوه‌های اداره‌ کشور برای انطباق با پیچیدگی‌های عصر حاضر است. در این چشم‌انداز، سه رکن زیر، ستون‌های اصلی حکمرانی نوظهور خواهند بود:

نخست؛ محوریت ملت به مثابه‌ سرمایه‌ استراتژیک: بازگرداندن اعتماد و مشارکت مردمی به قلب حاکمیت، چرا که قدرت پایدار، در گرو امید و سرمایه‌ اجتماعی ملت است.

دوم؛ تقدم مصلحت ملی بر منافع بخشی: استقرار معیار«خیر عمومی» در تصمیم‌گیری‌ها، به گونه‌ای که منافع ملی و استراتژیک، بر خواسته‌های مقطعی و جناحی پیشی گیرد.

سوم؛ انسجام ملی بر بنیاد عدالت: تقویت یکپارچگی سرزمین، نه از طریق ابزارهای صرفاً امنیتی، بلکه از مسیر عدالت توزیعی، توسعه  متوازن و ایجاد حس عمیق تعلق ملی.

برای اینکه ابعاد جنگ به سطح نظامی و بی توجهی به مؤلفه های معنایی اجتماعی و تمدنی آن تقلیل نیابد، چه باید کرد؟

یک خطای راهبردی است که جنگ اخیر تحمیلی را صرفاً در قالب و ابعاد جنگ نظامی فهم و روایت سازی کنیم. میدان اصلی رقابت قدرت‌ها بیش از آنکه جغرافیا باشد، ذهن، هویت، روایت و ظرفیت شکل‌دهی به آینده است. ازاین‌رو، مواجهه با تهدیدهای پیش رو مستلزم اتخاذ یک «راهبرد ملی روایت‌ساز و معنامحور» است؛ راهبردی که در آن قدرت نظامی، اجتماعی، اقتصادی، علمی و فرهنگی نه اهداف مستقل، بلکه اجزای یک منظومه تمدنی برای حفظ استقلال، ارتقای انسجام اجتماعی و اقتدار ملی و ساختن آینده‌ای مطلوب باشند.

بدین منظور چند کار باید انجام شود:

نخست؛ بازتعریف میدان رقابت از سرزمین به هویت؛ در عصر جنگ‌های شناختی، مهم‌ترین عرصه رقابت، تصرف خاک نیست، بلکه تأثیرگذاری بر فهم و ادراک، امید، هویت و نظام ارزشی جوامع است. کشوری که خطای شناختی داشته باشد و نتواند روایت خود را از گذشته، حال و آینده درست ارائه کند، دیر یا زود در روایت دیگران تعریف خواهد شد. از این منظر، ایران نیازمند روایتی ایجابی و آینده‌نگر است؛ روایتی که به جای تمرکز صرف بر تهدیدها، تصویری روشن از پیشرفت جامعه مطلوب، عدالت محور، با ابعاد کرامت انسانی، خانواده، عقلانیت، و معنویت ارائه دهد. پرسش اصلی این نیست که ایران در برابر چه چیزی ایستاده است، بلکه این است که برای ساختن چه آینده‌ای و برای چه آرمانی تلاش می‌کند. در چنین چارچوبی، سرمایه‌های واقعی کشور صرفاً در میدان‌های نظامی تعریف نمی‌شوند.

دوم؛ تبدیل قدرت سخت به پشتوانه اعتماد ملی؛ قدرت دفاعی زمانی ارزش راهبردی پیدا می‌کند که در خدمت امنیت، توسعه و اعتماد اجتماعی، اقتدار  ملی و عزت ملی قرار بگیرد. توان نظامی نباید به عنوان مقصد نهایی و دستاورد غایی، بلکه باید به عنوان ضامنی بسیار ارزشمند برای استقلال، ثبات و امکان پیشرفت کشور فهم شود. دستاوردهای دفاعی هنگامی بیشترین اثرگذاری را دارند که نماد خودباوری، توان علمی، ظرفیت نخبگانی و قابلیت عبور از محدودیت‌ها تلقی شوند. ملتی که قادر است پیچیده‌ترین فناوری‌های راهبردی را توسعه دهد، ظرفیت حل بسیاری از مسائل اقتصادی، اجتماعی و مدیریتی خود را نیز داراست. حتما تأکید می شود که تصویر مطلوب و جامع نگر از قدرت ملی، تصویر یک قدرت جامع است؛ قدرتی که در آن امنیت دفاعی در کنار سرمایه اجتماعی، توسعه اقتصادی، نوآوری فناورانه، پیشرفت علمی، کیفیت حکمرانی و پویایی فرهنگی قرار می‌گیرد.

سوم؛ دیپلماسی تمدنی و حضور مؤثر در عرصه جهانی؛ در دنیای به‌هم‌پیوسته امروز، انزوای روایی و معنایی می‌تواند به اندازه انزوای سیاسی و اقتصادی هزینه‌زا باشد. ازاین‌رو، ایران نیازمند دیپلماسی‌ای است که فراتر از مناسبات رسمی دولت‌ها، با ملت‌ها، نخبگان، دانشگاهیان، اندیشمندان و افکار عمومی جهان ارتباط برقرار کند. قدرت پایدار از دل هویت، اعتماد و حکمرانی خوب شکل می گیرد و پایدار می ماند.  تمدنی که بتواند سرمایه اجتماعی تولید کند، منافع عمومی را محور سیاست‌گذاری قرار دهد، انسجام ملی را حفظ کند و همزمان در عرصه دانش، فرهنگ، اقتصاد و امنیت پیشرو باشد، نه تنها در برابر تهدیدها مقاوم‌تر خواهد بود، بلکه قادر خواهد بود در شکل‌دهی به آینده منطقه و جهان هم نقش‌آفرینی کند. اولویت نهادن بر «کیفیت حکمرانی» به عنوان اصلی‌ترین میدان نبرد و اذعان به مهم‌ترین ضعف ایران در جنگ دوم (اقتصادی-ترکیبی)، آسیب‌پذیری اقتصادی و فرسایش سرمایه اجتماعی ناشی از آن بوده است. الویت اساسی کشور، یک《نوسازی عمیق حکمرانی》است تا اعتماد عمومی به عنوان بزرگ‌ترین سرمایه راهبردی احیا شود.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی