رضا توکلی: کتاب «ستیز قدرت» نوشته محمد صادقی (متولد ۱۳۵۹) اخیراً توسط انتشارات دوستان چاپ شده است.
صادقی در این کتاب در سه مقاله به ترور سپهبد رزمآرا، سازمان نظامی حزب توده و دوره نخستوزیری دکتر محمد مصدق پرداخته است و با نگاهی انتقادی به سراغ وقایع تاریخی و نقد آثار تاریخنگارانی مثل محمد ترکمان، همایون کاتوزیان، محمدعلی موحد و... رفته است.
در فرصتی که دست داد سوالاتی را با نویسنده کتاب در میان گذاشتم.
چرا در کتاب «ستیز قدرت» به سراغ این موضوعات رفتید؟
کتاب شامل سه مقاله است که به صورت بسیار کوتاهی قبل از این منتشر شده بودند اما بر اساس پیشنهادِ نویسنده ارجمند مقدمه کتاب، آن سه یادداشت کوتاه را تبدیل به سه مقاله بلند کردم که در این کتاب منتشر شدند.
موضوع ترور رزمآرا و چرایی و چگونگی این ترور همیشه ذهن مرا به خود مشغول میکرد و در این کتاب کوشش کردم نشان دهم که برخی شخصیتها، تاریخنگارها و جریانهای سیاسی چگونه به این رخداد پرداختهاند و نقدهای خودم را هم مطرح کردهام.
حزب توده ایران و سازمان نظامی آن هم نقش موثری در رخدادهای تاریخ سیاسی ایران داشتند که دوست داشتم به آن هم بپردازم. و همچنین، در این کتاب، نقدهایی هم به گفتار و رفتار محمد مصدق دارم که البته این موضوعها همچنان جای کار بیشتری دارند.
در زمینه ترور رزمآرا روایات مختلفی در کتابها آمده است، شما این ترور را چگونه میبینید؟
بله، روایتهای مختلفی در میان است اما این پرسش مطرح است که آیا اینها معتبر هستند، آیا کوششی در جهت کتمان حقیقت در میان نیست و آیا مطالبی که مطرح شده مستدل و متکی به مدارک است یا نه! همانطور که در کتاب میبینید، ادعاهای محمد ترکمان، همایون کاتوزیان، محمدعلی موحد و غلامرضا مصور رحمانی را آوردهام تا خواننده کتاب، نوشتهها و استدلالهای آنها درباره چرایی و چگونگی این ترور را بخواند و سپس، پرسشها و نقدهای خودم را مطرح کردهام.
به نظرم، هم ضعف استدلال آنها و هم جهتگیریِ خاصِ آنها را در نوشتههایشان درباره این ماجرا را به روشنی میتوانیم ببینیم.
این نقدی که مطرح میکنید بر چه اساسی است؟
مردم و بویژه افراد صاحبنظر در رشته تاریخ میتوانند کتاب را بخوانند و ببینند که ابتدا، نوشتهها و ادعاهای تاریخنگارهایی که نام بردم را آوردهام و سپس، چنانکه عرض کردم پرسشها و نقدهای خودم را مطرح کردهام تا سستی و ضعف استدلالهای آنها را مشخص کنم.
به نظرم، در تاریخنگاریِ ما و تحلیلِ رخدادهای تاریخی، سوگیری و رد پای گرایشهای سیاسی و ایدئولوژیک بسیار پررنگ هستند و در چنین وضعیتی، وجودِ روایتهایِ ناقص و نادرست جای تعجب ندارد. به نظرم، تاریخنگاری ما بیش از هر چیزی به نقد و بازنگری نیازمند است.
این درباره کتاب خودتان هم مصداق دارد یا نه؟ یا اعتقاد دارید نقدی بر مطالب انتقادی شما وارد نیست؟
این هم یک کتاب است که خوانندگان آن، و بویژه افراد صاحبنظر میتوانند نقد و نظرشان را درباره آن مطرح کنند. من کوشش کردم کارم را با دقت انجام دهم ولی این به معنای آن نیست که کاری بدون نقص ارائه شده و یا حرف آخر را درباره این مسائل زدهام.
شما در کتاب «ستیز قدرت» عملکرد دکتر مصدق را هم نقد کردید. حالا این سوال ایجاد نمیشود که این نقدها میتواند موجب تخریب یک چهره سرشناس و محبوب شود؟
اینطور نیست. ببینید، اول اینکه، ما باید از گاندی بیاموزیم که حقیقت بالاتر از هر چیزی است. دوم اینکه، نقد یک چیز است و تخریب چیز دیگری. برای نمونه، هنگامی که میبینیم شخصی در جایگاه نماینده مجلس شورای ملی، بدون ارائه سند و مدرک، نخستوزیری که با او مخالف است را خائن، فاسد و عامل بیگانه معرفی میکند، یا هنگامی که در مجلس با ادبیاتی توهینآمیز و سرشار از خشونت، نمایندهای یا نخستوزیری را مخاطب قرار میدهد اما اگر همین رفتار را از نمایندهای که مخالف اوست ببیند، زننده میشمارد، ما با چه چیزی مواجه هستیم!
ببینید، مصدق میگفت در زمان رزمآرا میلیونها دزدی در ارتش انجام شده، بعد رزمآرا ترور شد، و چندی بعد مصدق نخستوزیر شد و چندی بعد هم وزارت دفاع را برعهده گرفت اما یک ریال از آن میلیونها دزدی را اعلام نکرد.
نمایندههای پرتحرک اقلیت مجلس شورای ملی در دوره شانزدهم و در رأس آنها مصدق، میگفتند که با قرارگرفتن رزمآرا در نخستوزیری، دیکتاتوری برقرار شده است. بسیار خوب، حالا شما بروید و ببینید اقلیتِ پرتحرک مجلس شورای ملی خودشان با رزمآرا چه کردند!
این نمونهها را در کتاب آوردهام که اگر کسی علاقه داشته باشد میتواند آنها را بخواند. سوم اینکه، باز از گاندی بیاموزیم که هدف وسیله را توجیه نمیکند.
گاندی میگفت:«آنها میگویند وسیله، به هر حال وسیله است. ولی من میگویم وسیله، همه چیز است. ماهیت وسیله هرچه باشد، ماهیت هدف نیز جز آن نخواهد بود. بین وسیله و هدف هیچ دیوار و مرزی وجود ندارد.» ببینید، واقعیت این است که در دنیایِ سیاست، و در مبارزههای سیاسی، خیلی وقتها موفقشدن به هر بها و قیمتی توجیه میشود در حالی که سیاستمدارهای اخلاقگرا چنین نگاهی ندارند. برای نمونه، واسلاو هاول باور داشت که راستی و درستی مهم است پس وقتی کاری درست است باید آن را انجام داد، نه به این خاطر که حتماً به پیروزی میانجامد. البته، هاول، که بر زیستن در حقیقت، و عمل درست و اخلاقی تکیه داشت از همان لحظه که کار سیاسی خود را در راهی نیک پی گرفت، پیروز بود.
چرا شرایط زمانی مختلف را در نظر نمیگیرید؟ شما به امور نگاه اخلاقی دارید ولی اخلاق در زمانهای مختلف ممکن است تعاریف مختلفی داشته باشد. آیا در نقد یا داوری نباید احتیاط بیشتری بخرج داد؟
بله، به نظرم در نقد یا داوری باید دقت کنیم. اول اینکه، جالب است، اینجا از دو شخصیت تاریخی حرف به میان آمد. یکی قبل از آغاز ملیشدن صنعت نفت ایران یعنی سال ۱۹۴۸ در هند ترور شد که دههها برای انسانبودن مبارزه کرد و هدفها و دغدغههای اصلی او خودسازی، سادهزیستی، حقیقتطلبی، اخلاقیزیستن، پرهیز از خشونت، و خدمت به دیگران بود. دیگری هم با ملیشدن صنعت نفت در سال ۱۹۵۱ فعالتر شد و به نخستوزیری هم منصوب شد. اینجا همینطور که میبینید از دوران هخامنشیان یا روم باستان حرف نمیزنیم، داریم درباره هفتاد هشتاد سال قبل حرف میزنیم. این دو شخصیت در کشورهای هند و ایران بودند که در نزدیکی هم قرار داشتند، و نه در دو قاره و دور از هم! دوم اینکه، پیشنهاد میکنم نگاهی هم به گاندی داشته باشیم که در مبارزه با نظامِ طبقاتیِ هند و نیروهایِ استعمارگرِ انگلیسی بر اساسِ عشق به انسانها راه میپیمود و باور داشت که عشقِ به انسانها، فقط، دوستداشتنِ کسانی که دوستمان دارند نیست، بلکه دوستداشتنِ کسانی است که از ما متنفر هستند.
بنابراین از هندیهایی که به برخی از هندیهایِ دیگر ستم میکردند و انگلیسیهایی که به هندیها ستم میکردند، نفرت نداشت بلکه از ستم متنفر بود. همانطور که از دروغ متنفر بود، نه از دروغگو. گاندی، نیکی و سعادت را برای همه انسانها میخواست.
یعنی اینطور نبود که نیکی و سعادت را برایِ بخشی از مردمِ هند بخواهد، و یا برایِ نیروهایِ استعمارگری که مسلط بر هند بودند، خواهانِ مرگ و نیستی باشد. مقصود اینکه چنین نگرشی باید ستایش شود، شناسانده شود و آموزش داده شود زیرا حقطلبانه و انساندوستانه است، نه اینکه چون گاندی گفته است، بلکه به این خاطر که عقلانی و اخلاقی است.
سوم اینکه، پریشانی و آشفتگی به خاطر نقد این یا آن شخصیت تاریخی که دلبسته آن هستیم، نشانه خوبی نیست. ما وقتی به نقد و بررسی تاریخ سیاسی و چهرههای آن میپردازیم، قرار نیست خوشایند و بدآیند برخی از افراد را در نظر بگیریم یا چیزی بگوییم که نه سیخ بسوزد و نه کباب، بلکه باید حقیقتطلب باشیم.
شما نسبیگرایی در اخلاق را قبول دارید؟
نه، با نسبیگرایی در اخلاق مخالف هستم. آقای ملکیان این را در جایی خیلی خوب توضیح داده است. نسبی یعنی وابسته بودن، و اگر چیزی نسبی شد استدلالبردار نیست.
اگر از کسی بپرسیم تواضع بهتر است یا تکبر و از دیگری هم همین را بپرسیم و یکی تواضع را بهتر و یکی تکبر را بهتر بداند از نظر نسبیگرایی نظر هر دو شخص درست است. مدافعان نسبیگرایی میگویند که ما نمیتوانیم با استدلال مشخص کنیم که در هر اوضاع و احوالی راستگویی بهتر است یا نه، زیرا این به اشخاص وابسته است یعنی خوبی و بدی نسبی هستند.
در این دیدگاه، گویا اخلاق را هم در کنار امور ذوقی میگذارند چون اینکه یکی این غذا را خوشمزه و دیگری آن غذا را خوشمزه میداند و اینکه یکی این رنگ را زیباتر و دیگری آن رنگ را زیباتر میداند بستگی به سلیقه و مذاق و ذوق اشخاص دارد و نمیتوان اینجا استدلال کرد که برای نمونه کدام رنگ زیباتر است یا نمیتوان اگر با دو دیدگاه مختلف مواجه شد که طلوع خورشید زیباتر است یا غروب خورشید، استدلال کرد که کدامیک زیباتر است. اما اخلاق از این امور نیست و نسبیگرایی اخلاقی هم قابل دفاع نیست. در تفکر هم همینطور است، اگر به نسبیگرایی قائل باشیم مرز میان حق و باطل از بین میرود.
شما چه نظری دارید؟