دکتر ابوذر ابراهیمی ترکمان 

بخش بسیار مهمی از مثنوی و بلکه تمامی آثار مولانا به اخلاقیات اختصاص دارد. نویسنده در اینجا به برخی از مهمترین مباحث اخلاق که همان تهذیب و  پیرایش از  آلودگی های باطنی است، اشاره می کند.
مـادر بتـها، بـت نفـس شماسـت 
زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست۱  
در داستان نقاشان چینی و رومی، هر دو گروه در نزد پادشاه مدعی بودند که در نقاشی چیره‌دست هستند. شاه بر آن شد تا ایشان را بیازماید. خانه‌ای تعیین شد که دو طرفش برای نقاشی اختصاص یابد؛ پرده‌ای در میان کشیدند، چینیان انواع رنگ را مطالبه کردند و مشغول نقاشی شدند و رومیان بی‌آنکه رنگ مطالبه کنند، به صیقل دادن دیوار همت گماشتند.
رومیان گفتند: نه نقش و نه رنگ
درخور آید کار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صیقل می‌زدند
همچو گردون ساده و صافی شدند
پادشاه در هنگام داوری، کار رومیان را ترجیح داد در صورتی که آنان نقشی بر دیوار نکشیده بودند و فقط دیوار را صیقلی کرده بودند و نقش چینیان در آن تابیده بود. مولانا در این داستان به‌وضوح به نقش ادراک و دریافت قلبی از طریق زدودن زنگارهای دل اشاره می‌کند.
رومیان  آن صوفیان اند   ای  پـدر
بی   ز   تکـرار   و   کتاب   و   بی ‌هنـر
لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها
پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها۲
عطار نیز بر آن است که پاک‌بودن دل از زنگارها و اوهام و خیال، مقدمه تابش نور الهی و دریافت حقیقت است:
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هر چه هست
چون دل تو پاک گـردد از صـفات
تافتن گیـرد ز حضـرت نـور ذات۳
ضرورت «ادراک صحیح» یکی از آموزه‌های بسیار مهم مولاناست. او معتقد است بشر بر اساس حس، تجربه، عقلِ دست نخورده و نیز قلب صیقل یافته، توانایی ادراک صحیح را دارد؛ اما موانعی سبب می‌شود تا ادراکش مختل شود و گوش و چشم و مجاری ادراکی از کار بیفتد و او را به ورطه جهالت کشانده، از معرفت دور سازد. غلبه احساسات منفی بر ادراکات موجب می‌شود تا انسان در شناخت و ادراک دچار آسیب شود و نتواند از معرفت و شناخت لازم بهره‌مند گردد. 
عدم ادراک صحیح (به تعبیر مولانا: ناشناخت) آفت بزرگی است که ممکن است انسان را در مسیر حرکت به سوی حقیقت، منحرف سازد. مولانا بر آن است که فطرت انسان، پذیرای حقیقت است و اگر موانع با تهذیب نفس از سر راه شناخت برداشته شوند، نیل به حقیقت و کمال تحقق می‌یابد. به همین دلیل به ضرورت صیقل‌دادن دل و بهره‌گیری از انوار هدایت‌کننده و نیز شناساندن موانع معرفت و شناخت، توجه ویژه‌ای کرده است.
مرحوم جلال‌الدین همائی در اثر ماندگار خود می نویسد: مولانا معتقد است که پیش از آنکه سالک در خط تحصیل فضائل بیفتد و به نقش و نگار لوح وجود خود بپردازد، باید صفحه باطن را صیقلی کند؛ و تیرگی‌های افکار و اوهام فاسد بیهوده را از ذهن بشوید؛ و آلایش‌های اخلاق زشت و خوهای ناپسند حیوانی را از درون خود بزداید؛ تا روح او آیینه‌ای صاف و پاک گردد و در این صورت است که قلب عارف صاحبدل و ضمیر سالک واصل، مشرق انوار و تجلی‌گاه اسرار و روشنگر آیات و آثار الهی می‌شود؛ نقوش و صور غیبی و جمال شاهد معنوی در آن به‌خوبی نقش می‌بندد. و در این حال جان سالک در شهود و مکاشفه حقایق امور واشیا، مدد از باطن می‌گیرد و رازهای مکتوم حال و آینده بر وی پیدا و آشکار می‌گردد.۴
قوای ادراکی
حس، تجربه، عقل و ادراک قلبی: انسان با حس، تجربه و عقل می‌تواند ادراک و شناخت پیدا کند. حس و تجربه از بدیهیات هستند. عقل و شناخت عقلی از نظر مولانا مهم است، اما کافی نیست. شناخت عقلی همان تعقل و اندیشیدن است. در قرآن کریم ۴۹ بار افعالی با ریشه «عقل» به کار رفته است؛۵  اما هرگز واژه عقل به معنی اسمی به کار نرفته است و فقط به صورت فعل (مانند یعقلون، تعقلون و عقلوه) به کار رفته است۶  که نشان می دهد قدرت فهم و درک انسانی و اندیشیدن مهم است نه صرف وجود عقل.
در متون عرفانی و ادبی، عقل در برابر «جهل» است؛ بنابراین ممکن است عالمی، به دلیل بی‌بهرگی از عقل، جاهل تلقی شود؛۷  بنابراین اگر علمی بدون تعقل باشد، توانایی ادراکی را افزون نخواهد کرد.
علمی که تو را گره گشاید، بطلب
زان پیش که از تو جان برآید، بطلب۸ 
از نظر مولانا، عقل بسیار مهمتر از علم است؛ همچنان که در نظام‌های حقوقی جهان، کسی را که فاقد عقل باشد، محجور می دانند و از تصرف در اموالش منع می‌کنند؛۹  اما درباره فرد فاقد علم چنین نمی‌کنند. نیز ممکن است فاقد عقل (مجنون) را برخلاف کسی که فاقد علم است، در وضعیت خاصی نگهداری کنند و حتی به دلیل آسیب رسانی، او را در بند کشند. این است که از نظر مولانا عقل نسبت به علم ارجحیت دارد.
مولانا عقل را به عقل کلی و جزئی تقسیم می‌کند. «عقل جزئی» را عقل مصلحت‌اندیش می‌داند که در تقابل با عشق است و با برخی از مراتب عقل جزئی به ویژه آنجا که به دنبال منفعت شخصی به معنی مذموم آن است، مخالف است. چنین عقلی را نه تنها دست‌گیر نمی‌داند که دست و پا گیر می‌داند.
عقل جزئی عشق را منکر بوَد
گرچه بنماید که صاحب سرّ بود۱۰ 
تعابیر بسیار زیبایی از «عقل کلی» دارد که نشان می‌دهد عقل کلی می‌تواند ادراک و شناخت منطبق با واقع را پدید آورد.
عقل جزئی گاه چیره، گه نگون
عقل کلی آمن از ریب المَنون۱۱
و نیز:
عقل جزئی را وزیر خود مگیر
عقل کل را ساز ای سلطان، وزیر۱۲
گاه تعبیر عقل بی‌غبار و گاه تعبیر عقل ظلمت‌سوز (تاریکی‌زدا) و درنهایت «آن‌چنان عقلی که بود اندر رسول» را عقل سلیم می‌داند. در دفتر سوم می‌گوید پیامبر(ص) پس از وضو خواست کفش (موزه) بپوشد که ناگاه عقابی آن را از دستش ربود و به آسمان برد و پس از لحظه‌ای، کفش را نگون کرد و مار سیاهی از آن بیرون افتاد.
موزه  را  اندر  هـوا  بـرد  او  چـو  باد
پس نگون کرد واز آن ماری فتاد
عبرت است آن قصه،‌ای جان مر تو را
تا که راضی باشی در حکم خدای
تا  که  زیرک  باشی   و   نیکو گمان
چون ببینی واقعه ی بد ناگهان
هر چه از تو یاوه گردد از قضا
تو یقین دان که خریدت از بلا
آن عقابش را عقابی دان که او
درربود آن مـوزه را آن نیـک‌خو
تا رهانـد پاش را از زخـم مار
ای خُنک «عقلی که باشد بی‌غبار»۱۳
در دفتر اول در ضمن داستانی، پیامبر(ص) از زید می‌پرسد که: چگونه شب را به صبح رسانده‌ای؟ پاسخ می‌دهد: در حال یقین! مولانا به مناسبت تاریکی شب و فرصتی که تاریکی شب برای خودسازی و قرب الهی پدید می‌آورد، می‌گوید:
در شب تاریک جوی آن روز را
پیش کش آن «عقل ظلمت‌سوز» را۱۴ 
در جای دیگر عقل معیار را معرفی می‌کند:
در مجالس می‌طلب اندر عقول
آن‌چنان «عقلی که بود اندر رسول»۱۵
دریافت و ادراک قلبی
مهمترین شناخت از نظر مولانا، «شناختِ قلبی» است؛ بنابراین قلب تا صیقلی و پاک نباشد، نور معرفت در آن نمی‌تابد. خصلت‌های ناپسند را زنگار برای آینه جان می‌داند و معتقد است دل زنگارگرفته نمی‌تواند حقیقت را چنان که هست، منعکس کند:
صدهزاران خویِ بد آموخته
دیده‌های عقل و دل بردوخته۱۶
عین‌القضات همدانی معتقد است بین مُدرِک و مدرَک باید سنخیتی باشد، والا ادراک صورت نمی‌گیرد: «چشم برای درک مبصرات است و ازدرک شنیدنی‌ها و بوییدنی‌ها و چشیدنی‌ها عاجز است... عقل در وجود انسان نیز چنین وضعیتی دارد و از درک و دریافت بسیاری از پدیده‌ها و موجودات ناتوان است.»۱۷مولانا همچنین بر این باور است که حالات ادراک‌کننده در شیوه ادراک او مؤثر است.
گفت: هر مردی که باشد بدگمان
نشنود او راست را با صد نشان۱۸
فروزانفر احوال مدرِک را هم در نحوه ادراک او مؤثر می‌داند.۱۹ برخی از دریافت‌ها از حوزه توانایی عقل بیرون است. در چنین حالی است که حافظ می‌گوید:
نهادم عقل را ره‌توشه از می
ز شهر هستی‌اش کردم روانه۲۰
از نظر عین‌القضات در معرفت با بیان واحد و عبارت واحد، دریافت‌ها مختلف است۲۱  و این نیست جز به این دلیل که محل ادراک (قلب) زنگار دارد یا ندارد. ابن‌عربی در تفسیر آیه «إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکرَی لِمَن کَانَ لَهُ قَلب»۲۲  می نویسد قلب قوه‌ای است ورای طور عقل و اگر خداوند در این آیه، از قلب همان عقل را اراده کرده بود، نمی‌گفت «لمن کان له قلب»؛ چرا که هر انسانی عقل دارد، اما هر انسانی واجد این قوة ورای طور عقل، که در این آیه "قلب" نامیده شده، نیست. از این رو فرمود: برای هر کس که قلبی دارد. گرداندن قلب، مانند تحول الهی در صورت‌هاست. پس معرفت حق، از جانب حق تنها با قلب است و نه با عقل. سپس عقل آن را از قلب می‌پذیرد، همان‌طور که از فکر نیز علومی را می‌پذیرد.۲۳
علامه طباطبایی در این خصوص به نکته نغزی اشاره می‌کند: «مراد از قلب، خود آدمی یعنی خویشتن او و نفس و روح اوست. برای اینکه هرچند طبق اعتقاد بسیاری از عوام ممکن است تعقل و تفکر و حبّ و بغض و خوف و امثال اینها را به قلب نسبت داد، به این پندار که در خلقت آدمی این عضو است که مسئول درک است، همچنان‌که طبق همین پندار شنیدن را به گوش و دیدن را به چشم و چشیدن را به زبان نسبت می‌دهیم، ولیکن مُدرِک واقعی خود انسان است (و این اعضا، آلت و ابزار درک هستند) چون درک، خود یکی از مصادیق کسب و اکتساب است که جز به خود انسان نسبت داده نمی‌شود.»۲۴ 
قلبی که از نظر مولانا محل ادراک و دریافت است، قلبی نیست که وظیفه خون رسانی دارد، بلکه خویشتن انسان و نفس و روح اوست. تا زمانی که خصلت‌های ناپسند درون انسان را تسخیر کرده باشد، قابلیت ادراکی و دریافت‌های اشراقی قلب کاهش می‌یابد.
لوح را اول بشوید بی ‌وقوف
وآنگهی بر وی نویسد آن حروف۲۵  
صائب تبریزی نیز همین مضمون را در تعبیر دیگری بیان می‌کند:
آیینه شو، وصال پری‌طلعتان طلب
اول بروب خانه، دگر میهمان طلب۲۶ 
وجود زنگار در قلب و تسخیر آن با خصلت‌های ناروا سبب خواهد گردید تا دل نتواند تابش حقیقت را برتابد و از ادراک محروم خواهد شد.
صدهزاران خوی بد آموخته
دیده‌های عقل و دل بردوخته۲۷
از سوی دیگر مولانا معتقد است که فضیلت‌های اخلاقی موجب آن می‌شوند که دارندة چنین فضیلتی به باورهای صادق برسد. در داستان داوری قاضی جاهل بین دو طرف دعوی که عالم به حقیقت هستند، می‌گوید: قاضیی می‌گریست، معاونش علت را پرسید، قاضی گفت: هر دو طرف دعوی که آمده‌اند تا من میانشان داوری کنم، آگاه به حقیقت هستند و من جاهل هستم. حال جاهلی بین دو عالم چگونه قضاوت کند؟
گفت: اه چون حکـم راند بی‌دلـی
در  میان  آن  دو  عالـم،  جاهلـی؟
آن دو خصم از واقعه‌ی خود واقفند
قاضی مسکین چه داند زان دو بند؟
معاون گفت: درست است، ولی آنها آگاه و دچار مرض اخلاقی هستند و شما ناآگاه و بی‌غرض و مرض هستید و خداوند، ناآگاهِ بی‌مرض را آگاه می‌کند.
گفت: خصمان عالم‌اند و علتی
جاهلی تو، لیک شـمع ملتی
زانک تو علت نداری در میـان
آن فراغت هست نور دیدگان
وان دو عالم را غرضشان کور کرد
علمشان را علت اندر گور کرد
جهـل را بی‌علـتی عالـم کند
علم را علت کژ و ظالم کند۲۸ 
از نظر مولانا صفات ناپسندی مانند حرص، هوا وهوس، وهم، خیال، طمع، حسد، شهوت، کبر، غرض‌ورزی، بدگمانی، پندار کمال، عُجب، غرور و منیت، سبب می‌شوند بین حقیقت و ابزار شناسایی انسان، پرده‌ای قرار گیرد.۲۹                                                   ادامه دارد
پی‌نوشت‌ها:
  ۱. مثنوی، دفتر اول، بخش ۷۷۶//    ۲. همان، بخش ۱۵۷//   ۳. عطار نیشابوری، منطق الطیر، بیان وادی طلب ۷ـ۶//   ۴. جلال‌الدین همائی، مولوی‌نامه، مولوی چه می‌گوید، نشر هما، چاپ نهم، ۱۳۷۶، ج۱، ص۵۶۶//   ۵. تعقلون ۲۴ بار، یعقلون ۲۲ بار، یعقلها  ۱ بار، نعقل ۱ بار و عقلوه ۱ بار//   ۶. قرشی بنابی، قاموس قرآن، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۷۸ش، ج۵، ص۲۹//   ۷. «رُبَّ عَالِمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُه: چه بسا عالمی که جهلش اورا از پای درآورد.» نهج‌البلاغه، حکمت ۱۰۷//   ۸.  دیوان شمس، رباعی ۱۰۵//   ۹. مثلا ماده ۲۱۲ قانون مدنی ایران می‌گوید معامله غیر عاقل باطل است//   ۱۰. مثنوی، دفتر اول، ۱۹۹۵//   ۱۱. ن.ک مثنوی، دفتر سوم، ۱۱۳۲ ـ ۱۱۴۶//   ۱۲. ن.ک همان دفتر چهارم، ۱۲۴۷ ـ ۱۳۰۰//   ۱۳. مثنوی، دفتر سوم، ۳۲۴۰//   ۱۴. مثنوی، دفتر اول، ۳۷۰۴//   ۱۵. مثنوی، دفتر ششم، ۲۶۲۵//   ۱۶. دفتر چهارم، ۲۶۷۴//   ۱۷. عین‌القضات همدانی، تحقیق: عفیف عسیران، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۸۱ق، صص ۲۷ و۵۰//   ۱۸. مثنوی، دفتر دوم، ۲۷۱۵ـ۲۷۱۳//   ۱۹. فروزانفر، بدیع‌الزمان، شرح مثنوی شریف، چاپ هشتم، علمی و فرهنگی، ص۴۷۱//   ۲۰. حافظ، غزل ش۴۲۸//   ۲۱. معرفت از نظر عین‌القضات همدانی، علیرضا حاجیان‌نژاد، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، سال ۱۳۸۳، ش۱۶۸ـ۱۶۹//   ۲۲. بی‌تردید در سرگذشت پیشینیان مایة پند و عبرتی است برای کسی که قلب دارد (ق، ۳۷)//   ۲۳. ابن‌عربی، الفتوحات المکیّه، بیروت، دارالصادر. ج۱، ص۲۸۹//   ۲۴. علامه طباطبائی،  ۱۳۹۵، تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر موسوی همدانی، چاپ ۳۸، قم: دفتر نشر اسلامی، ج۲، ص۳۳۵//   ۲۵. مثنوی، دفتر دوم، ۱۸۲۷//   ۲۶. صائب تبریزی، دیوان اشعار،  غزل ش۹۲۰//   ۲۷. مثنوی، دفتر چهارم، ۲۶۷۴//   ۲۸. مثنوی، دفتر دوم، بخش ۷۱//   ۲۹. ر.ک: زرین‌کوب، عبدالحسین، ۱۳۸۸، سرّ نی،  چاپ دوازدهم، علمی، تهران، ص۶۳۲ ـ ۶۳۳
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی