یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۷
نظرات: ۰
۰
-

داغ دانش‌آموزان میناب که بر اثر بمباران آمریکا و اسرائیل شهید شدند همچنان تازه است!

شاید تا پیش از وقوع بمباران مدرسه ابتدایی میناب، کمتر نام این شهر به گوش مردم خورده بود. حالا همین شهر نه‌چندان مشهور، به سند جنایتی سیاه و وحشتناک تبدیل شده است؛ روایانش کودکانی بی‌گناه خفته در خاک یا کودکان مجروحی هستند که مدرسه‌شان در روز نهم اسفندماه بمباران شد و خاک عزا را بر سر خانواده‌های مینابی نشاند. علاوه بر بیش از یکصد کودکی که در مدرسه میناب به شهادت رسیدند و تکه‌تکه شدند، تن کوچک و نحیف بسیاری از کودکان مدرسه نیز به‌شدت مجروح شد.

مهگل و محمدجواد ملایی، خواهر و برادر ۷ و ۱۲ ساله مینابی هستند که هر دو روز بمباران مدرسه آنجا بوده‌اند و آثار جراحات جسمی هنوز بر صورت محمدجواد دیده می‌شود.

محمدجواد تقلای خودش و دوستانش را در روز بمباران مدرسه میناب این‌گونه روایت می‌کند؛ او می‌گوید در آن لحظات نفس‌گیر و وحشتناک، با دست‌های کوچکشان تکه‌های آوار و ترکش‌هایی را که در نتیجه موج انفجار به سمتشان پرت شده بود کنار می‌زدند تا صدمه نبینند و خود را نجات بدهند.

مهگل کلاس اول و محمدجواد کلاس پنجم دبستان هستند و تنها چند ثانیه بعد از انفجار اول، که ساختمان مجاور مدرسه مورد اصابت قرار گرفته بود، توسط مادرشان از آن مهلکه نجات پیدا کردند. محمدجواد می‌گوید: «آن روز سر و صورتم زخمی شده بود اما الان زخم‌هایم بهبود پیدا کرده و بهترم.»

مهگل و محمدجواد دانش آموزان مینابی

مشروح گفت‌وگوی خبرآنلاین را در ادامه بخوانید:

مهگل، خواهر کوچک محمدجواد، خیلی کوتاه صحبت می‌کند و از بازگویی خاطره تلخ آن روز وحشتناک سریع گریه‌اش می‌گیرد. او می‌گوید: «من کلاس اولی هستم و در مدرسه میناب درس می‌خواندم.»

صدای گریه‌اش از پشت تلفن می‌آید و با بغض و گریه می‌گوید: «آن روز خیلی بدی بود و خیلی ترسیدم؛ خیلی وحشتناک بود؛ دوست دارم جنگ هر چه زودتر تمام شود.»

در حیاط مدرسه کار می‌کردیم که بمباران شد

محمدجواد ادامه می‌دهد: «حیاط مدرسه تازه ساخته شده بود و من و دیگر همکلاسی‌هایم روز حادثه در حیاط بودیم. مدیر مدرسه، خانم قلی‌پور (روحش شاد)، به ما گفت سنگ و خاک‌های اضافه مانده در حیاط را با فرغون بیاورید و داشتیم همین کار را می‌کردیم که یک‌دفعه صدای زیاد و ترسناکی از ساختمان کناری مدرسه آمد.»

او می‌گوید: «همه ما به سمت صدا چرخیدیم و دیدیم که دود سیاه زیادی همراه با آتش از ساختمانی که نزدیک مدرسه بود بلند شده بود. ما آن موقع حواسمان نبود که نباید تکان بخوریم و به سمت کلاس نرویم؛ همگی به طرف کلاس دویدیم.»

«یک راهرو بود که سه کلاس درس در آن قرار داشت و کلاس ما دو تا سه متر از آن راهرو فاصله داشت؛ کلاس ما پنجمی‌ها، ششمی‌ها و کلاس بچه‌های سوم آنجا بود.»

با بچه‌ها آوارها را کنار می‌زدیم که به ما صدمه نزند

«من و دوستانم جلوی راهرو بودیم که موشک دوم توی دفتر مدیریت خورد و خورده آوارها روی ما ریخت. ما آوار را کنار می‌زدیم و می‌دویدیم که به ما صدمه نزند. به طرف دیوارهای سمت دستشویی‌ها دویدیم؛ معلممان هم بود. چند ثانیه بعد موشک سوم به مدرسه خورد. چند متر جلوتر از دستشویی‌ها چند صندلی بود. آقای سن‌بالایی که نزدیکی ما ایستاده بود به ما گفت بروید زیر صندلی‌ها و پناه بگیرید؛ بدبخت آن آقا پسرش شهید شده بود.

چند ترکش به من و دوستانم برخورد کرد. الان چند جای صورت من زخمی است. وقتی صدای موشک‌ها قطع شد، هنوز همان‌جا زیر صندلی بودیم. فقط چون موج من را گرفته بود نه می‌شنیدم و نه درست می‌توانستم ببینم؛ همه‌جا پر خاک و دود بود. دیدم که از مدرسه بچه‌های مرده را درمی‌آوردند و بیرون می‌بردند؛ کلی بچه خونی آنجا بود.

در همین حال که با معلم‌مان حرف می‌زدیم که چکار کنیم و چکار نکنیم، دیدم که بعضی از بچه‌ها داشتند از در بزرگ مدرسه خارج می‌شدند و من دیدم که مامانم با خواهرم ـ که قبل از من او را از طبقه بالا برداشته بود ـ با چند نفر دیگر از هم‌مدرسه‌ای‌هایمان وارد مدرسه شدند.

من به طرف ماشین دویدم و سوار شدم و دیدم که خواهرم و بچه‌هایی که در ماشین بودند جیغ می‌زدند. مادرم من را ندیده بود و قبل از سوار شدن من پیاده شده بود و وقتی دیده بود که از کلاس ما دود بلند شده به دنبال من به راهروی مدرسه دوید.

مادرم می‌گوید در راهرو کلی آجر، خاک و درِ کلاس‌ها افتاده بود و چند بار زمین خورده بود که پایش همان‌جا صدمه دیده بود و الان هم پایش در آتل است.

وقتی موشک اول به ساختمان کناری مدرسه و دومی به داخل مدرسه ما خورد، همه از ترس می‌دویدیم و دیدم که تکه‌های آهن و آوار روی زمین پرتاب می‌شد. سر و کله بعضی از بچه‌ها را دیدم که روی زمین پرت می‌شدند. بعدش که مادرم رسید، دیدم از مدرسه بچه‌های مرده را درمی‌آوردند و بیرون می‌بردند؛ کلی بچه خونی آنجا بود.

روایت تازه از روزهای تلخ میناب؛ «دوست دارم جنگ زودتر تمام شود» +عکس
نفرات عکس از سمت راست: شهید حنانه مهدی‌خواه، شهید آتنا چملی‌نژاد،بنیتا مرادی‌،شهید فاطمه یزدان‌پناه، شهید مهنا زارعی‌،شهید اسرا فرحی زاده، زینب فولادی‌،مهگل ملایی‌، فاطمه محمدی‌، احلام صالحی‌،مانیا چملی، شهید رها زارعی،ماهک سالار میرآبادی‌، فاطمه حیدری‌، شهید حنانه احمدی،شهید سلما ذاکری

ما ۱۹ نفر در یک کلاس بودیم و با معلممان ۲۰ نفر می‌شدیم. کلاسمان فقط یک شهید داشت و آن‌ هم صالح عباسی بود. خدا را شکر معلم ما، خانم حاج حسینی، هم زنده ماند.مدیر مدرسه، خانم قلی‌پور، به ما گفته بود که از کلاس بیرون نرویم، ولی آن روز معلممان ما را از کلاس بیرون آورد و گفت بیایید که هوایی به سرتان بخورد.»

خاله صالح، معلم دخترها در طبقه دوم بود و گفت: من به آنجا می‌روم تا با خاله‌ام به حیاط بیایم. می‌گویند انگار زیر آوار مانده است. من خودم هم نمی‌دانستم. چند روز بعد یکی از دوستانم زنگ زد و گفت: خبر داری صالح مرده و شهید شده؟ و خب خیلی ناراحت شدم و تا چند روز برای صالح حالم بد بود. من از کلاس دوم تا الان که کلاس پنجم هستم در این مدرسه بودم و برای بچه‌هایی که می‌شناختم و با آن‌ها دوست بودم خیلی ناراحت شدم و غصه خوردم.»

در بیمارستان گفتند آن‌هایی که دست و پا از دست داده‌اند واجب‌ترند و ما را مرخص کردند

چند بار مادرم را صدا زدم اما نشنید. از ماشین پیاده شدم و خودم را به مادرم رساندم و به او گفتم: بیا برویم. بعد از چند دقیقه از مدرسه به سمت شهر رفتیم تا به بیمارستان برسیم. پای مادرم هم صدمه دیده بود و نمی‌توانست خوب رانندگی کند. اول نزدیک یک پارک ماشین را نگه داشت تا سر و صورت من که پر از خاک و خون بود را بشوید. وقتی دید صورتم زخمی شده و یک چاک بزرگ خورده، مرا به بیمارستان برد.

آنجا از گوشم ترکش‌های ریز و شیشه‌خورده را درآوردند و گفتند که باید بخیه بخورد، اما فعلاً نمی‌شود. گفتند: شما جزو بیماران جزئی هستید و آن‌هایی که دست و پا از دست داده‌اند واجب‌ترند. ما را مرخص کردند.

آن موقع که بیمارستان بودیم، خیلی از پدر و مادرها می‌آمدند و از ما سراغ بچه‌هایشان را می‌گرفتند. می‌گفتند: فلانی را دیده‌ای؟‌ و آن لحظات واقعا خیلی سخت بود.

اسم ما را جزو مجروحان نوشتند و گفتند: بروید و فردا بیایید. منتظر پدرم شدیم تا به دنبالمان بیاید و به شهر خودمان، کرمان، برگشتیم. بعداً وقتی به یک بیمارستان دیگر رفتیم، گفتند که حالا دیگر نمی‌شود زخم را بخیه کرد چون ممکن است وضعیتش بدتر شود. خب الان که دو ماه گذشته، زخمم خیلی بهتر شده است.»

دوست دارم جنگ زودتر تمام شود

شدت صداهای انفجار آن روز خیلی زیاد بود و خیلی ترسیدم. هنوز از هر سر و صدایی می‌ترسم و اذیت می‌شوم. دوست دارم جنگ تمام شود و دیگر هیچ کشت‌وکشتاری نباشد.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی