به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از وبسایت دانشگاه کمبریج، اکتشافات آرشیوی از جمله یک زندگینامه فراموششده در قرن نوزدهم، در حال تغییر نحوه درک مورخان از «شادراک بایفیلد» (Shadrack Byfield)، یک جانباز انگلیسی جنگ ۱۸۱۲ است که بازوی قطعشده خود را دفن کرد و بعداً یک پروتز سفارشی ساخت.
بایفیلد بارها در مستندهای تلویزیونی، کتابها و نمایشگاههای موزه در ایالات متحده و کانادا ظاهر شده است. یک سرباز انگلیسی صبور که سختیها را بدون شکایت تحمل میکرد. اما شواهد تازه کشفشده، یک جانباز مصمم را نشان میدهد که سالها در حالی که با درد مزمن، فقر، کارفرمایان و پلیس دست و پنجه نرم میکرد، خواستار زندگی بهتر بود.
«آنها آمدند و مرا هل دادند و به صورتم تف انداختند، به این امید که آنها را بزنم تا در صورت امکان، حقوق بازنشستگیام را قطع کنند... آنها گزارش دادند که من قصد داشتم به دو نفر از خادمان کلیسا شلیک کنم.»
این کلمات از خود بایفیلد است که ماجرایی را در کلیسای محلیاش در «گلاسترشر» در دهه ۱۸۵۰ توصیف میکند زمانی که ۶۳ ساله بود و با عوارض جراحات دوران جنگ دست و پنجه نرم میکرد. در آن زمان، او درگیر مشاجرهای شدید بین باپتیستهای روستا شده بود. او بعدها متهم شد که با چاقوی آهنی متصل به بازوی چوبیاش، صورت حریف را از وسط بریده است.
خاطرات گمشده، سالها درد را آشکار میکند
بایفیلد در جای دیگری از زندگینامه دوباره کشفشدهاش، شرح میدهد که چگونه جراحات ناشی از جنگ، دههها پس از پایان جنگ، همچنان بر او تأثیر میگذاشته است:
«اکنون خداوند از این امر خشنود شد که مرا به درد روماتیسمی شدیدی در شانه راستم مبتلا کند، که از آن توپ [تفنگ] جدا شد. من تقریباً سه سال در این وضعیت بودم: اغلب اوقات نمیتوانستم دستم را به سرم ببرم، و نه فنجان چای را به دهانم.»
او به همان اندازه رک و صریح بود، زمانی که معتقد بود از معلولیتش به عنوان دلیلی برای پرداخت کمتر به او استفاده میشود. پس از این که کارفرمایی از پرداخت حقوق کامل به او به عنوان باغبانی که با یک دست کار میکرد، خودداری کرد، بایفیلد اعلام کرد: «من هرگز مردی را ندیدهام که با یک دست با من رقابت کند.»
دکتر «ایمون اوکیف»، مورخ دانشگاه کمبریج، در حالی که به عنوان مورخ در دانشگاه کمبریج مشغول به کار بود، چیزی را کشف کرد که به اعتقاد او تنها نسخه باقیمانده از کتاب «تاریخ و تغییر مذهب یک سرباز بریتانیایی» نوشتهی بایفیلد است. این زندگینامه که در سال ۱۸۵۱ در لندن، انگلستان منتشر شد، تقریباً ۳۷۰۰ مایل دورتر در کتابخانه انجمن تاریخی وسترن رزرو در کلیولند، اوهایو دوباره پیدا شد. اوکیف یافتههای خود را در مجله مطالعات بریتانیا (انتشارات دانشگاه کمبریج) منتشر کرد.
دکتر اوکیف میگوید: «روایت بایفیلد از تجربیات دوران جنگش کاملاً شناخته شده است، اما مرد پشت این خاطرات همچنان ناشناخته مانده است. کشف این جزئیات جدید در مورد زندگی او، بینش قابل توجهی در مورد رنج و تابآوری سربازان بریتانیایی که به خانه بازمیگشتند، ارائه میدهد.»
یک سرباز آشنا با زندگی ناشناخته
جنگ ۱۸۱۲ در آمریکای شمالی بین ایالات متحده و بریتانیا در حالی رخ داد که جنگهای ناپلئونی در اروپا به پایان خود نزدیک میشدند. این درگیری به یک بخش مهم در شکلگیری هویت ملی در ایالات متحده و کانادا تبدیل شد.
مورخان مدتهاست که برای اولین خاطرات بایفیلد ارزش قائل هستند، زیرا دیدگاه غیرمعمول یک سرباز معمولی بریتانیایی را که در اطراف دریاچههای بزرگ میجنگید، ارائه میدهد. تجربیات او در کتابهای تاریخی و مستندها، از جمله «جنگ ۱۸۱۲» (۲۰۱۱) از شبکه PBS، آمده است. او همچنین شخصیت اصلی رمان کودکانه «ردکوت» نوشته گرگوری ساس در سال ۱۹۸۵ بود و مرکز بازدیدکنندگان فورت ایری در انتاریو نمایشگاهی به او اختصاص داده است.
سالها محققان معتقد بودند که بایفیلد حدود سال ۱۸۵۰ درگذشته است. کشف خاطرات او در سال ۱۸۵۱، همراه با شواهدی که اوکیف در روزنامهها و سایر اسناد بایگانی پیدا کرده بود، نشان میدهد که داستان او بیش از دو دهه پس از آن تاریخ فرضی ادامه داشته است.
از ویلتشایر تا جنگ در کانادا
بایفیلد در سال ۱۷۸۹ در نزدیکی شهر نساجی ویلتشایر، برادفورد-آن-آون، متولد شد. در سن هجده سالگی، در سال ۱۸۰۷ به شبهنظامیان ویلتشایر پیوست. به گفته بایفیلد، این تصمیم مادرش را چنان ویران کرد که دچار حمله قلبی شد و تنها چند روز بعد درگذشت.
او خیلی زود داوطلب شد تا به ارتش منظم بپیوندد و در سال ۱۸۰۹ به کانادا رفت و در آنجا به هنگ ۴۱ پیاده نظام پیوست. هنگامی که ایالات متحده در ژوئن ۱۸۱۲ اعلام جنگ کرد، بایفیلد در فورت جورج در رودخانه نیاگارا مستقر بود.
او در چندین نبرد مهم شرکت کرد و از زخمی در گردن جان سالم به در برد. سپس، در سال ۱۸۱۴، گلوله تفنگ ساعد چپ او را شکست.
این آسیبدیدگی مستلزم آن بود که قسمت پایینی بازویش بدون بیحسی اره شود. سپس یک بهیار، اندام قطع شده را روی «تپه کود» انداخت. بایفیلد خشمگین، بازوی خود را بیرون آورد و اصرار داشت که آن را به درستی دفن کند. او چندین تخته را به هم میخ کرد تا یک تابوت موقت برای اندام ایجاد کند.
یک سال بعد، او برای ارزیابی مستمری ارتش به بیمارستان سلطنتی چلسی در لندن سفر کرد. این تصمیم او را «بسیار ناراضی» کرد زیرا فقط نه پنس در روز به او تعلق میگرفت.
یک پروتز خلاقانه و مبارزه برای کار
بایفیلد پس از بازگشت به برادفورد-آن-آون، در ابتدا با کارگری در مزرعه امرار معاش میکرد. بازوی بریده اش مانع از بازگشت فوری او به شغل قبلیاش به عنوان بافنده شد.
طبق روایت بعدیاش، راهحل در خواب به ذهنش رسید. بایفیلد وسیلهای را تصور کرد که میتوانست با وجود معلولیتش با دستگاه بافندگی کار کند. سپس از یک آهنگر محلی خواست تا ایدهاش را به یک وسیله کاربردی تبدیل کند.
این پروتز به او کمک کرد تا به بافندگی بازگردد، اما این تنها منبع درآمد او نبود. او همچنین به عنوان «رئیس» در بثِ نزدیک کار میکرد و با وجود آسیبهای جسمی خود، افراد بیمار و ناتوان را با ویلچر و صندلیهای چرخدار از خیابانهای شیبدار شهر عبور میداد.
در همان زمان، بایفیلد تلاش مصممی را برای افزایش حقوق بازنشستگی خود آغاز کرد. او سرانجام در سال ۱۸۳۶ با کمک سر ویلیام نپیر، افسر بازنشسته ارتش و مورخ برجسته نظامی، موفق شد.
در سال ۱۸۴۰، بایفیلد اولین زندگینامه خود را که به صورت کتاب بود، با عنوان «روایت خدمت یک سرباز گروهان سبک» منتشر کرد. او معمولاً به عنوان فردی بیسواد توصیف شده است، اما اوکیف پیشنویسی از خاطرات را در میان کاغذهای نپیر کشف کرد که به دست خود بایفیلد نوشته شده بود.
تا سال ۱۸۶۷، بایفیلد در حال فروش خاطرات دیگری با عنوان «امید گمشده» بود. در حال حاضر هیچ نسخهای از آن باقی نمانده است.
او در ژانویه سال ۱۸۷۴ در سن ۸۴ سالگی درگذشت.
شواهد کشفشده، تصویر سادهشده بایفیلد را به عنوان سربازی به چالش میکشد که بیسروصدا شرایط خود را پذیرفته بود. در عوض، مردی را نشان میدهد که بارها و بارها وقتی معتقد بود با او ناعادلانه رفتار میشود، عقبنشینی میکرد؛ حتی با وجود اینکه درد جسمی پایدار، مشکلات مالی و فشار عاطفی را تحمل میکرد.
نتایج این پژوهش در Journal of British Studies منتشر شده است.