حبیب نیک‌نژاد- بازنشسته روزنامه اطلاعات: برف باریده و زمین سفیدپوش بود. این شاید نخستین برف حسابی و پربار امسال بود که در آخرین روزهای دی‌ماه، بالاخره بر تن خشک خیابان‌ها و درختان وفادارانه نشست و آب نشد. با خودروی شخصی راهی دفتر روزنامه شدم ولی در خیابان مصدق جنوبی، هیچ جای پارکی نیافتم. به ناچار به سمت فرعی‌های مجاور رفتم. در انتهای خیابان کاج، پهلو به پهلوی یک بوستان کوچک که کنج دنجی در انتهای این کوچه ایجاد کرده بود، ماشین را پارک کردم و پیاده شدم تا چند قدمی راه بروم و به روزنامه برسم. چشمم به آقای حدود ۴۵ ساله‌ای افتاد که در مقابل دیدگان دخترک خردسالش، برف‌های مقابل خانه را روی هم فشرده می‌کرد و با یک تخته چوب برمی‌داشت و پای درختان بوستان و درختچه‌های سبز کاشته شده در گلدان‌های بزرگ و سنگی جلوی خانه می‌ریخت. شنیده بودم که برف، آفت خاک را می‌کُشد و عمر گیاه را بیشتر می‌کند. چه بسا این آقای جوان هم با این نیت، به ریشه‌های خوابیده در عمق زمین کمک می‌کرد که برف بیشتری بنوشند و طعم زمستان را در حافظه سبز خود، حفظ کنند. کارش را بدون توقف یا خستگی انجام می‌داد و حال خوشی داشت که نمی‌گذاشت سوز و سرمای برف‌های یخ‌زده به انگشتانش نفوذ کند.
دخترک خردسالش این صحنه‌ها را می‌دید و این نیکی بی‌ریا را می‌آموخت. در حالی که محو تماشای این صحنه بودم، ناخودآگاه جلو رفتم تا قدردانی خودم را از شعله مهربانی که با کار زیبایش در یک گوشه شهر برافروخته بود، ابراز کنم:
-چه کار قشنگی کردید. هم برف‌ها از سر راه مردم جمع شدند، هم درختان حسابی کیفور می‌شوند.
-خواهش می‌کنم. خودمان باید  به داد خودمان برسیم و هر کاری از دستمان برمی‌آید برای بهتر شدن زندگی‌هایی که در اطرافمان داریم انجام دهیم. نباید منتظر باشیم همه کارها را دیگران انجام بدهند ...
دخترک هم این مکالمه را می‌شنید. مطمئن بودم جایی در حافظه‌اش برای این کار باز شده که مثل یک قلک پر از پولک و ستاره، این آموزه‌ها را ذخیره می‌کند تا گنجی شود برای فردای زندگی‌اش و هربار که یکی از این رفتارها یادش بیاید، نور آن کار بر قلبش می‌تابد و انسانیتی را که از پدرش آموخته تکرار می‌کند.
-ببخشید می‌توانم بپرسم شغل شما چیست؟
-من پزشک هستم.
کارش به چشمم زیباتر آمد؛ گویی نجات جان‌ها و جان‌بخشی در ذات او نهادینه شده‌بود. دست و دلش می‌رفت که به زنجیره حیات و بقای زندگی کمک کند، خواه گیاهی باشد ریشه در خاک، خواه تنی باشد دردمند و نیازمند درمان و چه بی‌ادعا و فقط در مقام یک شهروند مسئول این کار را انجام می‌داد. 
خداحافظی کردم و به سمت ساختمان روزنامه راه  افتادم. کارم را آنجا انجام دادم و یکی دو ساعت بعد که به سمت ماشین برگشتم تا به خانه بروم، گفتم کاش عکسی از آقای دکتر بگیرم. همسایه آنها جلوی پارکینگ بود. جلو رفتم و سلام و علیکی کردم و تا گفتم که دنبال چه کسی هستم، با شنیدن اولین جمله پاسخ داد: قطعا آقای دکتر  احمدی بوده‌است. الان با ایشان تماس می‌گیرم.
تلفن زنگ خورد و آقای دکتر از آن طرف گوشی پاسخ داد: آمده‌ام بیمارستان و شیفت هستم...
خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و سمت خانه برگشتم. 
در راه با خودم فکر کردم کاش امثال دکتر احمدی، معرفی و تکثیر و الگوسازی شوند تا چراغ انسانیت در همه کوچه‌ها و محلات روشن بماند.
کاش همین کارهای کوچک و مسئولانه را قاب بگیریم تا آیندگان برای زندگی سالم و زیست شرافتمندانه، به هر سو که چشم بیندازند، یک الگو و تصویر داشته باشند.
 کاش بدانیم که حال خوب با همین قدم‌های کوچک تکثیر می‌شود و زندگی به همین مهربانی‌ها، نیاز دارد تا ادامه یابد.       
کارهای کوچک و مسئولانه، هرچند به چشم نیایند، می‌توانند شعله‌ای تابناک در دل جامعه باشند. جامعه‌شناسان بر این باورند که هر اقدام فردی با نیت خیر، الگویی می‌سازد که دیگران می‌بینند، می‌آموزند و تکرار می‌کنند؛ الگویی که نسل‌ها را پرورش می‌دهد و زنجیره‌ای از مسئولیت اجتماعی فردی ایجاد می‌کند.
وقتی کودکان یا افراد جامعه شاهد اعمال نیکوکارانه دیگران باشند، احتمال بیشتری دارد که همان رفتارها را در زندگی خود تکرار کنند.  این همان نوری است که از گوشه‌ای کوچک از شهر می‌تابد و می‌تواند مسیر زندگی جمعی را روشن کند. حال خوب، انسانیت و احترام به محیط پیرامون، با همین قدم‌های کوچک و بی‌ادعا تکثیر می‌شود و جامعه را پایدار و شرافتمند نگاه می‌دارد.
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی