محسن جبارنژاد - روزنامه اطلاعات: با نیمنگاهی به تاریخ معاصر ایران( دست کم از قاجار به این سو)، میتوان به این نکته اذعان کرد که غفلت از توانمندسازی دولت و جامعه، میتواند آسیبهای جبران ناپذیری به قدرت ملی ما وارد کند. به بیانی دیگر تجربه زیسته مناسبات دولت و جامعه در ایران معاصر نشان میدهد که ایدههایی نظیر «جامعه ضعیف- دولت قوی«، «دولت ضعیف- جامعه قوی» و نیز «جامعه ضعیف- دولت ضعیف»، راه حلهای توسعه ایران نیست.
با این وصف، آنچه میتواند آینده توسعه ایران را رقم بزند، الگوی دیالکتیک «جامعه قوی- دولت قوی» است. به بیان دیگر، جامعه متشکل و دولت نیرومند. ما در تجربه تاریخی ایران معاصر دریافتهایم که دولت ضعیف چه مخاطراتی را برای ما ایجاد کرده است . تجربه دولت قاجار را میتوان نمونهای از تجربه دولت ضعیف دانست.
در دوران مشروطه با اینکه ایدههایی نظیر آزادی و دمکراسی و کنستیتوسیون (قانون اساسی) و ... مطرح میشود اما عملا هیچ اراده اجرایی نیرومند و هیچ قدرت فائقهای وجود ندارد که بتواند این ایدهها را تا مرحله عملی شدن دنبال کند. به ویژه در اواخر مشروطه با دولتی مواجه هستیم که از پسِ وظایفِ روزمره خود نیز برنمیآید و توان رفع نیازهای عاجل مردم را ندارد. به همین دلیل هم در ده پانزده سال آخر حکومت قاجار، مملکت درگیر چرخه آشوب و نهایتا استبداد می شود و از دل دولتِ ضعیفِ قاجار، دیکتاتوری رضاخانی سر بر میآوَرَد.
در دوره شانزده ساله حکومت رضاخان، بسیاری از نیروهای مدنی و اصناف و روحانیون و گروههای محلی و هر چیزی که یک صورت تشکیلاتی به خود گرفته است، حتی تشکیلات فردی نیز زیر چرخ ماشین سرکوب له میشود. در این شرایط به ظاهر یا یک دولت نیرومند و مقتدر مواجه هستیم، اما تجربه شهریور ۱۳۲۰ و متلاشیشدن دولت و ارتش مدرن ایران در کمتر از ۴۸ ساعت پس از حمله متفقین، نشان داد که دولتسازی، آنگاه که به بهای نحیف شدن حوزه عمومی انجام شود، می تواند نهاد دولت را نیز ضعیف و بی اقتدار کند.
از سوی دیگر، ما در تجربه تاریخی ایران معاصر، با جامعه ضعیف نیز سر و کار داریم. باید گفت که جامعه ضعیف نیز بیراهه است. جامعه ایران در دوران پهلوی دوم به ویژه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را می توان مصداق جامعه ضعیف دانست.
خفقان و توتالیتاریسمِ پساکودتای ۲۸ مرداد، شرایطی را ایجاد کرد که در آن جامعه ایرانی به شدت تضعیف شد. شاه تا سالهای ۵۵ و ۵۶، عملا همه تشکلهای ملی،مذهبی و مدنی و حتی همه گروههای چپ را قلع و قمع کرده بود. همین مساله باعث شد در میان نهادهای صنفی و احزاب و روحانیون و گروههای هیچ کس نمانده بود که شاه تعامل درست و حسابی با آنها داشته باشد. و با یک جامعه بسیار نحیف و یک حوزه عمومی بسیار نحیف دچار میشود.
در چنین شرایطی، شاید هیچ تجربهای مانند جنگ ۱۲ روزه، نتوانست ضرورت و اهمیتِ معاضدت و همگراییِ دولت و جامعه را اینچنین در انظار ما ایرانیان به اثبات برساند. در این جنگ دیدیم که جامعه متشکل و دولت نیرومند رمز تفوق بر خصم است. منظور از دولت در اینجا ، حکومت و کل هیات حاکمه است. به خصوص در اینجا نقش ولایت فقیه و رهبری دینی، ظرفیت بیبدیل خود را در مدیریت بحران نشان داد. جنگ دوازده روزه نقش دولت نیرومند و یا دولت قوی را به عیان نشان داد. تصور کنید اگر حکومت و شخص رهبری در لحظات آغازین حمله شوکآور و برقآسای دشمن، از خود ضعف و انفعال نشان میداد.
با توجه به نقشههای بعدی دشمن صهیونی، سقوط نظام، نامحتمل نبود. اما نه تنها این اتفاق نیفتاد بلکه رهبر انقلاب در کمتر از چندساعت سازمان رزم را احیا نمودند، به مردم در تنبیه متجاوز اطمینان خاطر دادند و فرمان حمله را صادر کردند. نکته مهم در این میان این بود که ادراک عمومی جامعه ایران، به صورتی کاملا ابژکتیو و محسوس، متوجه اهمیت و ضرورت دولت قوی در میانه بحران شد. تصور دولت ضعیف، به دنبال خود تصور جامعه بیپناه و بیحامی را به ذهنیت عمومی متبادر میکند.
از طرف دیگر، نظام سیاسی نیز بیش از پیش به این نکته تفطن یافت که جامعه متشکل و نیرومند، چقدر میتواند در گذار از بحران موثر واقع شود. جامعه ما، پیشتر در جریان دفاع مقدس نیز نشان داده بود که مصداق جامعه بالغ، متشکل و نیرومند است.
مردم ایران در جنگ دوازده روزه، به رغم تمام مشکلات، گرفتاریها و نارضایتیها، بواسطه قوامیافتگیِ امرِ اجتماعی در میانِ خود، رفتاری کمنظیر و بسیار متمدنانه از خود نشان داد و همین مساله امید دشمن را که مبتنی بر اعتراضات گسترده اجتماعی و آشوبهای خیابانی بود، به ناامیدی و ناکامی مبدل ساخت.
اکنون نیز شرایط و وضعیت همان است. ما باید «الگوی جامعه قوی ـ دولت قوی» را همانند جنگ ۱۲ روزه پیش ببریم تا بتوان بر توطئه دشمنان چیره گشت.
