نادرصدیقی
همه پرسی جمهوری اسلامی در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸و وعده تصریح شده در آن رفراندم در جمع بندی بنیانگذار فقید آن واضح و روشن بود: «به رسمیت شناختن رتبه ومقام امامت و پیشوایی ملت بر سرنوشت خویش.»
یک نظام «رفراندم-بنیاد» نه از طریق بازگشت به تنظیمات کارخانه، که از خلال بازگشت به نقطه همپوشانی با وعده الهی در آیه ۵ سوره قصص، میتواند داستان تأسیس خود را از نو بسراید و با انرژی گرفتن از همین قصه الهی، از پس تهدیدهای یک نظام و ساختار «تروریست-بنیاد» برآید. قدرت نرم یک ملت، در نهایت آن داستانی است که درباره تکوین خود میسراید. قصه ما بیشتر از آنکه قصه شاپور و ساسان باشد، آیه ۵ سوره قصص است.
اما آیا انقلاب به وعده خود عمل کرد؟ در آن تبریک پیروزی رفراندم، خوانش دموکراتیک امام خمینی در زیر نور حضور تمام عیار ملت، معیار روشنی برای قضاوت درباره کارنامه عملکرد جمهوری اسلامی به دست میدهد. در آن جمعبندی که به قالب فشرده یک تبریک با معنای نوروزی درآمده بود امام خمینی قصه موسی و تبدیل مستضعفان به ائمهی مقدرات خویش را با قصه انقلاب و رای قاطع به جمهوری اسلامی درهم تافت و مژده امام شدن و پیشوایی ملت ایران بر سرنوشت خویش را داد. بنابراین پرسش «انقلاب آیا به وعده خود وفا کرد؟» به پرسش «آیا مستضعفین تبدیل به ائمه و پیشوایان مقدرات کشور خود شدند؟» برمیگردد.
سالها پیش، از یکی از اعضای قدیمی مرکزیت فداییان خلق شنیدم که میگفت من و فرخ نگهدار از «تیره بیژن جزنی» هستیم که به ساواک گفته بود شما شلاق را بردارید قانون اساسی خودتان را اجرا کنید ما هم سلاح را کنارخواهیم نهاد. مشکل شاه همان قانون اساسی مشروطه بود. در این حکایت، تعبیر «قانون اساسی خودتان» نشان میداد که مخالفین، دیگر آن قانون را «قانون اساسی خود» نمیدانستند و از دیگر سو شاهِ شلاق به دست نیز در تجسّد آن بازجو به همان اندازه و بسی بیشتر با قانون اساسی مشروطه بیگانه شده بود.
شاه نمیتوانست به قانون اساسی مشروطه عمل کند. زیرا محصول عبور کودتایی از مشروطه بود و چندان بیاعتنا که در خاطرات علم میبینیم حتی برای کارشناسانی که توسعه دهه ۴۰ را برای کشور تمهید کرده بودند پشیزی ارزش قائل نبود و با موهنترین تعابیر با آنها برخورد میکرد، چه رسد برای ملت که هیچگاه ارزش استقلال آن را به رسمیت نشناخت. شاه کل کشور را و ملت را چنانچه در همان خاطرات میبینیم، تجسّد یافته در پیکره شاهانه میدانست.
انقلاب از همین جا آغاز شد: ازآن جا که ملتِ سالهای ۵۶ و ۵۷ در خروج از تن یافتگی در شاه، وطن خویش را بازیافت. و گفت «تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود.» اگر اندکی دقت کنیم خواهیم دید سرِ شاه هنوز بر پیکره نظریه وطن سنگینی میکند. به تعبیر روشنتر، در یک نقطه چرخش معین، و بر بستر عبور از وعده رفراندم ۱۲ فروردین، نظریهای درباره وطن ساخته و پرداخته شد که نشاء گاه شاه بود. باید به عقب بازگشت و آن نقطه چرخش را بازیافت و وعده آن رفراندم در تحقق پیشوایی ملت برسرنوشت خود را درست از نقطه توقف بزرگ در فرایندِ پیشوا شدگی ملت از سرگرفت. شاه که از فرودگاه رفته بود سالها بعد مخفیانه در قالب نظریهی کودتایی و رضاشاهی در باره هویت ملی، بازگشت. سالهاست که این نظریه در دانشگاههای ما در بنیادهای دانشنامه نویسی،در روزنامههای رانتی، و در بسیاری از کانونهای فرهنگی وادبی تدریس میشود و به شیوههای گوناگون در ذهن و ضمیر نسلهای جدید درونی میگردد.
واقعیت این است که ما دو دریافت بیشتر در باره امر ملی نداریم: نظریه «ایران-شاهی» که از آخوند زاده تا امروز، شاه را در کانون هویت ملی مستقر میسازد، و دریافتی از ملت که در چرخشی کپرنیکی از ملی گرایی به ملت، خود ملت را به منزله امامان و پیشوایان حاکم بر مقدرات در منزلگاهِ امر ملی مستقر میسازد. صدای جاوید شاه را در بعضی جاها پس از آن شنیدیم که از مدتها قبل، صدای ملت درتک گوییِ نهادهای «ملت زدایی شده» ناشنیده ماند. به همین سان اگر این روزها شعار «پهلوی برمیگرده» در فضاهایی خاص طنین افکن میشود باید توجه داشت که از مدتها قبل در جاهای دیگری، در فضاهای حکمرانی، پهلوی کمی تا قسمتی عملاً بازگشته و ما شکل وارونه و کژدیسه آن را در قالب برخی از شعارهای خیابانی میبینیم.
تمرکز و عدم تمرکز
توکویل در توصیفِ آمریکایی که در قرن نوزدهم و حدود سال ۱۸۳۱ دیده بود، مینویسد:
«در آمریکا آنچه مورد تحسین من است نتایج اداری حاصل از عدم تمرکز نیست بلکه نتایج سیاسی حاصل از آن است، زیرا در هر گوشه مملکت مردم احساس میکنند وطن دارند. از دهستان تا به حکومت متحده مرکزی درهمه جا وطنی است که افکار را به خود مشغول میدارد و فرد به هریک از منافع مملکتی مانند منافع شخصی خویش علاقمند است.» (دموکراسی در آمریکا، ترجمه رحمتالله مقدم مراغهای، ص ۱۰۸)
در ایران اما پیروان ناسیونالیسم سفید و تولد یافته در زهدان کودتای رضاخانی حساسیت عجیبی در قبال امر محلی ودموکراسی محلی نشان میدهند که درمواردی در قالب بیانیه های روشنفکری به شکل زبان هراسی و قوم هراسی منعکس میشود و با جامعه هراسیِ جریانهای رقیب پهلو میزند. امری که در پیامد نسنجیده خود بازگشت به تنظیمات کارخانه را در دو شکل متفاوت، یعنی بازگشت به تنظیمات نقطه صفر کودتای رضاخانی و هویت گراییِ تولید یافته در دل کارخانه کودتا واز سوی دیگر، بازگشت به تنظیمات کارخانهی ملتزدایی دامن میزند. میهن اما آن چیزی است که در قالب کردارهای واقعی شهروندان، در حوزههای محلی، در سطح جامعه مدنی و در گستره سراسری، عملاً تولید و بازتولید میشود. تعیین مقدرات دراینجا یک اصل کلیدی است برای وطن مندی شهروندان. «بودن-در-میهن»، از خلال دغدغه میهن داشتن، سروکارداشتن با اداره امور محلی وسراسری، مشارکت در تولید، پرسش کردن و نقد قدرت، و ابراز هستی کردن است که ممکن میشود، و نه حضور تماشاگرانه و انفعالی و صرفاً تاییدگرانه.
اصل «تعیین مقدرات» برای امام خمینی یک اصل کلیدی بود. تعیین مقدرات در خاورمیانهی یک قرن اخیر صرفاً در نسبت با یک امر بیرون، یعنی در نسبت برون کشوری با کشورهای دیگر تعیین میشد و عمدتاً ناظر براستقلال کشور بود در مقابله با مداخلهگری قدرتهای دیگر. امام خمینی این واژه را به قلمرو جدیدی منتقل کرد. نه تنها رهایی از مداخله کشورهای دیگر بلکه در سویه مثبت همین اصل، مداخلهگری هر روزه شهروندان در اداره امور خود. از طریق اعمال حق تعیین مقدرات در امور هرروزهی زندگی است که شهروندان نسبتِ وجودی با وطن خود برقرار میکنند و وطن مند میشوند. امری که در پیامد بلافصل خود به تقویت وطن پرستی در مفهوم مثبت راه میبرد.
آنچه گزاره «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند» را امکانپذیر ساخت، جامعه باز پنجاه وهشتی بود که آن شکل از انتخابات را ممکن نمود و همزمان غلط کردن آمریکا را ناممکن کرد. در جامعه باز پنجاه وهشتی، انتخابات چیزی بود در امتداد ۱۲ بهمن ۵۷ و شعارمحوری «یک مملکت یک دولت آن هم به رای ملت»، و عرصهای بود برای برقراری نسبت تنگاتنگ میان شهروندان و میهن. آن هم به دلایلی فهم پذیر، درست در روزگاری که سخنی از ملی گرایی درمیان نبود. فهم پذیر از آن رو که ملیگرایی انتزاعی همواره نشان از غیاب ملت دارد و بیشتر اداواطوارهای فلسفی است خاصه ملیتهای کوچک که درمرحله مقدماتی تأسیس امرملی به سر میبرند. انقلاب امام خمینی در این عرصه؛ آن چرخشی بود که از ملیگرایی به سوی خود ملت انجام داد.
اکنون در لحظه مشخصی که دشمنان صیهونیستی و ترامپ به ضرب و زور تحریمها و تهدیدهای جنگ آسا بقای زیست شناختی و بقای ملی و تمدنی کشور ما را به مخاطره گرفتهاند، بیش از هر زمان دیگر نیازمند بازگشت به امر ملی هستیم. باید به جای بازگشت به تنظیمات کارخانه، به خود ملت بازگشت. و این یعنی بازگشت به آن مفهوم از امر ملی که امام خمینی در نوروز ۵۸ با پیشوایی ملت برسرنوشت خویش درآمیخت: «خداوند تعالی بر ما منت نهاد و رژیم استکبار را با دست توانای خود که قدرت مستضعفین است درهم پیچید و ملت عظیم ما را ائمه و پیشوای ملتهای مستضعف نمود.» (امام خمینی ۱۲ فروردین ۵۸)
اکنون یکبار دیگر و بلکه با شدتی بیشتر به همان تحول مضاعف نیاز داریم. قدرت نرم یک ملت، در نهایت، داستانی است که آن ملت برای ملت شدگی خود تعریف میکند. قصه ما همان قصه نبرد موسی با فرعون بود: وَ نُریدُ انْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ ائِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثین.

شما چه نظری دارید؟