آیت الله سیدمجتبی حسینی خامنه ای

مطلب حاضر بخشی از تنها مصاحبه‌ رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای تا کنون است. ایشان در همه‌ این سالها از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشته‌اند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانه‌ برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای(ره) روی داد، صرفاً به قصد ادای حق و تجلیل شخصیت آن مرحوم حاضر به انجام مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه (سال ۱۴۰۰)   ضمن گفتگو درباره‌ آن بزرگوار، سخن از موضوعات مختلفی ازجمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز رهبر شهید انقلاب   به میان آمد که ایشان ضمن پاسخ، متذکر می‌شدند خارج از موضوع اصلی است و بااین‌حال، گفتنی‌هایی در این مصاحبه ثبت شده که شنیدنی است. متن اصلی این گفتگو را می‌توان در KHAMENEI.IR  مشاهده کرد.
 ***
یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخوی‌های جناب عالی وجود دارد، علاقه‌ و اُنس ویژه‌ مرحوم آیت‌الله سیدجواد با حضرت آقاست؛ شما هم نکته‌ای دراین‌باره به ذهن دارید؟
 حضرت آقا رابطه‌ بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البته معمولاً پدرها و فرزندان رابطه‌ عاطفی نزدیکی با هم دارند؛ اما به نظر می‌رسد رابطه‌ مرحوم آقا [=پدربزرگ]با پدرم، یک رابطه‌ صرفاً عاطفی محض نبود. شاید دلیل عمده‌ آن هم به کارهایی برمی‌گردد که پدرم انجام داده بودند و در چشم مرحوم آقا گل کرده بود. ظاهراً ایشان در سن خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد، از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضة‌ زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال‌وجواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بود. ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال‌وجواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیه به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان پدرم حدود ۱۲ ـ ۱۳ سال داشتند؛ لذا این حالت‌ها طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشت.
نکته‌ دیگر، جنبه‌ علمی بارز آقا در آن سن کم بود. طبیعتاً بروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیت مرحوم آقا اثر داشت. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس می‌دادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را می‌بینند، می‌گویند که: «علی آقا مجتهد است.» البته چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبود، چون بالاخره آقا سالها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر در واقع نوعی تمجید و تحسین بود که مرحوم آقا از وضعیت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بود که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود.
ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌ها داشتند. گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرف می‌شدند، پدرم نیز در ایام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند؛ در طول مسیر، بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبات خیلی مقید بودند. پدرم نقل می‌کنند که «زیارت جامعه‌ کبیره» را آنقدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند. به‌ هر حال، برای پدرم فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود؛ مثلاً ایشان مقید بودند که هر روز به خانه‌ پدرشان بروند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفتگو داشتند. کلا ًبه جهت همین فضای طلبگی، بین آنها همزبانیِ بیشتری بود و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ این‌چنینی هم وجود داشت.
ماجرای نابینایی 
البته از همه مهمتر ماجرای نابینایی مرحوم آقاست که آقا به خاطر پدرشان، تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطه‌ عاطفی بین آقا و پدرشان داشت. در اوایل دهه‌ ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار آب‌مروارید و آب‌سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنارشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. عمومحمد تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمه‌مان هم که از عموهادی بزرگ‌تر بود، در آن ایام نوجوان بود. پسران کوچکتر مانند عمو هادی‌آقا هم که سنشان کم بود؛ بنابراین اولین کسی که می‌توانست این کار را بکند، آقا بودند. 
ایشان آن زمان در قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی، وضع خیلی خوبی داشتند. قبل از آن، در درسهای مختلفی ازجمله درسهای آقای بروجردی شرکت می‌کردند؛ حتی گویا جزوه‌ ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم می‌رفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درسهای شلوغ بود و آقا علاقه‌ فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبود، اما درسی عمیق بود. درس مرحوم آقامرتضی حائری نیز بسیار کم‌تعداد بود و ظاهراً در دوره‌ای، تنها منحصر به خود آقا بود، یعنی درس یک‌نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج‌شیخ مرتضی به دلیل علاقه‌ به پدرم، جزوات خودشان را می‌دادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان ازجمله مرحوم حاج‌آقا مرتضی راضی نبودند. البته بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند: «فلانی یا رئیس کل می‌شود یا رئیس خراسان» که منظور از «رئیس»، همان مرجعیت بود. این مسائل نشان‌دهنده میزان رشد و ارتقای علمی حضرت آقا در قم بود. 
ایشان مردد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. در همان ایام، به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقاضیاء آملی، پسر آشیخ محمدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، می‌روند. آقا می‌گویند: «من هر ‌چه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدرم آن‌گونه است.» مرحوم آقاضیاء می‌گویند: «اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند.» آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، اما چرا به این مطلب توجه نداشتم؟ لذا همان‌جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند اینها.
بعد از این ماجرا بود که فعالیت‌های تبلیغی آقا در مساجد مشهد اوج می‌گیرد؟
 بله، از زمانی که من به یاد دارم، ایشان در دو مسجد فعالیت داشتند: یکی «مسجد کرامت» که به‌ نوعی مرکزیت داشت و دیگری «مسجد امام‌حسن(ع)» که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام‌حسن کانون مبارزه‌ طلاب و دانشجویانِ فعال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرر اتفاق می‌افتاد، صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عده‌ زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده‌ بودند که صدای ایشان را ضبط کنند؛ بعد از سخنرانی هم افراد، دور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد.
یعنی خود همین بازگشت به مشهد به خاطر پدر، زمینه‌ توفیقات ایشان می‌شود.
 طبیعتاً این خدمات بی‌جواب نمی‌ماند و به هر ترتیب، آن اقدامی که آقا نسبت با پدرشان کردند، حتی اگر مرحوم آقا هم به آن توجهی نمی‌داشتند که داشتند، تکویناً اثر خودش را در زندگی آقا می‌گذاشت که گذاشت. البته آثار خدمت به پدر و مادر در هر کسی ممکن است متفاوت باشد؛ مثلاً عموحسنِ ما وقتی همه باید می‌آمدند تهران، کنار مرحوم آقا و خانم در مشهد ماندند؛ خودشان می‌گفت که اثر آن خدمت به پدر و مادر، این بود که من زندگی خیلی باآسایش و آرامی دارم.
رابطه‌ علمی رهبر معظم انقلاب با مرحوم آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای چگونه بود؟
 ظاهراً ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقا سیدمحمدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند در دوره‌ای، وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا می‌پرسیدند: «آقای میلانی امروز در درس چه گفت؟» من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البته مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، آثار بسیار مهم و فراوانی دارد.
آقا گاهی در همان سنین، در مباحثه‌های علمی پدرشان مشارکت می‌کردند و نظر هم می‌دادند؛ مثلاً یک بار همراه پدرشان به منزل آقا سیدهاشم رفتند. آنجا مرحوم آقا سیدهاشم یک بحث علمی مطرح می‌کند و پدرم با ایشان بحث می‌کند. وقتی خارج می‌شوند، مرحوم آقا به پدرم می‌گویند: «شما چرا این‌جوری کردید و با ایشان بحث کردید؟» البته به محتوای کلام پدرم اشکال نکردند، بلکه به نحوه‌ مواجهه با مرحوم آقا سیدهاشم خرده گرفتند. یک بار از پدرم سؤال کردم که: «آقا سیدهاشم شاگرد آقای نائینی بود، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بود؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کرده‌اید؟» گفتند: «بعضی‌ها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی، بالاتر است و ترجیح دارد.» البته به لحاظ سنی، آقا سیدهاشم ده سال بزرگ‌تر و همسن مرحوم آقای حکیم بودند.
آقا درباره‌ پدرشان می‌فرمودند که تا همان آخر به مطالعه و به‌خصوص مطالعه‌ فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیات اخلاقی‌شان این بود که وقتی مثلا ً به ما «کفایه» می‌گفتند، گاهی پیش می‌آمد که بگویند: «اینجا را اشتباه گفتم.» آدمها معمولاً این کار را نمی‌کنند؛ مثلا ً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه می‌کنند، با شیوه‌ای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل می‌کنند. در تدریس و مانند اینها، سخت است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست می‌رود و معمولا ً این کار را نمی‌کنند.
به نظر شما حضرت آقا در چه ویژگی‌هایی از ابوی‌شان متأثرند؟
 احتمالاً التزام ایشان به نوافل و این موارد، به پدرشان برمی‌گردد.
منظورم «شباهت» بود؛ به نظر شما چه شباهت‌هایی بین این دو بزرگوار وجود دارد؟
 یکی‌اش شاید زهد آقا باشد. باید گفت مرحوم آقا زاهد و حتی فقیر بودند. البته این‌طور نبود که مرحوم جدمان از روی بیچارگی زاهد شده باشد. زهد حضرت آقا هم کاملاً زهد انتخابی است. ایشان دریافت مالی به عنوان حقوق مرسوم ندارند؛ یعنی اصلا ً حقوق نمی‌گیرند. من یک وقت می‌خواستم مبلغی را احتیاطاً از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی فلان قدر برای تصرفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند.
غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا می‌آورند، هم به همین نحو است؛ مثلا ً حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند، می‌گفتند قیمت آنها خیلی زیاد است. ایشان همه‌ آن نگین‌ها را به دیگران داد. یا کسی عبایی برای آقا آورد که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پولش،‌ تعدادی عبا تهیه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادی اصلاً برای حضرت آقا اهمیت نداشته است و در عین تمکن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، هرگز استفاده نمی‌کنند.
پدرم معمولاهدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند، به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعاً آنها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک «دیوان حافظ» به خط شکسته‌نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یکی نشان دهم که دیدم نیست؛ معلوم شد آقا آن را مانند بقیه‌ موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند. کلاًچیزهای نفیس و خوب را می‌دهند آنجا.
من در کودکی، از کلمه‌ «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچه بودم و تصورم از «فقیر»، کسی بود که گوشه‌ خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم، در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم است در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما (یعنی سه فرزند و پدر و مادر) نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند: «من افتخار می‌کنم که فقیر هستم!» تا این را گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یکدفعه گویا تصورم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همین‌جوری هستم. این به‌ نوعی نشانه‌ بی‌تعلق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی