به گزارش اطلاعات آنلاین، کاترین جزر-مورتون، نویسنده و پژوهشگر، در مقالهای تکاندهنده در وبگاه والروس با عنوان «بیست سال حضور شبکههای اجتماعی با حافظه ما چه کرده است؟» دست روی یکی از تاریکترین و پنهانترین زوایای عصر دیجیتال گذاشته است؛ فاجعهای خاموش که در جریان آن، خاطرات اصیل، رنجهای انسانی و لحظات خاکستری زندگیمان فدای ماشینِ بیرحم «برندسازی شخصی» و روایتهای کلیشهای رستگاری شدهاند.
در بخشی از این مقاله آمده است: شبکههای اجتماعی برای دو دهه، پناهگاه ما در ساعات ملالآور زندگی و البته بزرگترین آرشیو تاریخ بشر بودهاند. چه بپذیریم و چه نه، حافظه جمعی ما دیگر در کتابخانهها یا آلبومهای خانوادگی ورق نمیخورد بلکه تاریخ اکنون روی سرورهای اینستاگرام، تیکتاک و فیسبوک نفس میکشد. اما مساله اینجاست که این پلتفرمها تنها میزبان تاریخ ما نبودهاند، بلکه قلم نگارش آن را نیز به دست گرفتهاند.
هزاران سال پیش، انسانها داستانهای خود را در قالب حماسههای اسطورهای روایت میکردند. امروز اما دامنه توجه جمعی ما آب رفته و داستانهایمان به ویدیوهای کوتاه، اسکرینشاتهای گلچینشده و فیلترهای زیباساز تقلیل یافته است. از حدود سال ۲۰۱۳، این تغییر شکل تسریع شد؛ روزهایی که آرامآرام دوستان و آشنایانمان شروع کردند به حرف زدن از خود، شرکای زندگیشان و حتی فرزندانشان، گویی که آنها مدیران یک شرکت سهامی عام یا چهرههای برندینگ جهانی هستند.
پستیوبلندیها در این دنیای جدید رنگ باختند. تعطیلات به ابزاری برای صیقل دادن تصویر لوکس خود تبدیل شد و بیماریها و بحرانها، تنها به تستهای استرسی بدل گشتند که انسانِ مدرن باید از آنها سربلند بیرون بیاید تا اثبات کند چقدر قوی است. منطق سرمایهداری مصرفی به زبانِ روزمره ما برای روایت زندگیمان تبدیل شد. گویی هر پست شبکههای اجتماعی، بیانیهای خطاب به سهامداران شرکتِ شخصیمان بود که فریاد میزد: «به ما اعتماد کنید، ما در حال رشدیم!»
روانشناسان حوزه «هویت روایی» بر این باورند که ما انسانها از طریق داستانهایی که درباره خود میسازیم، هویتمان را بنا میکنیم. اما چه درسهایی از فیدهای خبری درباره معنای یک زندگیِ خوب میآموزیم؟ عکسی بینقص از دورهمی خانوادگی با لبخندهای سفارشی، یا لحظهای شاعرانه از نوشیدن قهوه در پسزمینه برفی یک پنجره؟ این تصاویر بهتدریج در ذهن انباشته میشوند و استاندارد دروغینی از «زندگی خوب» را خلق میکنند.
اینجا دقیقاًهمان نقطهای است که «روایتهای کلان» (Master Narratives) وارد میدان میشوند. کیت مکلین، روانشناس روایی، در گفتگو با جزر-مورتون به یک واقعیت تلخ اشاره میکند: فرهنگ غربی برپایهی روایت «رستگاری» بنا شده است؛ نسخهای بهروزرسانیشده از رویای آمریکایی که میگوید اگر سخت تلاش کنی، حتماً پیروز میشوی. دادهها نشان میدهند که جامعه بهشدت از داستانهایی که رنگ و بوی رستگاری و پایان خوش ندارند، روی برمیگرداند. مردم نه تنها داستانهای فاقد پیروزی را پس میزنند، بلکه خودِ راوی را نیز قضاوت میکنند.
نتیجه چیست؟ خودسانسوری اجباری. ما یاد گرفتهایم که در شبکههای اجتماعی حق نداریم رنج بکشیم، مگر آنکه همزمان مژدهی پایان دردها و بازگشت شکوهمندانه به عرصه قدرت را بدهیم. جهانِ بینهایتِ تجربهی انسانی شامل دودلی، سردرگمی، ناامیدی، تسلیم و پذیرش، به دلیل ناسازگاری با الگوریتمهای پلتفرمها، از فضای عمومی حذف شده است.
جبر الگوریتمها
فاجعه شبکههای اجتماعی تنها به تحریف حال ختم نمیشود؛ آنها در حال جراحی و پاکسازی گذشته ما نیز هستند. چی وانگ، استاد روانشناسی دانشگاه کرنل، در پژوهشهای خود ثابت کرده است که پستهای دیجیتال به جایگزینی برای خاطرات واقعی ما تبدیل شدهاند. فرقی نمیکند متن بلند بنویسید یا یک عکس ساده پست کنید؛ همان بخش از زندگی که در فضای آنلاین ثبت شده، پررنگترین خاطرهای است که در ذهنتان باقی خواهد ماند.
حذف مبارزات، موانع و روزهای تاریک از آرشیو زندگی، به پدیدهای منجر میشود که میتوان آن را «ریشهکنی روایی» نامید. در روانشناسی سنتی، پذیرش و هضم رنجها و گذر از بحرانها کلید اصلی پختگی و سلامت روان است. اما وقتی قرار باشد تنها نکات برجسته و بامزه زندگی خود را در قالب آواتارهای دیجیتال بازنشر کنیم، توانایی خود را در مواجهه با دردها از دست میدهیم. ما به رباتهایی تبدیل میشویم که حتی تراژدیهایشان را هم با لعابی از انگیزهبخشی سمی و شکرپاشیشده به خورد مخاطب میدهند.
در شرایطی که ترکیب مرگبارِ الگوریتمهای تیکتاک و اینستاگرام (که عاشق هیجان، جنجال و قطعیات قوی هستند) با روایت سنتی رستگاری ترکیب شدهاند تا موجی از همگنیِ فرهنگی و فکری را به ارمغان بیاورند، آیا راه فراری وجود دارد؟
کاترین جزر-مورتون در این مقاله همچنین پیشنهاد جذابی دارد: بازگشت به «داستانهای مسطح»؛ داستانهایی که قوس صعودی ندارند، قرار نیست دنیا را فتح کنند، از خاکستر خود برنخاستهاند و قرار هم نیست درس موفقیت بزرگ بعدی باشند. داستانِ مسطح یعنی فردی سالها در شغلی معمولی کار کرده، انقلاب بزرگی نکرده، اما کارش را درست انجام داده و به خاطر قابلیت اعتمادش دوستداشتنی است. داستان مسطح یعنی ورزش کردن صرفاً برای لذتِ حرکت، بدون ثبت رکورد جهانی. یعنی پذیرشِ یک رابطه تمامشده بدون مکاشفات فلسفیِ بزرگ، یا زیستن با یک بیماری مزمن بدون قهرمانبازیهای رسانهای.
ما شیفته آدمهای فروتنی هستیم که بوقِ موفقیتهایشان را به صدا در نمیآورند؛ کسانی که ضربههای زندگی را خورده اما روی پای خود ایستادهاند. اما شبکههای اجتماعی به ما یاد دادهاند که مدام با واژه «فروتنی» تظاهر به تواضع کنیم، در حالی که در عمق وجود، به دنبال تحسین سیستماتیک مخاطبان هستیم.
زمان آن رسیده است که از زیر بارِ سنگین و فرساینده روایتهای کلان و برندسازی شخصی نجات پیدا کنیم. ارزش انسانها در گروی نمودارهای صعودیِ موفقیتشان نیست. گاهی اوقات، بزرگترین شجاعت عصر دیجیتال این است که شهامت داشتن یک زندگی معمولی، آرام و داستانهایی مسطح، واقعی و بهدور از نقابهای دیجیتال را داشته باشیم؛ اگر تنها واژگان و مجوز فرهنگی ابراز آن را به دست بیاوریم.