محمدجواد تندگویان (زاده ۲۲خرداد ۱۳۲۹) سیاستمدار و مدیر اجرایی ایرانی بود که در دولت اول، برای مدت کوتاهی مسئولیت وزارت نفت را برعهده داشت. در آبان ۱۳۵۹و در ابتدای جنگ ایران و عراق، در مسیر بازدید از پالایشگاه آبادان و در جاده ماهشهر به آبادان، خودروی حامل او توسط نیروهای ارتش عراق محاصره شد و تندگویان به اسارت درآمد. سرنوشت دقیق او پس از این رویداد نامعلوم باقی مانده است. آنچه در ادامه می خوانید روایت اسارت اوست:
سفر آغاز شد. سه دستگاه اتومبیل پشت سر هم در حرکت بودند. در اولین خودرو، محمدجواد تندگویان، بهروز بوشهری، سیدحسن یحیوی، عباس روحنواز و بخشیپور نشسته بودند و علیاصغر اسماعیلی راننده بود. دو اتومبیل دیگر، به فاصله یک کیلومتر، پشت سر آنها حرکت میکردند.
با ورود به جاده اهواز-آبادان، هر لحظه خطر از بیخگوششان میگذشت. یک ماه و چند روز از آغاز جنگ تحمیلی گذشته و دشمن به نزدیکیهای آبادان نفوذ کرده بود و همچنان به کشتار ادامه میداد. پالایشگاههای جنوب کشور در معرض بمباران و نابودی قرار داشتند و جواد در سمت وزیر نفت حتی در خواب هم آرام وقرارنداشت. ترسش از این بود که دشمن پالایشگاههای آبادان و سایر مناطق را از بین ببرد و اقتصاد کشور آسیب ببیند .
آن روزها جاده اهواز-آبادان تحت تسلط نیروهای نفوذی دشمن بود و آتش جنگ هر لحظه به سمت شهرها نزدیکتر میشد. با این حال، جواد ذرهای ترس به خود راه نداد و حتی به همراهان روحیه میداد.
هر چه به آبادان نزدیکتر میشدند، شدت جنگ بیشتر حس میشد. آبادان و اطرافش تبدیل به منطقه جنگی شده بود. صدای گوشخراش موشک، خمپاره، تانک و مسلسل از زمین و آسمان، آبادانیان مظلوم را در هم میپیچید. هر یک از آنها هر روز شاهد شهادت عزیزان خود بودند، اما با وجود کمبود امکانات، جوانمردانه دفاع میکردند و ماندن و شهادت را بر ترک دیار ترجیح میدادند.
اتومبیلها در زیر آتش توپ و تانک دشمن، استوار و مصمم با نظم خاص حرکت میکردند. جاده سوت و کور بود و گاهی نفربرهای حامل بسیجیها و نیروهای رزمنده، به مسافران روحیه میدادند. فریادهای «اللهاکبر»، «خمینی رهبر» و پرچمهای سبز و قرمزی که رویشان نوشته شده بود: «ما در جنگ پیروزیم» یا «یا صاحبالزمان ادْرکنی»، روح شجاعت و مقاومت را در وجود مسافران می دمید.
شهید تندگویان دراتومبیل درباره لزوم بازدید از پالایشگاه و اهمیت سفر برای همراهان توضیح میداد:«در طول یک ماه و چند روز شروع جنگ، این سومین سفری است که به آبادان دارم. چند تن از آقایان در سفرهای قبل همراه من بودهاند و اثرات آن سفرها خیلی زود آشکار شد. هدف از این سفر، تشویق و ترغیب نیروهای ارزشمند و فعال پالایشگاه مربوطه است. امیدوارم سفری خوب و خاطرهانگیز باشد که همراهان بعدی هم از آن یاد کنند. قبول دارم که سفری بس خطرناک است، ولی مرگ و زندگی دست خداست؛ اجل هر جا فرا رسد، انسان تسلیم اوست... »
همراهان با آرامش و سکوت به سخنان او گوش میدادند و هر چند دقیقه از پشت شیشههای گرد و خاک گرفته، دور و اطراف جاده را میپاییدند.
محاصره و اسارت
تابلو کنار جاده، پنج کیلومتری آبادان را نشان میداد. کمی قبل از تابلو، به ساختمان بزرگی که به نظر میرسید قبلاً مرغداری بوده، برخورد کردند. ساختمان درست کنار جاده بود و اتومبیل سرعت خود را کاهش داد. ناگهان، گروهی مسلح از پشت دیوار ساختمان به طرف اتومبیل هجوم آوردند و به صورت دایرهوار جاده را محاصره کردند.
راننده با اشاره سر، خودرو را آرام کنار جاده متوقف کرد. دو اتومبیل پشت سر وقتی وضع را دیدند، سریع دور زدند و به سمت اهواز رفتند. به دستور افراد مسلح، سرنشینان یک به یک از خودرو پیاده شدند. جواد گفت :«عزیزان من!مقاوم و هوشیار باشید. احتمالاً ما به اسارت نیروهای بعثی درآمدهایم.»
حدس او درست بود. جواد عصبانی شد و خطاب به عراقیها گفت:«شما متجاوز هستید. در خاک ما چه میکنید؟ اینجا خاک ماست و حق ندارید پایتان را بگذارید.»
آنها پس از اذیت فراوان اسرا، زیر آفتاب سوزان، آنها را به داخل گودالی بردند. حدود یکصد اسیر نظامی در اطراف گودال نشسته بودند و دستها و چشمهایشان بسته شده بود. صدای رگبار گلوله شنیده شد و به نظر میرسید شروع به کشتن اسرا کردهاند.
جواد گفت:«بهروز! این ناجوانمردان الان همه این بیگناهان را میکشند. بهتر است خودم را معرفی کنم؛ شاید فکر کنند مقامات دیگر هم با ما اسیرند و مردم را نکشند.»
بالاخره جواد خود را معرفی کرد و باعث شد حداقل جان صد نفر از جوانان ایرانی از مرگ نجات یابد. بعد از این، او را از بقیه جدا کردند و با خود بردند. صدای رگبارها قطع شد و دیگر کسی کشته نشد.
دشمن هنوز از هویت افراد اسیر شده خبر نداشت، اما میدانست شخصیتهای مهمی را به اسارت گرفته است. جواد سه ساعت و نیم در منطقه شلمچه بازجویی شد و سپس با یک لندکروز همراه با چند محافظ مسلح به مقر لشکر شش منطقه «تنومه» در نواحی بصره منتقل شد. از آن پس، جواد از سایر همراهان جدا و به زندانهای مخوف عراق منتقل شد.در این طرف مرز، خبر اسارت جواد و همراهانش همه جا پیچید. یک روز بعد، خبر به دکتر چمران رسید و او با ۵۰ چریک به منطقه اعزام شد، اما جواد یک روز قبل منتقل شده بود. همان شب، خبر اسارت جواد از تلویزیون جمهوری اسلامی به همراه اطلاعیه روابط عمومی نخستوزیری اعلام شد.
آغاز دوران جدید مبارزه
اکنون دوران جدیدی از زندگی محمدجواد تندگویان آغاز شده بود؛ اسارت، بازجویی و مقاومت. آنچه در انتظارش بود، شکنجه، حبس در سلولهای انفرادی مخوف و تنگ وتاریک بدون هیچ روزنهای به آفتاب بود. جواد از آن روز به بعد از آفتاب محروم شد و مجبور بود با یک پتو و یک پارچ و لیوان پلاستیکی زندگی کند. دوران مبارزه به نحوی دیگر برای او آغاز شده بود؛ با راز و نیازهای شبانه، مناجات و تلاوت قرآن، شکنجه و آزار و همچنان مقاومت.
روزهای اول خانواده از اوضاع او باخبر بودند و حتی هدی که متولد شده بود، خبرش را به جواد رساندند، اما بعد از آن هیچ خبری از او نشد. در آخرین نامهاش که خبر تولد هدی را شنیده بود، نوشت:«از دیدن دستخط زیبایتان مسرور شدم. از دور روی سمیه و پیمان و مهدی را میبوسم. اگر برای نورسیده شناسنامه نگرفتهای، نامش را "هدی" بگذار. انشاءالله که به مبارکی نام و قدومش همگی به هدایت نایل شویم.
به امید دیدار همگی شما. از همه التماس دعا دارم.
محمدجواد تندگویان
*پایگاه نوید شاهد

شما چه نظری دارید؟