رضا اسماعیلی
جز خدای عشق، انسان را خدایی نیست، نیست
جز صدای عشق، در گوشم، صدایی نیست، نیست
میهنِ لبخندِ ما عشق است، شک داری مگر؟!
میهنِ لبخندِ ما جز عشق، جایی نیست، نیست
کارِ ما عشق است، غیر از ماجرای عاشقی
می خورم سوگند، در سر ماجرایی نیست، نیست
سوز دل، اشک روان، آه سحر، شور دعا
بهتر از این در جهان، آب و هوایی نیست، نیست
چون شقایق، سرخ مردن، شیوۀ دیرین ماست
جز رَدای خون، به جسم ما رَدایی نیست، نیست
دردِ ما عشق است، با این درد بی درمان خوشیم
جز فدای او شدن، ما را دوایی نیست، نیست
جان سپردن زیرِ شمشیر غمش را عاشقیم
عاشقان را جز «شهادت» ادعایی نیست، نیست
شما چه نظری دارید؟