
به گزارش «اطلاعات آنلاین»، جواد موگویی، مستندساز در یادداشتی اینستاگرامی به ذکر خاطرهای از استاد شيخ حسین انصاریان پرداخت و نوشت:
قبل از انقلاب روحانی جوانی خبر از خانه های فساد در شهر نو به گوشش میرسد که:
در آنجا دخترانی وجود دارند که مثلا از دوست پسرشان فریب خورده اند، یا از خانه فراری بوده و به تور آدم پستی افتاده و بدین مرکز فروخته شدهاند و اکنون روی برگشتن به خانه خود را ندارند. رؤسای آنان به هیچ وجه دست بردار نیستند و برای محکم کاری از زنان بیچاره سفته و ضمانت گرفته اند»
روحانی تعدادی از سفتهها را میخرد و دختران را آزاد و راضیشان میکند به خانه هایشان بازگردند:
«آنها را همراهی کرده، به آغوش خانواده شان میسپردیم و میگفتیم که مثلاً دختر شما گم شده بوده و اکنون به ما پناه آورده و از اصل ماجرا هیچ حرفی نمیزدیم. بعضی از زنان جوان ازدواج کردند و زندگی پاک و سالمی را تشکیل
دادند»
پس از انقلاب اما مردم به شهرنو حمله کردند:
«شهید قدوسی، دادستان انقلاب به من گفت:"برای براندازی آنجا چه کار میتوانی انجام بدهی؟"
گفتم: "فقط پول و جا و مکان مناسب میخواهد."
او چکی به مبلغ ۳۰۰ هزار تومان برایم نوشت. آیت الله گیلانی نیز ۳ میلیون در اختیار ما گذاشت»
طلبه جوان كل ۱۱۲۰ خانه فساد در شهرنو را میخرد. مرکز بزرگی را هم در شمیران برای اسکان زنان در اختیار میگیرد:
«در محضری کل اسناد به ما واگذار شد و صاحبان خانه ها پول خود را نقد دریافت کردند. با رضایت و در حالیکه از خطای گذشته خود اشک میریختند.
زنان، میانسالها و بعضی از جوانان را با آماده سازی و توبه دادن به خانواده هایشان تحویل دادیم. شماری از زنان جوان را نیز شوهر دادیم چند نفر نیز به عقد کارمندان دایره منکرات در آمده و زندگی سالم و پاکی را تشکیل دادند و اکنون صاحب فرزندانی هستند که گاهی هم پای منبر من می آیند...
منطقه را با خاک یکسان کردیم؛ بخشی به بیمارستان فارابی واگذار و بخش پارک شد.
بعد طی نامه ای به امام نوشتم ما اکنون باید مخارج ۴هزار زن را بپردازیم و تقاضای کمک مالی کردم. امام گفت: «اگر از کمکهای مردمی تأمین نشدید، از سهم ما استفاده کنید.»
گاهی مجله ها و رسانههای جمعی با زنانی که از آن مراکز فساد رهایی یافته و دنبال زندگی سالمی رفته بودند، مصاحبه میکردند. روزی یکی از مصاحبه ها از رادیو پخش شد. خبرنگار از دختر جوانی سوال کرد که «شما قبلاً کجا بودید و چه میکردید؟» او گفت: «من اصلاً به قبل و بعد کاری ندارم و هیچ حرفی برای گفتن ندارم. فقط این را بگویم که یک نفر آمد و مرا نجات داد که او هم پدر من است و هم عمویم، هم برادر و دایی و مادرم، او همه کاره من است. او شیخ حسین انصاریان است.