مهندس امیررضا پوررضا

فرهنگ مقوله ای است پویا و نیازمند تحول و روزآمدی که  لازمه اش نگرش انتقادی است.
                                ***
در بسیاری از مواقع که به بحثهای مربوط به فرهنگ می‌پردازیم، متوجه می‌شویم که این موارد بیش از آنچه بحث فرهنگی باشد، بحثهایی در حوزه «فلسفه فرهنگ» هستند. به بیان دیگر بحثهایی فلسفی درباره فرهنگ. «فرهنگ چیست؟»، «آیا فرهنگ ممکن است که خوب و بد داشته باشد؟»، «رشد فرهنگی چیست؟»، «فرهنگ رشد فرهنگی چیست؟»، «چرا رشد فرهنگی لازم است؟»، «چه اشکالی در فرهنگ هست که رشد فرهنگی اتفاق نمی‌افتد؟»، «اگر رشد فرهنگی اتفاق نیفتد، پیامدش چیست؟»، «رشد فرهنگی چگونه اتفاق می‌افتد؟»، «رشد فرهنگی و توسعه فرهنگی چه تفاوتی دارند؟»، «آیا فرهنگ از جنس عادت است؟»، «آیا رشد فرهنگی بررسی و تغییر عادت‌هاست؟»، «تفاوت فرهنگ و اخلاق چیست؟» و ... همه این مثال‌ها و بسی بیش از اینها، مقولات مربوط به حوزه فلسفه فرهنگ است. به جز سؤال آخر که می‌شود در حوزه «فلسفه اخلاق» هم  مطرح کرد. 
اگر بپرسند: «آیا رفتار ترافیکی مردم اشکال دارد؟» پاسخ به آن در صلاحیت متخصصان ترافیک است. اگر پاسخ این باشد که: «بله، اشکالات فرهنگی در رفتار ترافیکی وجود دارد»، بعد از آن است که این مشکلات به حوزه فرهنگ ارجاع داده می‌شود. پیش از آن لازم است معلوم شود که فرهنگ را چگونه می‌توان اصلاح کرد، یا رشد و توسعه داد.
اما پاسخ به این سؤال که: «رفتار ترافیکی خوب چیست؟» باز هم در صلاحیت کارشناسان ترافیک است. مسئولان نظر کارشناسان را با شیوه‌هایی جامعه‌پذیر که کارشناسان فرهنگ تأیید نمایند، به جامعه منتقل می‌کنند و حدود یک نسل در این کار استمرار به‌خرج می‌دهیم تا در فرهنگ بنشیند؛ اما اگر نظر کارشناسان ترافیک را دستکاری کنیم یا تغییر دهیم و بگوییم: «فرهنگ ترافیک خوب، این است که همه بایستند تا من به‌راحتی عبور کنم»، این حرف زور با هیچ تلاش یا جریمه‌ای، فرهنگ نخواهد شد یا به بیان روزمره، جا نخواهد افتاد.
به بیان دیگر آن حرف و نظری در عرصه فرهنگ قابل مطرح‌شدن است و می‌توان به جامعه‌پذیر بودنش امید داشت که عمیقاً درست باشد و «درست» در دنیای امروز، یک مفهوم عقلی و علمی است؛ اما عقلی و علمی بودن، برای تبدیل شدن هر آموزه‌ای به فرهنگ، کافی نیست. 

جذابیت و جوابگویی 
دو شرط اساسی وجود دارد که در بسیاری موارد پر رنگ‌تر هستند: جذابیت و جوابگویی. این دو برای رفع مشکلاتی که مردم با آن در زندگی خود درگیر هستند، حتی جدی‌تر و پر رنگ‌تر از عقلی‌بودن و علمی‌بودن است و همان‌طور که گفته شد، در حدود یک نسل هم زمان لازم است. به‌روشنی می‌توان گفت و اطمینان داشت که اجبار در عرصه فرهنگ نه‌تنها ممکن نیست، بلکه معنا هم ندارد. اگر بپذیریم که فرهنگ عرصة جذابیت و جوابگویی است، بسیار روشن خواهد بود که اجبار در عرصه فرهنگ جایی ندارد.
اینکه در هر سرعتی، چه مقدار با خودرو جلویی فاصله داشته باشیم، یک بحث کارشناسی ترافیک است. اینکه به رانندگان گفته شود که فاصله درست چیست، آموزش است. اینکه رانندگان ناخودآگاه آنچه را لازم است، بیاموزند و مهمتر اینکه به آنچه آموخته‌اند پایبند باشند، فرهنگ است.
فرهنگ آن پدیده‌ای است که مثل یک صدای درونی، برای مثال به ما می‌گوید: «از نظر کارشناسی و رفتار درست در هر زمینه‌ای، مطلع باش و آن را به کار ببند»، «از قانون آگاه باش و رعایتش کن»، «از هنر و کالای هنری مرغوب بهره‌مند باش» و... اما اگر سؤال این باشد که: «فرهنگ در جامعه چه وضعیتی دارد؟» این موضوع از ابتدا به فرهنگ‌شناسان ارجاع داده می‌شود.
در آنجا بحث می‌شود «فرهنگی را که نقص و اشکال دارد، چه باید کرد؟»، «آیا می‌توان از حوزه اقتصاد با ابزار جریمه و پاداش، بر حوزه فرهنگ تأثیر گذاشت؟»، «آیا می‌توان از حوزه اجتماع با وضع قراردادهای اجتماعی یا قانون بر حوزه فرهنگ تأثیر گذاشت؟»، «آیا تنها کار فرهنگی، مشکل فرهنگی را حل می‌کند؟»، «کار فرهنگی چیست؟»، «مرز کار غیر فرهنگی و کار فرهنگی کجاست؟»، «آیا تبلیغات، کار فرهنگی است؟» و...
مرز تبلیغات با اطلاع‌رسانی 
نکته مهم دیگر، مرز میان تبلیغات با اطلاع‌رسانی است. اطلاع‌رسانی پشتوانة علمی و منطقی محکم دارد و اطلاع‌دهنده منفعت خاصی را برای خود دنبال نمی‌کند، بلکه در پی منفعت یا مصلحت دیگری یا دیگران است. اما «تبلیغات»، بدون داشتن پشتوانه علمی و منطق محکم، فقط ادعای تبلیغ‌کننده است و مبلّغ در این خصوص، منفعت شخصی یا گروهی دارد. تبلیغ به خودی خود مذموم نیست. هر کس حق دارد کالا یا خدمت یا نظر شخصی خود را تبلیغ کند؛ اما کسی مجاز نیست تبلیغات را اطلاع‌رسانی قلمداد کند. 
این توضیح را بدین جهت آوردم که اطلاع‌رسانی در عرصه فرهنگ یا علم، پسندیده و شایسته است. اگر هم درست و کافی انجام شود، می‌توان امید داشت موجب رشد و توسعه فرهنگی شود؛ اما تبلیغات در عرصه فرهنگ، نه مجاز است و نه نتیجه‌ای برای تبلیغ‌کننده دارد. تبلیغات مربوط به عرصه تجارت و سیاست است. در کوتاه‌مدت یا به‌اجبار ممکن است چنین دیده شود که نتیجه فرهنگی دارد؛ اما با برداشته شدن عامل غیر فرهنگی، یعنی ترس یا طمع، می‌بینیم که تبلیغات و ترس و طمع تنها پدیده‌ای که ایجاد کرده، ظاهرسازی بوده است!
فرهنگ البته همیشه هدایت‌های سازنده و درست انجام نمی‌دهد. گاهی کاملا متفاوت است، مثلا می‌گوید: «از قانون مطلع باش و هر جا به نفعت نبود و توانستی، آن را زیر پا بگذار، یا دور بزن»، «هنر به درد نمی‌خورد، وقتت را تلف نکن» و...

فرهنگ فلسفه و تفکر انتقادی
اگر فرض کنیم که بر سر تعریف فلسفه توافق هست و نسبت فلسفه با تفکر انتقادی را هم بپذیریم، به نظر می‌رسد به اندازه لازم در جامعه، فلسفه و تفکر انتقادی نمی‌بینیم. به بیان دیگر به کارگرفتن فلسفه به عنوان یک رفتار، نیازمند فرهنگ مضافِ مرتبط با این رفتار، یعنی «فرهنگ فلسفه» است. مثل تمام رفتارها و افکاری که اگر فرهنگش را نداشته باشیم، یا آن را نمی‌بینیم، یا نوع درست و سالمش را نمی‌بینیم. اینکه همه زندگی را همواره با عینک تفکر انتقادی نگاه کنیم، نیازمند فرهنگ است. فرهنگ هم در اینجا یعنی فرهنگ تفکر انتقادی.
هر رفتاری به شکلی ناخودآگاه از اعماق ذهن و درون انسان سر می‌زند. این نرم‌افزار که مشترکاً در ذهن افراد هر جامعه هست، موجب می‌شود آنان به طور ناخودآگاه، رفتار، افکار، گرایش‌ها و نگرش‌هایی شبیه یا همسان داشته باشند، و این می شود «فرهنگ» آن جامعه. چون در جامعه کم می‌بینیم به موضوعات و مسائل مختلف از منظر فلسفه و تفکر انتقادی نگاه شود، می‌توان گفت «فرهنگ تفکر انتقادی» در جامعه ما وضعیت مطلوبی ندارد یا ضعیف است. در نظر داشته باشیم که اولین و بیشترین حوزه مورد انتقاد در تفکر انتقادی، انتقاد از خود است. عبارت «تفکر انتقادی» خوشبختانه در ذهن و زبان مردم ما، معنای اصلی خود را دارد و می‌توان امید داشت که درست منظوررسانی کند؛ اما واژه «انتقاد» یا «نقد» از معنای اصلی‌اش فاصله گرفته و برای شنونده یا حتی گوینده، بیشتر معنای عیبجویی و بدگویی پیدا کرده است! 
به هر روی، به نظر می‌رسد که تفکر انتقادی با محوریت انتقاد از خود، در جامعه کم‌رنگ است یا مواردی از تفکر انتقادی که با آن برخورد می‌کنیم، غالباً متوجه انتقاد از دیگران است. این امر سب شده اصلی‌ترین و مهمترین کارکرد تفکر انتقادی که رشد و توسعه شخصی و اجتماعی است، کم‌رنگ بشود. «فرهنگ رشد فرهنگی» بدون تفکر انتقادی، عملاً پدید نخواهد آمد. ضعف تفکر انتقادی، باعث ضعف تمام آن پدیده‌هایی خواهد شد که پیشنیازشان تفکر انتقادی است، ازجمله فرهنگ رشد فرهنگی. 
به بیان دیگر «فرهنگ رشد فرهنگی» بخشی از «فرهنگ تفکر انتقادی» است و «فرهنگ تفکر انتقادی» بخشی از «فرهنگ فلسفه» و فلسفه‌ورزی. فرهنگ تفکر انتقادی درباره همه اجزای زندگی تفکر انتقادی می‌کند. به فرهنگ نیز با عینک تفکر انتقادی می‌نگرد و اجازه نمی‌دهد فرهنگ با آن عادت‌وارگی که می‌یابد، بدون نقد بماند. این امر کمک می‌کند فرهنگ به‌روز باشد و همپا با تغییرات زندگی حرکت کند. چشم اسفندیار (یا پاشنة  آشیلِ) فرهنگ، این است که گمان کنیم فرهنگ نیازمند به‌روز شدن نیست.
موضوعات و موقعیت‌های محدودی در زندگی وجود دارد که از فلسفه و تفکر انتقادی بی‌نیاز باشد. معمولاً انسان آنچه را با دلیل و منطق نپذیرفته باشد، با هیچ دلیل و منطقی نمی‌توان از سرش بیرون کرد. گرچه اجزای هر فرهنگی در ریشه‌ها و در زمان پیدایش، کاملا منطقی است و آن روز که پدیده‌ای وارد فرهنگ شده، دلائل روشن داشته؛ اما از آنجا که انتقال فرهنگ همیشه منطقی و مدلل صورت نمی‌گیرد، در شمار همان مواردی است که بدون دلیل و منطق وارد ذهن شده‌اند و خارج کردن با دلیل و منطق‌شان، نیازمند پیش‌زمینه‌ای خارج از فرهنگ است. به عبارت دیگر، ما از درون «فضای فرهنگ» که فضای «پذیرش، بدون دلیل؛ و ادامه، بدون فکر» است، نمی‌توانیم کاستی‌ها و کجی‌های فرهنگ را اصلاح کنیم. لازم است ابتدا ذهن را در «فضای فکر و فلسفه» قرار دهیم و از آنجا که فلسفه محیط «نقد و بررسی و رد و پذیرش منطقی» است، به فرهنگ بنگریم و آن را نقد کنیم.
نیچه می‌گوید پدر و مادرها می‌کوشند فرزندانشان را همچون خودشان بکنند و به این کار می‌گویند «تربیت». اگر با دقت فلسفی و تفکر انتقادی به آنچه به فرزندان‌مان می‌گوییم و از آنان می‌خواهیم که آن‌گونه باشند ننگریم، معلوم نیست که آنها را تربیت می‌کنیم یا بی‌تربیت! ما حتی موضوعات علوم محض و علوم تجربی را که‌ ماهیت علمی دارند نیز فقط می‌توانیم در فلسفه‌های مضافِ مرتبط بررسی می‌کنیم. تاریخ را در فلسفه تاریخ، ریاضیات را در فلسفه ریاضیات، زبان را در فلسفه زبان، هنر را در فلسفه هنر و حتی کل علم را در فلسفه علم بررسی می‌کنیم. فرهنگ را هم که ماهیتاً علم نیست، تنها در محیط «فلسفه فرهنگ» می‌توانیم بشناسیم، بازشناسی کنیم، و آنچه را علوم تخصصی و عقل سلیم روشن کرده‌اند که لازم است تغییر کند، حذف، اضافه یا اصلاح کنیم. همان‌طور که هر مفهومی را در فضای فلسفه مربوط به خودش بررسی می‌کنیم، فرهنگ را هم در «فلسفه فرهنگ» بررسی می‌کنیم.
فرهنگ پدیده‌ای است ناخودآگاه و عادت‌وار که هنگام عمل به فرمان‌هایش، تقریباً عقل و علم و منطق حضور ندارند. تغییرات سریع در دنیای امروز، نیاز جدی به رشد و توسعه فرهنگی را پررنگ کرده است. زندگی بدون فرهنگ روزآمد، نشدنی به نظر می‌رسد. سخت‌افزار زندگی یعنی فنّاوری و تمدن هم با سرعت عوض می‌شود. پس فرهنگ مجبور است خود را با این رشد شتابان سازگار کند. این سازگاری به معنای بررسی فرهنگ در دوره‌های زمانی کوتاه است. نمی‌توان گفت چه مدت یک بار، لازم است که فرهنگ بازبینی شود؛ اما به نظرم این بازه‌های زمانی در دنیای امروز کوتاه شده است.
هر از چند گاهی لازم است تمرکز کنیم، ذهن‌مان را در محیط فلسفه و تفکر انتقادی قرار دهیم و کاملا خودآگاه وارد فضای «فلسفه فرهنگ» شویم. از این چشم‌انداز، باریک‌بینانه به فرهنگِ نقادانه بنگریم و آنچه را در آن بر اساس یافته‌های علمی و عقلی، قابل بهسازی است، اصلاح کنیم و آنچه را جذابیت و جوابگویی ندارد، بی‌تعارف کنار بگذاریم. 
فرهنگی که از این نگریستن‌های دوره‌ای با عینک تفکر انتقادی، و ذهن را در فضای «فلسفه فرهنگ» قرار دادن‌ها، و فرهنگ را در فضای فلسفه دیدن و نقد کردن‌ها، و اصلاح آنچه را اصلاح‌کردنی است، پشتیبانی می‌کند، فرهنگ مضافِ مربوط به رشد فرهنگی است که ما آن را «فرهنگ رشد فرهنگی» خوانده‌ایم؛ فرهنگ مضافی که از رفتار مهم و مفید رشد و توسعه‌دادن به فرهنگ حمایت می‌کند. 
ممکن است بپرسیم که: اصلاح بر چه اساسی و با چه معیاری؟ چه چیزی را کجی در فرهنگ می‌دانیم؟ چه چیزی را درست می‌دانیم؟ در این صورت می‌بایست غیر از عقل سلیم، علم روز، منطق، جذابیت و جوابگویی، به اخلاق نیز اشاره کنیم. 
بعضی از سؤال‌های بسیار مهم در حوزه «اخلاق» و «فلسفة اخلاق» مورد بررسی قرار می‌گیرد و خروجی آن در حوزه فرهنگ به کار گرفته می‌شود. اینکه درونمایه و آنچه به عنوان ارزش و ضد ارزش یا درست و نادرست مورد بحث و بررسی است، گفتاری بسیار درازدامن و بیرون از موضوع صحبت ماست. اما اگر بخواهیم در حد چند خط به آن بپردازیم، پاسخ بر پایه اخلاق ارسطویی، این است که: اصلاح با هدف شادزیستن صورت می‌گیرد و با به‌دست آوردن «فضیلت» ممکن می‌شود. البته این نظر نگارنده است. ما چه‌بسا از زاویه نگاه اخلاق کانتی یا اخلاق مسیحی و یا هر اخلاق دیگری به حوزه فرهنگ بنگریم و بر اساس آنها اصلاحات را انجام دهیم. در بسیاری از موارد هم می‌بینیم که نظام اخلاقی یک جامعه، ترکیبی از نظام‌های اخلاقی مختلف است؛ اما به هر حال بخش مهمی از رشد و توسعه فرهنگی، حرکت از امر غیر اخلاقی به امر اخلاقی است.
در هر صورت، چه رشد و توسعه فرهنگی از امر غیر علمی به امر علمی باشد، چه از امر غیر جذاب به امر جذاب، چه از امری که جوابگو نیست به امر جوابگو و چه...، به هر صورت از این رفتار، یعنی رشد و توسعه فرهنگی، «فرهنگ رشد فرهنگی» پشتیبانی می‌کند.
اگر در حوزه «فلسفه فرهنگ» بپرسیم که: «آیا فرهنگ، بدون فرهنگِ رشد فرهنگی، رشد و توسعه پیدا می‌کند؟» پاسخ منفی است. اگر این بخشی از فرهنگ ما نباشد که فرهنگ را به صورت دوره‌ای بررسی و اصلاح کنیم، فقط عوامل سفت و سخت و رویدادهای ناگوار ممکن است ما را به فکر اصلاح فرهنگ بیندازد که آن هم قطعی نیست. در تاریخ دیده‌ایم که برای جامعه و فرهنگی مشکلات بزرگی پیدا شده، چندان که نابود شدند؛ ولی یا توان اصلاح فرهنگ خود را نداشتند یا لزوم آن را درک نکردند و نپذیرفتند یا تأخیر به اندازه‌ای بوده که دیگر زمان برای اقدام و گرفتن نتایج کافی نبوده است. در مواردی هم این اشکالات چنان تدریجی پیدا می‌شود و چنان تدریجی تیشه به ریشه‌های جامعه می‌زند که داستان پختن تدریحی قورباغه تکرار می‌شود.
تنها عاملی که می‌تواند ما را مطمئن سازد که فرهنگ همپای سایر پدیده‌های زندگی رشد وتوسعه پیدا می‌کند و ما برای زندگی‌مان فرهنگ جذاب و جوابگویی داریم، این است که فرهنگِ رشد فرهنگی در ذهن و زندگی ما حضور پررنگی داشته باشد. دست‌یافتن به این وضعیت نیز همان‌طور که اشاره شد، پیش‌نیاز مهمی دارد که «فرهنگ تفکر انتقادی» است؛ فرهنگی که ما را هدایت می‌کند که نه‌تنها فرهنگ، بلکه تمام زندگی را از دیدگاه تفکر انتقادی ببینیم. مشاهده دقیق داشته باشیم، بررسی کنیم، اصلاح کنیم، حذف و اضافه کنیم و هرگز این روند را قطع نکنیم و سرعتش نیز از سرعت سایر عوامل زندگی کمتر نباشد.

شتاب عصر جدید
پیش از عصر تجدد (مدرنیته)، عده کمی از بزرگان هر جامعه، فکر می‌کردند و عده زیادی به نتایج آن افکار عمل می‌کردند. از آنجا که سرعت تغییرات زندگی آن زمان با امروز قابل مقایسه نیست، زندگی بر اساس سنت نیاکان و دستور بزرگان پیش می‌رفت و مشکل خاصی هم وجود نداشت. هزاره‌ای می‌گذشت و زندگی در آن هزار سال اگر تغییر جدی پیدا می‌کرد، فرهنگ هم فرصت کافی داشت تا با آن تغییرات تطبیق پیدا کند. زنده‌یاد دکتر حسین عظیمی که متولد دهه ۲۰ شمسی بود، تعریف می‌کرد که زندگی او در کودکی در شهرستان آران کاشان، به زمان کوروش بیشتر شبیه بود تا به زندگی امروز! این سرعت پایین در تغییرات، باعث می‌شد تا نیاز به رشد فرهنگی نیز به اندازه امروز احساس نشود؛ اما امروز نیاز به رشد و توسعه فرهنگی، هم‌سرعت با سایر ابعاد زندگی، یک نیاز جدی است. امروز مبنای رشد فرهنگی هم تغییر یافته و دیگر سنت نیاکان و دستور بزرگان نیست که جامعه را راهبری می‌کند. تکرار آن راهبری‌ها نیز به عادت و سنت و البته فرهنگ تبدیل نمی‌شود. 
در دنیای جدید که مرکز و محور آن انسان و عقل و علم است، مبنای رشد و توسعه فرهنگی، «خرد و خلاقیت» است. به بیان دیگر ما از دنیایی که فرهنگ نیاز به رشد چندانی نداشت و مبنایش هم سنت نیاکان و دستور بزرگان بود، وارد دنیایی شده‌ایم که نیاز به رشد و ‌توسعه فرهنگی بسیار زیاد و جدی است و مبنای آن هم دگرگون شده و خرد و خلاقیت است. اگر چند جمله بالا را بپذیریم، معلوم می‌شود که نیاز ما به «فلسفه فرهنگ» و«فرهنگ فلسفه» تا چه حد جدی است.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی