غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. نقاش جوان همانطور که پالتوی رنگ و رو رفتهای به تن داشت، در شلوغی یکی از خیابانهای فقیرنشین پاریس درحال قدمزدن بود. شلوغی خیابان؛ همهمه جمعیت و صدای سم اسب درشکههایی که توی خیابان در حال تردد بودند، توی گوشش مینشست. خیابان، باریک و طولانی بود و اطراف آن پُر از مغازههای قدیمی و دیوارهای رنگ و رو رفته بود. در حاشیه خیابان، ولگردها، کودکان ژندهپوش، زنها و پیرمردهای فقیر، گوشه و کنار به حالت چمباتمه نشستهبودند.
نقاش جوان همانطور که از کنار دستفروشها و آدمهای ژولیده میگذشت، نگاهش در گوشه یکی از دیوارهای نمور خیابان به دخترک کم سن و سالی خورد که آنجا ایستاده بود. دخترک انگار منتظر پدر و مادرش بود تا برای بردنش از راه برسند. نقاش نزدیک شد و با دقت به چهره معصومانه کودک خیره شد.
دخترک کبوتری در آغوش داشت. او که موهایش را بهشکل زیبایی اصلاح کرده بودند با دامنی کهنه، سرش را پایین گرفتهبود و بیتوجه به عابران به زمین نگاه میکرد. نقاش ازکنار دخترک گذشت و قبل از اینکه واردکوچه باریکی که محل زندگیاش بود شود، به پشت سر نگاه کرد. دختر، دست مادرش را گرفته بود و در حال دورشدن بود.
نقاش جوان در انتهای آن کوچه تاریک در اتاق کوچکی که زیرشیروانی بود زندگی میکرد. وقتی وارد اتاق سرد و نمورش شد یاد حرف مرد تاجری افتاد که به او گفته بود: «اگر میخواهی تابلوهایت پرفروش شوند، باید از اشرافزادهها و هنرپیشهها نقاشی کنی. میدانم که شدیدا به پول احتیاج داری. به حرفهای من فکر کن!»
نقاش به نمایشگاه نقاشیهای چند روز قبلش فکرکرد که فروش خوبی نکردهبود. باید کاری میکرد تا نظر خریداران را جلب کند، اما او عادت داشت از واقعیتها و رنجهای مردم جامعه نقاشی بکشد. به خاطر همین کمکم داشت از نقاشی کردن ناامید میشد. لباسهایش را درآورد و روی تختش درازکشید و به سقف نمدار اتاق زل زد. یکدفعه یاد دخترک و کبوترش افتاد که توی پیادهرو دیده بود.
در چشمان معصوم آن دختربچه رازی نهفته بود که او را به نقاشی کشیدن ترغیب میکرد. نقاش جوان با خودش گفت: «بچهها به آشیانه و صلح احتیاج دارند. کودک همان کبوتر است و کبوتر همان کودک.» و شروع کرد به طراحی صورت دخترک ...
***
آن جوان نقاش کسی نبود جز پابلو پیکاسو که از بزرگترین نقاشان اهل اسپانیا و قرن بیستم است.
تابلوی «دختر و کبوتر» بعدها یکی از معروفترین و گرانترین نقاشیهای او شد. پیکاسو این نقاشی را در سال ١٩٠١ میلادی، وقتی ۱۹ ساله بود، در شهر پاریس کشید؛ تصویر دختری با موهای کوتاه زنجبیلی که لباس سفیدی به تن دارد. سوژه با یک کبوتر سفید در هر دو دست ایستاده و در کنارش توپی با چند رنگ قرار دارد و معصومیت دوران کودکی را نشان میدهد.
این تابلو هماکنون در انگلستان است.
شما چه نظری دارید؟