به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از گاردین، همه چیز آماده بود که این پرواز خاص به یکی از مهمترین پروازهای تاریخ سینما تبدیل شود. وقتی بازیگر جوانِ ۱۷۰ سانتیمتری با موهای بلند و دماسبی سوار بر موتور سیکلت از راه رسید، گروهی از خلبانان نیروی دریایی آمریکا با کمال میل حاضر شدند میزان عشق او به سرعت را امتحان کنند.
جک اپس جیآر، فیلمنامهنویس اثر، به یاد میآورد: «آنها به او نگاه میکردند و اصلاً نمیدانستند تام کروز کیست. کاری را کردند که همیشه عاشقش هستند؛ او را به آسمان بردند، حسابی تکانش دادند، تام روی خودش بالا آورد، اما وقتی پیاده شد گفت: عاشق اینم! از همان لحظه، او وارد کار شد.»
تجربه آن روز کروز با گروه «بلو انجلز» (فرشتگان آبی) - اسکادران برتر نمایش پرواز نیروی دریایی آمریکا - او را ترغیب کرد تا گواهینامه خلبانی بگیرد. او همچنین نقش «ماوریک» را در تاپ گان پذیرفت؛ فیلمی درباره خلبانان زبده دوران جنگ سرد که تعریف جدیدی از فیلمهای بلاکباستر (پر خرج) مدرن ارائه داد.
داستان تاپ گان به کارگردانی تونی اسکات، رقابت ماوریک (تام کروز)، خلبان بیباک نیروی دریایی، با آیسمن (وال کیلمر)، رابطه عاطفی او با چارلیِ مربی (کلی مگیلیس) و حس گناه او بابت مرگ همرزمش گوس (آنتونی ادواردز) در یک حادثه آموزشی را دنبال میکند. ماوریک به یک ماموریت نجات خطرناک فرستاده میشود، جان آیسمن را نجات میدهد و خودش را اثبات میکند؛ تا جایی که آیسمن به او میگوید: «هر وقت بخوای میتونی کمکخلبان من باشی.»
این اثر پر از حس مردانگی، کروز ۲۳ ساله را به یک ستاره تبدیل کرد و آمار ثبتنام در ارتش را به شدت بالا برد؛ تا جایی که نیروی دریایی میزهای استخدام خود را در سینماها برپا کرد. این فیلم در نهایت در سال ۲۰۲۲ به یک دنباله موفق رسید و اکنون قسمت سوم آن نیز در دست ساخت است.
همه چیز از سال ۱۹۸۳ شروع شد، زمانی که بروکهایمر داشت شماره ماه مه مجله کالیفرنیا را ورق میزد. تیتر مجله این بود: «تاپ گانها»، همراه با عکس بزرگی از داخل کابین یک جنگنده اف-۱۴. مقاله اینطور شروع میشد: «در سرعت ۲ ماخ و ارتفاع ۴۰ هزار پایی بر فراز کالیفرنیا، همیشه زمان دوئل است.»
بروکهایمر ۸۲ ساله از لسآنجلس به یاد میآورد: «مقاله مجله را دیدم؛ شبیه جنگ ستارگان روی زمین بود. آن را جلوی شریکم، دان سیمپسون، انداختم. او هم یکی از مدیرانمان را صدا زد و گفت: برو حق امتیاز این را بخر. کار اینطوری شروع شد.»
این دو نفر ایده را با جفری کاتزنبرگ، مدیر وقت تولید پارامونت، مطرح کردند و او تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی کاتزنبرگ یک روز سر صبحانه پنج یا شش ایده را جلوی جیم کش و جک اپس (نویسندگان) گذاشت، تاپ گان هم جزو آنها بود. اپس که خودش گواهینامه خلبانی شخصی داشت، بلافاصله ایده را قاپید.
این نویسنده ۷۶ ساله که ساکن سانتا مونیکا است، به یاد میآورد: «گفتم وای، این عالیه است، میتوانم سوار هواپیمای جت شوم! ما هنوز فیلمی نساخته بودیم. حتی اگر فیلم ساخته هم نمیشد، یک جتسواری از آن گیرم میآمد که چیز خیلی خاصی بود. شریکم از پرواز خوشش نمیآمد، برای همین باید او را راضی میکردم، اما مشکلی نبود.»
«ما با سیمپسونِ تهیهکننده دیدار کردیم. من و بروکهایمر گفتیم نگرانی من این است که اگر میخواهیم این پروژه را انجام دهیم، باید سوار هواپیماهای واقعی شویم. نمیتوانیم از جلوههای ویژه برای هواپیماها استفاده کنیم؛ باید خود واقعیشان باشند.»
این شرط، نکته اصلی در گفتگوی آنها با پنتاگون برای جلب همکاری نظامی بود. «من ایده را اینطور مطرح کردم که چطور این قهرمانان جوان آمریکایی را نشان میدهیم و آنها گفتند: جالب به نظر میرسد و به شما اجازه میدهیم از تجهیزات ما استفاده کنید. اما میدانید که باید سوار یک جت نیروی دریایی شوید؟ من گفتم: اوه، نه، واقعاً؟! با چه سرعتی میتوانم خودم را به آنجا برسانم؟»
اپس به پایگاه هوایی تفنگداران دریایی میرامار فرستاده شد تا خودش را در خردهفرهنگ بسته و نخبه هوانوردان نیروی دریایی غرق کند. او با ۳۰ خلبان مصاحبه کرد، اما کشف واقعی زمانی اتفاق افتاد که او روی صندلی عقب یک جت با تمام سرعت بسته شد.
او میگوید: «مجبور شدم آموزش ببینم که این کار ایدههای زیادی به من داد. قبل از اینکه بتوانم بالا بروم، باید یاد میگرفتم چطور صندلی را پرتاب (ایجکت) کنم و دورهای به نام صندلی نجات در آب را بگذرانم؛ جایی که شما را زیر آب میبرند و باید با روشی بسیار سیستماتیک خارج شوید. همه این کارهای دیوانهکننده عالی بودند چون حس کامل این کار را به من دادند.»
او ادامه میدهد:«ما به هوا رفتیم و آنها به من گفتند: ما نباید این کار را بکنیم اما به هر حال انجامش میدهیم. برای همین پروازهای بسیار نزدیکی انجام دادند. ما فشار ۶ برابر جاذبه را تحمل کردیم و من یاد گرفتم وقتی این فشار را تحمل میکنی، اگرچه لباس مخصوصی داری که پاهایت را فشار میدهد، اما باید زور بزنی تا خون را در مغزت نگه داری.»
اپس ادامه میدهد: «فوقالعاده بود و سرعت عجیبی داشت. در زندگیام چنین چیزی را حس نکرده بودم. مهارت این بچهها در دور زدن با فشار بالا، رفتن به اوج، رد شدن از کنار هم، چرخ زدن دوباره و برگشتن با پروازهای پرسرعت، شگفتانگیز بود.»
او میافزاید: «وقتی پایین آمدم، به شریکم زنگ زدم و گفتم: جیم، این آن چیزی نیست که فکر میکردیم. این بچهها ورزشکارند، آنها قوی هستند، این درباره سرعتی است که هرگز در زندگیمان ندیدهایم. ما هر دو ورزشکار بودیم — جیم در دبیرستان فوتبال بازی میکرد و من تا ۳۰ سالگی پاتیناژ بازی میکردم — برای همین با نگاه یک ورزشکار به این موضوع نگاه کردیم. این بچهها خیلی خاص بودند و ورزشکاران عاشق رقابت با یکدیگرند.»
اما وقتی اپس برخاستن و نشستن اف-۱۴ها را تماشا میکرد، فهمید هنوز یک حفره بزرگ در بخش داستان پروژه وجود دارد. درام نیاز به چالش دارد، اما خلبانان در میرامار کاملاً با هم متحد بودند. «من به این بچهها نگاه میکردم و میدیدم همه با هم کنار میآیند چون همه چیز درباره کار تیمی است. با خودم گفتم: درباره چی بنویسم؟ داستان اینجا چیست؟ کشمکش کجاست؟»
او توضیح میدهد: «داشتم مغزم را منفجر میکردم که گفتم: اوه، چی میشود اگر یک نفر با بقیه کنار نیاید؟ چی میشود اگر یک نفر بخواهد خودش ستاره باشد؟ همه چیز درباره خودش باشد و حالا این چالش را در این موقعیت دارید. این شروع خلق شخصیت ماوریک بود که گفتیم: خب، کشمکش درونی از اینجا میآید. یک نفر میخواهد در مدرسه تاپ گان بهترین باشد.»
تکیهگاه عاطفی فیلم - یعنی مرگ شوکهکننده گوس (افسر ردیابی رادار ماوریک) در اواسط داستان - یک ریسک روایتی بود که مستقیماً از غم عمیقی که اپس در میان خلبانان واقعی دیده بود، الهام گرفته شد.
نویسنده فیلمنامه توضیح میدهد: «ما بیرون رفتیم و با هم قهوه خوردیم. من با حدود شش، هفت نفر نشسته بودم و آنها شروع کردند به صحبت درباره دوستانی که در ویتنام از دست داده بودند. این ماجرا برای ۱۵ سال بعد بود و من میدیدم آنها هنوز عمیقاً عزادار از دست دادن همکاران و خلبانان همرزم خود هستند و من خیلی تحت تاثیر احساسات صادقانه آنها قرار گرفتم.»
اپس میافزاید: «به عنوان یک نویسنده با خودم فکر کردم: اگر بتوانم کاری کنم تماشاگر همان چیزی را حس کند که آنها حس میکنند، یعنی همان حس فقدان را، به چیزی دست یافتهام. آنجا بود که ایده از دست رفتن گوس در اواسط فیلم به ذهنم رسید، چون تماشاگر را درگیر میکرد؛ آنها حس فقدان را لمس میکردند، مثل اینکه از دست دادن یک خلبان، از دست دادن یک دوست چه معنایی دارد. پس با همان ایده پیش رفتیم و صحنه بسیار تاثیرگذاری شد.»
انتخاب تام
با شکلگیری فیلمنامه، سوال حیاتی درباره انتخاب بازیگران مطرح شد. نقش پیت «ماوریک» میتچل به بازیگری با جذابیت و غرور خاص نیاز داشت. برای اپس، فقط یک انتخاب وجود داشت. «من در آن زمان طرفدار تام کروز بودم -هنوز هم هستم - برای همین این نقش را با در نظر گرفتن تام کروز به عنوان ماوریک نوشتیم. عاشق فیلمهایش بودم: او بازیگر بسیار پرانرژی است و با تماشاگر ارتباط برقرار میکند.»
اپس تعریف میکند: «داشتیم فیلمنامه را تمام میکردیم و من آن را یکشنبهشب تحویل جری بروکهایمر دادم. گفتم: جری، وقتی این را میخوانی به تام کروز فکر کن. او خواند و دان هم خواند و هر دو گفتند: آره، عاشق فیلمنامهایم. تام کروز: ایده عالی است.»
بروکهایمر هم این موضوع را تایید میکند و میگوید کروز هدف اصلی آنها بود. با این حال، جذب این ستاره جوان - که موهایش را برای فیلم فانتزی «افسانه» ریدلی اسکات بلند کرده بود - کار راحتی نبود.
بروکهایمر تعریف میکند: «نمیتوانستیم او را کاملاً راضی به تعهد کنیم، برای همین ترتیبی دادم تا با گروه بلو انجلز در ال سنترو کالیفرنیا پرواز کند. او موهای بلند و دماسبی داشت و وقتی این بچهها او را دیدند، گفتند: یک پرواز واقعی به این هیپی نشان میدهیم. همین کار را هم کردند و او از هواپیما پیاده شد، به سمت یک کیوسک تلفن رفت - چون آن زمان موبایل نبود- به من زنگ زد و گفت: من پایهام.»
پیت پتیگرو، مربی سابق تاپ گان، به عنوان مشاور فنی اصلی فعالیت میکرد. وقتی تولید فیلم زیر نظر نگاه خلاقانه تونی اسکات آغاز شد، فیلم باید بین جاهطلبیهای بصری فوقالعاده و هسته عاطفی خود تعادل ایجاد میکرد. بروکهایمر اعتراف میکند روند تدوین تاپ گان یک گفتگوی حساس بین شکوه بصری و محتوای داستانی بود.
او میگوید: «ما فیلم را در مراحل مختلف تماشا کردیم. چند نسخه اولیه را دیدیم که بیشتر روی سبک تمرکز داشت تا محتوا، و این همان نگاهی است که تونی از آن میآمد. او هنرمند و کارگردان تیزرهای تبلیغاتی فوقالعادهای بود و تصویرگر نابغهای به شمار میرفت و در آن بخش بیش از حد عمل کرده بود. سپس با او و تدوینگر نشستیم و تمام صحنهها را با هم مرور کردیم و آن را به فیلمی تبدیل کردیم که اکنون وجود دارد.»
ارتش آمریکا پس از یک بیمیلی اولیه، پتانسیل تاپ گان را برای بهبود تصویر خود و تشویق جوانان به ثبتنام دیده بود. اما این همکاری در دهههای بعد باعث انتقادهای مداوم از سوی جریان چپ شد؛ با این مضمون که تاپ گان یک ابزار استخدام جنگطلبانه و بیش از حد ناسیونالیستی است که در یک موسیقی پاپ پیچیده شده است.
اپس اولین باری را که فیلم را در یک اکران خصوصی دید به یاد میآورد. «فوقالعاده بود. بخش عالی کارگردانی تونی اسکات این بود که حس سرعت و فشار جی را درک میکرد و توانست آن را فیلمبرداری و تدوین کند. این کار باعث شد تماشاگر حس کند خودش دارد با جت پرواز میکند. بازی تام عالی بود و موسیقی هم فوقالعاده بود.»
سرانجام تاپ گان ۳۵۷ میلیون دلار در سراسر جهان فروش داشت تا به فیلم شماره یک سال ۱۹۸۶ تبدیل شود.
در حالی که بروکهایمر به کار روی فیلم سوم که بسیار مورد انتظار است ادامه میدهد، به یک دلیل منحصربهفرد اشاره میکند که چرا تاپ گان همچنان ماندگار است. این تهیهکننده با تاکید میگوید: «تام کروز. او سختکوشترین بازیگر هالیوود است و غریزههای شگفتانگیزی دارد. او کسی است که اجازه نمیدهد هیچ چیز باری به هر جهت طی شود. او میخواهد برای تماشاگر فیلم بازی کند و در این کار موفق است.»