باقر رشادتی ـ فردیس کرج: فلق هنوز شکوفه نزده بود که با اسب راه افتادیم. دو تا اسب را هوار داشتیم، جلد و چابک، قرار بود فاصله قصبه «قاراداغ» تا روستای «وایقان» را که یک روز و نصفی راه بود تا تنگ غروب طی کنیم.
اسبها همه امیدمان بودند. تو چله زمستان راه افتاده بودیم و سفر دور و درازی را پیش رو داشتیم، بچهها چشم انتظارمان بودند. اسبها تندتند راه میرفتند و باد به گرد پاهایشان نمیرسید. «اسد »میگفت خوب تیمارشان داشته است، قند توی دلش آب میکرد.
داداش مرا به اسد سپرده بود و اسد را به خدا، راه روستا از میان جنگل میگذشت. من تا آن روز جنگل را ندیده بودم، «اسد» که سنی ازش گذشته بود، تعریف میکرد که جنگل پر از ددّ و دام است، دیر نجنبی، و حوش پاره پارهات کردهاند!
اولها از انبوه درختان جنگل هول برم میداشتم، اما به تدریج که عادت کردم، از خنکای جنگل احساس آرامش میکردم. باد که میآمد، برگها آهسته آهسته صدا میکردند. انگار آنها آواز شبانه شبآهنگی را زمزه میکردند. میوه ازگیل رهتوشه سفر شبگیرمان بود.
سبک و پر نیرو، از طعم شیرین و کمی گس آن پشت لب آدم میترنجید. صلاۀ ظهر بود که کنار چشمهیی اطراق کردیم، هوا پس بود، یعنی که بوی نم میداد. سنجاقکها در گوشه دنجی از چشم سار خمیازه میکشیدند.
اسبها را در چمنزار ول کرده بودیم تا با سرخوشی جستوخیز کنند و بقیه راه را رویاروی باد سُم بکوبند.
پس از بجا آوردن نماز ظهر و عصر بیدرنگ به راه افتادیم. برای زود رسیدن به ده «وایقان» از ته دل شتاب داشتیم، فشار سنگینی توده انبوهی از ابر سیاه در فضای لایتناهی آسمان، ژرفای قلبهایمان را میماسید!
شاهین زمان به سرعت مسافتها را در مینوردید، از غلیظی هوا که مه آلود بود.
«اسد» به تجربه سالها چارواداری حدس میزد راه زیادی به مقصد نمانده است. ظن «اسد» درست بود، نور ضعیف فانوسهای دستی مردمک چشمهامان را قلقلک میداد. بهنگام گرگ و میش هوا، روشنایی نور فانوس دستی، تمامی زندگی روستایی است.
آوازهایی شبیه چا و چا و در پرده گوشهایمان میلغزید. نزدیکتر که میرفتیم، آهنگ فریادها مفهومتر میشد: آهای مردم، گرگ به گله زده است، صداها لرز داشت، بیچاره لطفالله! بغض گلوی ندا دهنده را میفشرد! لطفالله مسنترین کشاورز روستای «وایقان» بود. سفیدی موهای سرش جلوه اندکی از زندگی اندوهبار گذشته او را داشت، سفره خالی، روزهای جانفشانی، شبهای بیخوابی، سالهای خشکسالی، جور و ستمهای خانخانی، شرمساریهای نداری و خمیدگی پشت او، جای زخم کوله بار عمر بیحاصل لطفالله را نمایش میداد.
فضای روستای «وایقان» خیلی غمآلود بود. دهاتیها به سوگ نشسته بودند. در ماتمسرا که وارد شدیم، مردی با آوازخوانی این بایاتی را با آهنگ ویژه خویش می خواند :
میهمانها آی میهمانها خوش آمدید میهمانها
این خانه بیصاحب است بینشان از نشانیها !
و لطف الله دق مرگ شده بود: بدبخت ۵ سر عائله داشت!
شما چه نظری دارید؟