شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۸
نظرات: ۰
۰
-
[سیدمسعود رضوی] در سوگ پرویز خرسند؛ بر مسیر خامُشِ جنگل

خبر درگذشت پرویز خرسند، شاید میان چندین و چند نسلی که پس از انقلاب برآمده و بالیده‌اند، بازتابی نداشته باشد. اما باید دانست...

خبر درگذشت پرویز خرسند، شاید میان چندین و چند نسلی که پس از انقلاب برآمده و بالیده‌اند، بازتابی نداشته باشد. اما باید دانست که گاهی برخی افراد اثری بر دوران خود و دگرگونی احوال جامعه دارند که فراتر از حدود و حوادث روزگار آنهاست. ممکن است طول و عمقی هم نداشته باشد اما عرض و وسعتی دارد که نمی شود نادیده گرفت و لاجرم اثری از آن در طول و عمق روزگار پسین هم بازتابی می‌یابد.

پرویز خرسند از این افراد بود. نوگرایی دینی به سبک علی شریعتی در تار و پود اندیشه و عواطفش تنیده بود و به نظرم از این تعلق رها نشد و به عهد اولین با استادش محمدتقی شریعتی و پسر نامدار و پرشورش علی شریعتی وفادار ماند. در همان منظومه، شخصیت و تفکرش شکل گرفت و زندگی و کار و امید و اهدافش را تعریف کرد و با همان ادامه داد تا این خبر و سفر آخر که هفته گذشته پس از روزگاری سکوت او، و بی خبریِ ما، خبر درگذشتش منتشر شد.

دوستی به من توصیه کرد که به مناسبت، این شعر نیمایوشیج را در صدر این یادداشت بنویسم که یعنی وقتی، خردک شرری بوده که خاموش شده و خلاص!:
«بر مسیر خامُشِ جنگل / سنگ چینی از اُجاقی خُرد/ واندر او خاکسترِ سردی...»

اما به نظر من قطعا چنین نبود. دلایل بسیار است و اتفاقا همان تصویر ادبی یا به قول فرنگیها «موتیو»، مرا به یاد شعر دیگری انداخت. شاه محمد دارابی، از نخستین شارحان شعر حافظ، که خود شاعر و صوفی هم بود، بیتی زیبا سروده است:
همچو اَخگرپاره‌ای کُو را گذارد کاروان 
شعله‌ی اِدراکَم اما بی‌مُرَبّی مانده‌ام

«مربی» در اینجا ایهام زیبایی دارد که هم با آموزشِ ادراک و معرفت سر و کار می یابد و هم یعنی کسانی که برای اهالی کاروان یک ذغال آتشین و روشن می بردند تا برای مصارف خود آتش روشن کنند. در کاروانسراها و منزلگاهها و حتی کاروان‌های بزرگ این کار مرسوم بود. کاروان انقلاب هم که به راه افتاد این شعله‌های بی مربی، اخگرپاره‌هایی بودند که آتش انقلاب را برافروختند و رفته رفته کوهی از آتش، بلکه آتشفشانی شد که «شعله‌های ادراک» و قدرت و اثر آن را در منطقه و جهان عیان می بینیم. خرسند در نخستین حلقه‌های انقلاب فعالیتی مؤثر داشت.

پرویز خرسند در ۸۶ سالگی درگذشت. او در روز ۲۰ شهریور ۱۳۱۹ در مشهد به دنیا آمد و از نوجوانی قلم به دست گرفت و به محافلی رفت که شور و شورش، ایدئولوژی و خطابه، در آن موج می‌زد. خرسند به علی شریعتی و خطابه‌هایش و ایده‌هایش که سلسله وار و اثرگذار بیان و تکثیر می‌شد، بسیار دلبسته بود. شاید او بهترین نماد این مکتب بود و این اصطلاح یعنی «مکتب» در آن دوره و در آن ایده‌پردازی و عواطف، مفهومی بسیار گسترده داشت که ایدئولوژی و ایمان و اعتقاد و تفکر و تعهد را هم شامل می‌شد. گسترده‌تر از تئوری برای عمل یا پراتیک. پرویز خرسند در چنین فضایی و محیطی رشد کرد و در پختگی زندگیش چند کار جالب انجام داد که در یک دوره کوتاه، پژواکی بزرگ داشت. کسانی که انقلاب اسلامی را به یاد دارند، طنین صدای پرویز خرسند، در نقل روایت جنگ ستمبران و ستمگران، مستضعفان و مستکبران در روایت هابیل و قابیل، که نمادهای جنگ تاریخی این نبرد بودند را به خاطر دارند. پس زمینه‌ی موسیقی وهمناکی هم داشت که بر تأثیر دکلاماسیون می افزود. متن آن نوار هم به چاپ رسید و البته به همان سبک و سیاق، چند متن دیگر نیز از خرسند منتشر شده بود: برزیگران دشت خون/ آن جا که حق پیروز است/ مرثیه‌ای که ناسروده مانده/ و: پیغام زخم.

استاد جلال رفیع نقل کردند که در سال‌های آخر دهه ۶۰، مرحوم آقای دعایی برخی آثار نام برده را در انتشارات اطلاعات تجدید طبع کردند و در دیداری با پرویز خرسند هم از ایشان خواست که ستونی برای روزنامه بنویسد. اما گویا او به هر دلیل نپذیرفته بود.

نمی‌دانم میانه پرویز خرسند با شعر کلاسیک پارسی چه اندازه استوار و به آن علاقمند بود، او ادبیات می‌دانست و نثر را خوب می نوشت و بهتر از آن می‌گفت و می‌خواند. دکتر شریعتی در دانشگاه ادبیات فارسی خوانده بود، از اخوان ثالث به نیکی یاد و نقل قول می‌کرد، شعرهای نو و موزونی هم می‌سرود، از فردوسی شاید به تصورِ این‌که فئودال و جانبدار و مورخ شاهان بود(!) خوشش نمی‌آمد، و قس علیهذا...، اما پرویز خرسند مدتی در بنیاد شاهنامه، به سرپرستی ادیب بزرگ و دانشور، استاد جلال الدین همایی، به کار و تحقیق پرداخته بود. به هر حال من برای پرویز خرسند چند بیت از غزل‌های بیدل را مناسب احوال یافتم، به گمانم فقط شاعران با آن زبان تنیده و پخته در کوره های اعصار و قرون، از پسِ وصفِ حالِ این مردم برمی‌آیند و بس:

بس‌که حرف مدعا نازک رقم افتاده است 
نامه‌ام چون حیرت آیینه یکسر ساده است 
طینت عاشق نگردد از ضعیفی پایمال‌
گر فتد بر خاک حرفی بر زبان افتاده است 
گِردبادِ شوقم و عمری‌ست در دشتِ جنون
‌خیمه‌ام چون چرخ بر سرگشتگی استاده است

پرویز خرسند اولین سردبیر هفته نامه سروش بود و به نظرم ویژه‌نامه پر و پیمانی هم در خردادماه ۱۳۵۷ یا ۸ برای مرشد محبوبش دکتر شریعتی منتشر کرد. نگارنده هم به غیر از برخورد در دو جلسه مربوط به بحث و سخنرانی درباره دکتر شریعتی در دهه ۶۰ و اوایل ۷۰، مرحوم خرسند را ندیدم. در سالگرد ارتحال دکتر شریعتی یادداشتی دوپهلو نوشتم و دوره خوانش و تأثیر پذیری را از دوره نقادی جدا کردم. البته شعر و شیطنت و کنایه‌ای هم چاشنی مطلب کرده بودم. گفتم اکنون دوره قبول و تقبل به سر آمده و دورۀ تفهیم و تفهم است و نقادی است. خودم هم در این موضوع مشغول فکر و ذکر بودم. تابستان سالی در اواخر دهه ۷۰ ایشان به روزنامه همشهری آمد. مردی ساده و دوست داشتنی بود. خلاصه، دنبال نویسنده مشکوکی می‌گشت که می‌خواهد دکتر شریعتی را بدنام کند. وقتی بعد از ناهار و ساعتی شنید و گفت و تبادل اطلاع و ارادت، گفتم من نوشته‌ام و غرض نبوده بلکه نظرم را نوشته‌ام، تأمل کرد و نکوشید مرا قانع کند اما سعه صدر داشت و دوسه بار تلفنی از او احوال‌پرسی کردم و مطلبی خواستم و دریغ نکرد.

خداوند رحمتش کناد و این بیت مولانا بیدل را برای پایان کلام برگزیده‌ام: 
بعد ازین باید سراغِ من ز خاموشی گرفت 
داشتم نامی درین یاران فراموشی گرفت

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی