دکتر حسین الهی قمشهای
حافظ مکرر اشاره کرده است که در باطن کلام او سرّ نهانی هست که ظاهربینان را به آن راه نیست.
قرینة صارفه
حافظ هر کجا از معشوق یا تجلیّات جمال و جلال او به مجاز و استعاره و رمز و راز یاد کرده، اغلب برای محرمان، قرینة صارفه نیز آورده است تا ذهن را از معنی ظاهر منصرف کند و به معنای حقیقی سوق دهد؛ برای مثال آنجا که میفرماید: یارب، به که بتوان گفت این نکته که: در عالم /رخساره به کس ننمود آن «شاهد هرجایی». عبارت «رخساره به کس ننمود»، «شاهد هرجایی» بهروشنی حکایت از آن دارد که شاهد هرجایی همان حقیقت یکتایی است که فرمود: «هر کجا رو کنید، آنجا خداست» (قرآن).
در عشق، خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست، پرتو روی حبیب هست
و نیز فرمود: «چشمها هرگز او را نمیبینند» (قرآن).
به صورت از نظر ما اگرچه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
*
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچهای هنوز و صدت عندلیب هست
(حافظ)
در بیت اخیر سخن از معشوقی است که هرچند هیچ کس روی او ندیده و همچنان درمقام «غیب الغیوب» چون غنچه اسرار خویش را پنهان کرده و از معمّای ذات خویش لب فروبسته و از این رو به گفته عطار در منطق الطیر:
گفت را چون بر دهانش ره نبود
از دهانش هر که گفت، آگه نبود
اما به مقتضای تجّلی اوصاف از پشت هزار پرده، صدهزار بلبل بیدل را چون داوود به زبورخوانی برانگیخته و دلهای سخت و سنگین غافلان را نیز به ناله داوودی، چون موم نرم کرده و به شور و نوا آورده است.
به جهان گر اثر ناله عشّاق نبود
زیر صد پرده جهانی به تو مشتاق نبود
زیر صد پرده نهان است و عیان است رُخت
گر نهان بود، چنین شهره آفاق نبود
(الهی قمشهای)
قرینه صارفه را حافظ اغلب در خود بیت درج کرده است؛ اما گاه نیز باید برای درک معنا از ابیات دیگرآن غزل یا غزلیّات دیگر مدد گرفت؛ چنانکه درباره قرآن گفتهاند بعضی آیات مفسّر آیات دیگر است، و اگر باز سخن در پرده ابهام باشد، بهترین شارح دیوان حافظ، کلام سعدی و مولانا و شیخ محمود شبستری است که آنها سخنشان اغلب به دلالت ظاهر نزدیکتر است، ازجمله درهمان بیت «روی تو کس ندید...» اگرهمچنان بعضی شبهه کنند که مقصود از «غنچه»، جوان نورستهای است که شاید هنوز به کمال نرسیده و آفتاب رویش ازخط مشکین سایه نینداخته است، غزل سعدی که شاید منبع الهام حافظ در غزل فوق بوده، پرده ابهام را برمی گیرد و آن غنچه ناشکفته را که هیچ کس ندیده، معرفی میکند:
آستین بر روی و نقشی در میان افکندهای
خویشتن پنهان و شوری در جهان افکندهای
همچنان در «غنچهای» وآشوب استیلای عشق
در نهاد بلبـل فریادخوان افکندهای
هر یکی نادیده از رویت نشانی میدهد
پرده بردار، ای که خلقی در گمان افکندهای
این دریغم میکُشد کافکندهای اوصاف خویش
در زبان عام و خاصان را زبان افکندهای
همین معنا را مولانا به زبان دیگر بیان کرده است:
عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
در همه عالم، چنین عشقی که دید؟
پیشرو مولانا، عطار نیشابور، نیز در قصیده بلندی با مطلع زیر از همین شاهد غیبی که بر سر هر کوی و برزن معرکه جمال اوست، سخن گفته است:
ای روی درکشیده به بازار آمده
خلقی بدین طلسم گرفتار آمده
بر خود جهان فروخته از روی خویشتن
خود را به زیر پرده خریدار آمده
ضرورت سنخیّت
با اینهمه درک سخن حافظ همچون سعدی و مولانا، نیازمند سنخیّت است و بیش از شرح، به سینه شرحهشرحه و بیش از هوش و زیرکی، حیرت و بیهوشی میخواهد.
دلِ چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید
که جز وی، کس نمیبینم که میسوزد به بالینم
*
هر که شد مَحرم دل، در حرم یار بماند
وآن که این کار ندانست، در انکار بماند
(حافظ)
محرم این هوش، جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری، جز گوش نیست
(مثنوی)
ما را به تو سرّی است که کس مَحرم آن نیست
گر سر برود، سرّ تو با کس نگشاییم
(دیوان شمس)
رفیقان! چشم از این ظاهر بدوزید
که ما را در میان سرّی است مکتوم
همه عالم گر این صورت ببینند
کس این معنی نخواهد کرد معلوم
(سعدی)
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟