هفته بسیج فرصتی برای بازخوانی خاطرات مردانی است که در جوانی، با ایمان و اخلاص، قدم در راهی گذاشتند که پایانش یا جانبازی بود یا شهادت و امروز قصههای بیپایان از ایمان و ایثار اینان دهان به دهان می چرخد وروایت می شود .
در این صفحه ما خاطراتی از «غلامعلی رجایی» و « صادق آهنگران» را از دوران دفاع مقدس برای مخاطبان گرامی منتشر کرده ایم.
رجایی: شبی که رزمندگان روی مین رفتند
غلامعلی رجایی استاد دانشگاه وجانباز جنگ با سابقه ۹۳ ماه حضور در جبهه ها با مسئولیت فرهنگی در قرارگاههای مرکزی کربلا و خاتم الانبیا (ص) تعریف می کند : در شب عملیات بستان کار پیشروی بچه ها به میدان وسیعی از مین خورد که بازکردن معبری از داخل آن میدان گسترده به زمان زیادی نیاز داشت و اگر بچه های تخریب می خواستند معبر مورد نظر را باز کنند حتما سپیده سر می زد و معلوم بود عراقی های سنگر گرفته و پشت تیربارهای آماده در روز چه به حال و روز بچه ها می آورند.
فکری به ذهن فرمانده رسید. از رزمندگان گردانش خواست برای اینکه کار به صبح نکشد و با دمیدن آفتاب جان بسیاری از فرزندان امام به خطر نیفتد گروه های پنج نفره ای برای پریدن بر روی میدان مین داوطلب بشوند. فوری و بدون کمترین تردیدی گروه های متعدد پنج نفرهای آماده شدند و با ذکر یا حسین و یا زهرا خود را بر روی میدان مین می انداختند.
بعضی از آن ها در همان خیز اول در اثر انفجار مین یا مین هایی به شهادت می رسیدند و بعضی در خیزهای بعدی توفیق وصل نصیبشان می شد. تو گویی کربلا تکرار شده بود. ۱۷ گروه پنج نفره با پیکرهایی تکه تکه شده در مقابل چشم گریان دوستانشان در میدان مین افتاده بودند که نوبت به آخرین گروه رسید. افراداین گروه هرچه خود را به میدان مین پرت کردند و دوباره و سه باره برخاستند و ذکر گویان خود را به میدان مین زدند، هیچ خبری از شهادت نبود.
هرچند ملائک الهی در جنت را موقتا به روی آنها بسته بودند، اما بعضی از همین گروه در همان عملیات به دوستان شهیدشان ملحق شدند و به جنت لقای حق بار یافتند.
در سال ۶۰ که بستان آزاد شد این خاطره را از کسی که خود شاهد ماجرا بود شنیدم ولی بسیار متاسفم که برای ثبت حماسه فرزندان خمینی در دل تاریخ نه نام او را می دانم و نه می دانم این ماجرای غرور آفرین شیعیان شهادت طلب فرزند ابیطالب (ع) مربوط به رزمندگان کدام تیپ واستان است و خدا کند کسی از بقیه السیف و شاهدان این ماجرا این نوشته را بخواند و مرا و تاریخ ایران را در ثبت این حماسه یاری کند.
حفاظت از جان فرمانده
خاطره تکان دهنده دیگر از این عملیات را در مورد برادر رزمنده ام محمدرضا چاییده که فامیل خود را به اکرامی فر تبدیل کرده از لشکر۷ ولی عصر شنیده ام.
از مباحث ناگفته جنگ که از قضا کمتر هم درباره آن پژوهشی صورت گرفته عشق و ارتباط گسترده عاطفی رزمندگان و فرماندهان با یکدیگر است.
قبل از اینکه به خاطره دوم بپردازم نمونه ای را که خود شاهد آن بوده ام می آورم .
در ایام کوتاهی که در تبلیغات جبهه و جنگ قرارگاه کربلا مسؤلیتی داشتم و گاه گاهی با هزار زحمت از مسؤلین قرارگاه کربلا اجازه حضور در یگان های عملیاتی را می گرفتم ،در گردان حمزه سیدالشهدای لشکر ۷ ولی عصر که فرماندهی آن را سردار عارف و شجاع جنگ، پاسدار شهید عبدالحمید صالح نژاد بر عهده داشت، حضور می یافتم.
دریکی از این حضورها شاهد رابطه عمیق وی با دوتن از رزمندگان نوجوان اهل بروجرد گردان بودم که در ستاد گردان در کنارش بودند و به فرمانده پاک و مهذب خود عشقی وافر داشتند.
مدتی بعد که حمید را در گردانش دیدم مشاهده کردم خبری از آن دو نوجوان نیست. وقتی از او سراغ آن دو نوجوان راگرفتم گفت: دیدم دارم زیاد به آنها وابسته می شوم وآنها هم متقابلا به من وابستگی شدیدی پیدا کرده اند لذا از آنها خواستم گردان مرا ترک کنند و به گردان دیگری بروند تا مبادا علاقه و عاطفه من به آنها مانع فرماندهی من در عملیات بر گردان شود.
از مطلب دور نشوم. از بعضی از رزمندگانی که در گردان محمدرضا اکرامی فر- چاییده بودند شنیدم در اوج آتشبازی عراقی ها که دیوانه وار قصد داشتند با اجرای آتش های سبک و سنگین راه پیشروی رزمندگان را در فتح مواضعشان سد کنند که گاه در اثر اصابت ترکش خمپاره یا اصابت گلوله مستقیم جگرگوشه ای از امام و مردم نقش زمین می شد دو رزمنده بسیجی برای اینکه جان فرمانده خود را از آسیب این تیرها و ترکش ها نگاه دارند ،با صلاحدید خویش و بی هیچ اشاره و توصیه ای از کسی در اطراف او ایستادند و چنان چسبیده به اوحرکت می کردند تا اگر تیری و ترکشی متوجه او که سرنوشت هدایت گردان به زنده ماندنش بستگی داشت بشود به آنها بخورد و عجیب اینکه پس از آنکه این دو نفر به زمین می افتادند فورا دو نفر دیگر بی آنکه کسی به آنها در این جهت توصیه ای کرده باشد جای آنان را در کنار فرمانده محبوب خود پر می کردند .
حالا که این خاطرات را از بایگانی ذهن و سینه ام برای لحظاتی بیرون می کشم تازه می فهمم چرا امام خمینی(ره) که خود سلسله جنبان شهادت بود ،با حسرت می گفت و می نوشت که: امیدوارم خدا مرا در کنار شهدای جنگ تحمیلی بپذیرد.
عشق متقابل امام و بسیجیان
قبل از عملیات فتح المبین با تعدادی از برادران رزمنده جهت دستبوسی به خدمت حضرت امام رسیدیم.
به همراه ما پیرمردی بود روحانی به نام حاج آقا ابوترابی از اهالی اطراف دامغان که دروس حوزوی را در حد بالایی خوانده بود و با وجود سن زیاد، بسیار سر حال و دل زنده بود که از اوایل جنگ به جبهه آمده و من در سوسنگرد با او آشنا شدم.
زمانی که از اهواز به تهران رسیدیم، حاج آقا ابوترابی اصرار زیادی داشت که با پای پیاده به جماران برویم تا ثواب بیشتری نصیب ما بشود. بچهها راه زیادی را طی کرده بودند و به دلیل خستگی اکثراً با این پیشنهاد مخالف بودند. بالاخره در اثر اصرار و پافشاری حاج آقا ابوترابی، پیاده به سوی جماران حرکت کردیم. حاج آقا ابوترابی در صف جلوی من ایستاده بود. نوبت که به او رسید با اشتیاق فراوان دست امام را در دست گرفت و در حالی که گریه میکرد رو به امام کرد و گفت: «امام، ما به گدایی آمدهایم، دستمان خالی است».
امام با تبسم به چهره ایشان نگاه کردند و با سادگی خاصی فرمودند: «ما همه در خانه خدا گدا هستیم». حاج آقا ابوترابی دوباره با چشمان گریان به امام نگاه کرد و گفت: «امام برای ما دعا کنید که شهید شویم». امام با همان تبسم زیر لب چیزی گفتند که استنباط من این بود که فرمودند: «انشاء اللّه، دعا میکنم» ولی ما فقط تبسم و رضایت حضرت امام را مشاهده کردیم و صحبت ایشان را به خوبی متوجه نشدیم، اما لحن و طرز صحبت حضرت امام و سادگی بیان ایشان که فرمودند: «ما در خانه خدا گدا هستیم» برای ما تازگی داشت. بعد از دست بوسی و خداحافظی از محضر امام به جبهه برگشتیم و اتفاقاً در جریان عملیات فتح المبین، حاج آقا ابوترابی به آرزوی خود رسید و به درجه شهادت نائل گردید.
خاطره آهنگران از امام (ره)
روزی در جماران در مسیر حرکت ایشان از اتاقشان تا حسینیه جماران که جهت سخنرانی تشریف می بردند، به خدمتشان رسیدم. بعد از بوسیدن دست مبارکشان گفتم: ما را نصیحتی بکنید. امام لبخندی زدند و فرمودند: «خوب بجنگید و خوب پیش بروید». بعد گفتم: مشکلات زیادی وجود دارد، در نماز شبتان برای ما دعا کنید. حضرت امام فرمودند: «من همیشه شما را دعا می کنم». سپس درخواست هدیه ای کردم، ایشان عکس خود را امضا کردند و توسط حاج سید احمدآقا که کنارشان ایستاده بود، آن را به من مرحمت کردند.
مردم ما مردم جنگند، مردم حماسه اند
در مراسم سوم یا چهلم شهدای بمباران دزفول شعری خواندم که با بیت «ای عزیزان شد به پا غوغای محشر» شروع می شد و در ادامه شعر «یک طرف افتاده طفلی یک طرف افتاده مادر».
اشعار، صحنه های دلخراش جنگ را مجسم می کرد که چه روی داده است. شعر را که خواندم همان شب دو بار از تلویزیون پخش شد و در روزهای بعد چندین بار با آهنگ و تصاویر مناسبی که بر روی آن مونتاژ شده بود، پخش گردید.
بعد از این جریان در شیراز خدمت
آیت الله حائری شیرازی بودیم تا برای رزمندگان از صحبتهای ایشان تصویر برداری کنیم. بعد از مراجعت، در اهواز آقای غلامعلی رجائی را دیدم، ایشان به من گفت: آقای انصاری با ما تماس داشتند و سراغ شما را می گرفتند. ولی من به ایشان گفتم به شیراز رفته اند. آقای انصاری گفتند: به ایشان بگویید امام به حاج سید احمد آقا فرمودند که: «به ایشان بگویید اشعار حماسی بخواند».
وقتی من این خبر را شنیدم ذهنم روی همان شعر متمرکز شد، چرا که صحنه های دلخراش جنگ را بیان میکرد. با وجود ریتم بسیار خوبی که داشت اشعار حماسی محرکی نبود و شاید تنها چند بند آن حماسی بود.
گفتم احتمالاً همان شعر است. با آقای رجائی تماس گرفتم ایشان گفت: بله،این اشعار را چند شب از تلویزیون پخش کردهاند و حضرت امام هم شنیدهاند لذا این مطلب را بیان داشتهاند. یک بار دیگر در نماز جمعه تهران اشعار حماسی «خیز ای رزمنده شیر، خانه از دشمن بگیر» را خواندم.
در متن شعر چند جملهای بود که میگفت «ای کسانی که خانه هایتان ویران شد و سوخت ای کسانی که چه شُدید...» بعد از اتمام نوحه گویا از جماران تماس گرفته بودند ولی به من خبر ندادند.
بعد آقای مرتضائی فر به من گفت که: حاج سید احمد آقا تماس گرفته و گفته است که امام بوسیله رادیوی کوچکی که در دستشان بود اشعار را میشنیدند وقتی به این قسمت رسیدند، رادیو را زمین گذاشته اند و فرموده اند: «به ایشان بگویید مردم ما، مردم جنگند مردم حماسهاند» و امام روی این قسمت حساس شدهاند.
این مطلب را که شنیدم با خودم گفتم: اگر ما چیزی بخوانیم که مورد تأیید امام نباشد مورد تأیید امام زمان هم نیست و خدا هم قبول نمیکند و اصلاً برای ما فایدهای ندارد، لذا در جماران به خدمت آقای انصاری رسیدم و قضیه را برای ایشان مطرح کردم و گفتم اگر قرار باشد ما شعری بخوانیم که امام تأیید نکند، کارم را مورد تأیید اهل بیت و برای رضای خدا نمیدانم و به درد نمیخورد.
ایشان مدتی با من صحبت کردند که: امام روی اشعار خیلی حساسند و روح امام با یک ذره ضعف در شعر و کارهای هنری حساس میشود و خیلی به اشعار و کارهای هنری اهمیت میدهند و شما را نیز میشناسند.
در مورد بچه بسیجیها بیشتر حساس هستند و ما نیز در مورد کارهای شما در جنگ برایشان تعریف کردهایم به همین حساب بیشتر حساس شدهاند.
دیگر ما شروع به خواندن اشعار حماسی کردیم و تا توانستیم حماسیاش کردیم. بعد از مدتی جهت مشورت و کسب تکلیف پیش آقای انصاری آمدم که الحمداللّه ایشان گفتند: امام اظهار رضایت کردهاند.
اولین نوحه ای را که خدمت حضرت امام خواندم نوحه «ای شهیدان بخون غلطان خوزستان درود» بود. هنگامی که مشغول خواندن این اشعار بودم، حضرت امام وقتی می خواستند داخل بشوند، دیده بودند که مشغول خواندن هستم، پشت در می مانند و وارد مجلس نمی شوند تا مردم بلند نشوند و مجلس به هم نخورد. دیده بودند که ایشان دم در نشسته اند و گوش می کنند و وقتی از شهدا می خواندم گریه می کردند.
منبع: امام و دفاع مقدس

شما چه نظری دارید؟