حمید یزدان پرست
دوشنبه، ۳ فروردین ۱۴۰۵
انقلاب که شد، من سیزدهساله و دانشآموز سوم راهنمایی بودم و تا حدی از وضعیت فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی مردم خبر داشتم. ما خانوادهای نسبتاً مذهبی بودیم که پدرم فقط به اخبار رادیو گوش میداد و تلویزیون نداشتیم. مادرم میگفت: «من میروم جلسه قرآن و خانه نیستم، اما خدا هست و اگر ساز و آواز گوش بدهید، میبیند و روز قیامت در گوشتان آتش میریزد!» خالهام که مقدس بود و دلرحمتر، میگفت: «کسی که در این دنیا ساز و آواز گوش بدهد، در بهشت آواز حضرت داوود را نمیشنود.»
با این حال، از در و همسایه و دوستان مدرسه و گاه اجبار ناظم شکنجهگر و آنچه در تاکسی و اتوبوس بین شهری و بهویژه از آملیها در لاریجان میشنیدیم و هنوز قسمتهایی از آن در ذهنم مانده، دستکم بخش معتنابهی از آن به گونهای بود که من در این سن نمیتوانم بگویم [...] قطعاً موسیقی فاخر هم بود که چون گوش نمیکردیم، یادم نمانده و اینها که اسم بردم و موارد دیگری که با لحن لاتی و کوچهباغی میخواندند، پخش و بخش معمولی بود که وقتی سوار تاکسی می شدیم، پدرم از راننده میخواست رادیو را خاموش کند.
پیش از انقلاب،در خیابان کارگر شمالی از بالا تا میدان ۲۴ اسفند که بعد به میدان انقلاب تغییر نام داد، (و احتمالاً از میدان به پایین، به دلایلی بسی بدتر)، نمیدانم چقدر شرابفروشی بود و برخی افرادی که بیرون مغازه ولو شده و خودشان را خیس کرده بودند و من از همان کودکی، از تلوتلو خوردنشان وحشتزده میشدم. بسیاری از ساندویچیها فروشنده مسکرات نیز بودند، و معتادانی که بهوفور لب جو مینشستند و چندان خم میشدند که میگفتیم الان است بیفتند. در میدان فوزیه( امامحسین کنونی) که منطقهای مذهبی بود، شاید به فاصله پانزده متر با آن مسجد بزرگ که برادر امام موسی صدر پیشنمازش بود، مغازه شرابفروشی دایر بود و دو سینما با فیلمهایی که شاید گاه حتی شرم میکردیم عکس بزرگ تبلیغاتیشان را ببینیم.
در همین روزنامه اطلاعات یا کیهان (چون در خانه ما هر دو میآمد)، تبلیغ فیلم هم میشد، با چه عکسهایی و گاه با این کلمات شرمآور: «داغِ داغ داغ، سکسی سکسی، ورود کمتر از ۱۸ سال ممنوع» و همین خودش محرک بود تا برخی دانشآموزان با نشاندادن کارت مدرسه اجازه ورود پیدا کنند. همکارم آقای ... میگفت مدرسهشان که تعطیل میشد، برخی از دانشآموزان یکسره وارد محله فساد میشدند! همکار بازنشسته دیگر میگفت در ۱۵سالگی به آنجا رفت؛ دیگری که هنوز هست، گفت در ۱۲سالگی از شهرستان به قصد آنجا آمد و خدا خیر دهد به آن زن نانجیبی که دلش سوخت و بیرونش کرد! دو همکار دیگر که ابایی از بیان آشکار فسقشان نداشتند،... اینها را تازه من خبر دارم که از سر لطف، شرم میکنند با من از این حرفها بزنند.
در محله بدنام تهران، چندهزار زن و مرد بیچارگی میکردند و پیداست که ثروتمندان به آنجا نمیرفتند و عشرتکدههای خاص داشتند که نمونه درباریاش جزیره کیش بود که عَلم در خاطراتش اشارهها کرده است؛ ازجمله اینکه هواپیما رفت تا از اروپا دو فاجره را بیاورد. اعلیحضرت پرسید: «به نظرت خلبانها چه میگویند؟ عرض کردم: فکر میکنند یکی برای اعلیحضرت است، یکی برای غلام»، اعلیحضرت خندیدند و گفتند پسرمان هم دارد بزرگ میشود، باید به فکر او باشیم. دو دوستدختر سوئدی برایش آوردند. برای نوجوانی که آن وقت شاید پانزده ساله بود!
استان یزد که معروف بوده به «دارالمؤمنین»، دکتر اسلامی ندوشن به یک نمونهاش در خود یزد اشاره کرده (کتاب روزها) و استاد دینانی که آن زمان واعظ بود، خاطره عجیبی از شهر کوچک اردکان نقل میکند، حسن کامشاد از نمونهاش در اصفهان زمان کودکی او (کتاب حدیث نفس) نوشته، و مرحوم دعائی از وجود چنین مرکزی در جوار خانه روحانی عارفی در کرمان میگفت. وقتی مناطق مذهبیِ کمجمعیت اینطور بود، جاهای دیگر را باید قیاس کرد. اگر رویت میشود، یک دور مجله اطلاعات بانوان، اطلاعات هفتگی و جوانانِ آن دوره را مرور کن تا ببینی در چه جوّی میزیستیم و تازه این بخش مصورات و مکتوبات فرهنگی است، با نویسندگانی که آوازه به فسقنویسی داشتند.
در کانون پرورش که من از کلاس پنجم مشتری کتابخانهاش شدم، با همه کودکی درک میکردم آنهایی که در بخش هنری (بهخصوص فیلمسازی و احتمالاً تئاتر) فعالیت میکنند، کمونیست یا متمایل به آنها هستند.
قرار بود کودکان و نوجوانان به دست اینها سپرده شوند؛ همچنانکه وزیر آموزش و پرورش بهایی بود، مثل نخستوزیر که می گویند به افتخار عباسافندی، نامش را عباس گذاشتند و پدرش (عینالملک، پسر میرزارضا از حواریون عباسافندی، پسر عبدالبهاء) مبلّغ آنها بود و در خاطرات مرحوم صاحبفصول آمده که به پادشاه عربستان گفتم: «همه کارهایتان انجام شده بود که رفتید حرمهای بقیع را خراب کردید؟» گفت: «سفیر شما (عینالملک) اصرار داشت!» برخی فرماندهان، وزرا و پزشک مخصوص شاه (ایادی) نیز بهایی بودند. تا برسد به جاهای دیگر. از قدیم هم گفتهاند: النّاس عَلی دین ملوکهم.
در چنین فضایی، «مردی آمد از دورستِ شهر شتابان، گفت: پیروی کنید ای مردم، از رسولان: و جاءَ مِن اقصیَ المدینۀ رجُلٌ یَسعی قال یا قَومِ اتَّبِعوا المُرسَلین...» او روح تازهای در مردم دمید و از میان همان مردم، کسانی را تربیت کرد که در همان جوانی، اهل مکاشفه بودند و نمونههایش کم نیستند، قبر شهید پلارک که در معرض دید همگان است و آن شهید ۲۵ساله که سردار سلیمانی از میان آدم و عالم، وصیت میکند در کنار او دفنش کنند (یوسف الهی).
خیلی از همسنهای من میگویند «ما نسل سوختهایم»؛ ولی برعکس، من معتقدم در طول تاریخ ایران، نسلی به معنویت نسل ما وجود نداشت. شاید در عصر کوروش یا همان ذوالقرنین که شخصیتی معنوی بود و یا در برههای از دوران شاهاسماعیل صفوی نیز بارقههایی از این معنویت پدید آمده که متاسفانه گزارش نشده است؛ اما آنچه من خود به چشم خویشتن در میان دوستان و جامعه دیدم، حکایت از یک جهش معنوی میکرد. مثال سادهاش را چهبسا بشود هنوز در آرشیو صداوسیما پیدا کرد که گزارشی در اوایل جنگ می داد که اسمرمز برخی از نیروهای نظامی این بود: «جمیله قشنگ میرقصه!» تبدیل این اسمرمز به اسمای متبرکه، نمایانگر بخشی از این دگرگونیِ جهشوار معنوی بود و من از این جهت، تا کنون خود را وامدار امام میدانم. وصیتنامه شهدا که امام شاید بارها تشویق به خواندنشان کرد و گفت بیدارکننده است و راهی را که اینان یکشبه رفتند، عارفان چلهنشین نرفتند یا با تحمل چه زحماتی پیمودند.
ـ این وضعیت که دوام نداشت و همه چیز هم که در معنویات خلاصه نمیشود. وضعیت اقتصادی و معیشتی را هم باید در نظر گرفت.
ـ : دوام داشتن یا نداشتن وضعیت معنوی، دیگر ربطی به عامل ایجادکنندهاش ندارد. تا وقتی که امام بود، اوضاع کمابیش همینگونه بود و آن را میشود در سخنان خود امام پیدا کرد، بهخصوص آنچه در ماه شعبان و عید فطر میگفت. اینکه چه عواملی سبب شد آن معنویت رفتهرفته تا حد زیادی کاستی بگیرد، مقوله مفصل دیگری است.
و اما درباره وضعیت اقتصادی، بهترین و علمیترین کار، نگاه به آمار است که چه بودیم و چه شدیم. خیلیها از ارزانی قبل از انقلاب میگویند که طلا چقدر بود و اجناس چه قیمتی داشت و فراوانی چگونه بود؛ ولی نمیگویند آیا دست مردم هم پول بود که بخرند؟ همانها که حسرت آن دوره را میخورند، بگویند چند اتاق داشتند؟ شش نفر و هفت نفر و بسا بیشتر در یک اتاق به سر میبردند، گاه با عروس و داماد که من در میان همکاران خودمان سراغ دارم. خیلیها تنها سالی یک بار شب عید، پلو میخوردند. شیر ارزان بود و عصرها ارزانتر میشد، ولی چند خانواده میخریدند؟ مرغ و ماهی که حرفش را نزن. سر و وضع مردم و لباسشان را هم در فیلمهای باقیمانده میشود دید.
اما آنچه خود دیدم، در شمال که خیلیها برنجکار بودند، غذای مردم معمولی، برنج خُرده یا گِرده بود با چند قاشق روغنداغ یا اگر دستشان میرسید، گوجه فرنگی یا محلی و فوقش سیبزمینی یا بادمجان. در یک یا دو اتاق میزیستند با عروس و داماد و بسیار معمول بود که در یک اتاق، زیلو که گاه مندرس بود و این اواخر موکتی نازک پهن کنند و اتاق دیگر اگر داشتند، بخشی از آن، بوریا (حصیر بافته از نی) پهن میکردند و بقیه، اندودی بود آمیخته از تپاله گاو و خاک رُس. در لاریجان که کوهستان است و پر از سنگ و خار و خسک، کاملاً معمول بود که افراد پابرهنه راه بروند تا چه رسد به بخش جلگه (آمل و حوالی) و من هنوز افرادش را به یاد دارم که امروز خدا را بنده نیستند.
تکلیف رخت و لباس هم پیداست. بهندرت اگر زنی چادر مشکی سر میکرد (اکنون فقط یک موردش را به یاد دارم) و بسیاری چادر کودری هم نداشتند و اگر هم داشتند، میگذاشتند برای میهمانی و رسم بود تا درب خانه میزبان، آن را روی دستشان میانداختند و در که میزدند، سر میکردند. وضعیت همینها پس از انقلاب به گونهای شد که به شاه میگویند شاهقلی؛ به طوری که اکنون رسم شده چهار شب متوالی در تالارهای آنچنانی جشن عروسی برپا کنند: یک شب جوانان، یک شب پیرها، یک شب...
از آسفالت و خیلی جاها جاده که خبری نبود. اگر چشمه نداشتند، آبشان را یا از چاه آلوده برمیداشتند یا از نهر مشتق از رود هراز و صبر میکردند تا گل و لایش تهنشین شود، بعد بخورند. به همین جهت انواع بیماریها بیداد میکرد. اما کو خانه بهداشت؟ در آنجاهایی هم که درمانگاهی بود، پزشکیار یا کمتر از او، آنهم هندی، پاکستانی و بنگلادشی کار میکردند که شنیدهام آموزش درستی هم ندیده بودند. بعد که سپاه بهداشت و دانش و... تأسیس شد و سربازان وارد روستا شدند، سوای مشکلاتی که ورود سرباز مجرد غریبه در روستاهای دورافتاده ممکن است پدید بیاورد (نمونهاش را جلال در «نفرین زمین» نشان داده)، حُسنش این بود که تحولی در غذای برخی خانوادهها ایجاد شد و آن از برکت شربت سینه بود که مشتری زیادی داشت؛ چون آن را در یک کاسه بزرگ میریختند و رویش آب و در آن، نان ترید میکردند.
این از شمال کشور که به قول خودشان در زمین حاصلخیز آنجا تنها مرده را بکارند، درنمیآید. در آنجا اینطور فقر و مسکنت بیداد میکرد تا چه رسد به مناطق محروم که مرحوم استاد ادیب برومند چندین بار به خود من گفت: وقتی بازرس آموزش و پرورش رفت به مدرسهای در سیستان و بلوچستان، دید دانشآموزان نیستند. پرسید، مدیر خیلی عادی گفت: رفتهاند علفچَر؛ آنها گرسنهاند و چون غذایی در کار نیست، میروند صحرا علف بخورند! بهداشت و رخت و لباس و تفریح اینها را میشود قیاس کرد.
چرا راه دور برویم؟ در همین تهران، خواهرم از سال ۱۳۵۱ معلم شد و اولین مدرسهاش، «دبستان فیروزان» بود در میدان غار. سوای فقر و فلاکت عمومی گودنشینان در آن حوالی (گود عربها، گود رسولی و...) که او ناگزیر بخشی از حقوقش را به آنها میداد، میگفت بعضی از بچهها در مدرسه تا مرز بیهوشی از حال میرفتند. میپرسیدند: «چه خوردهای؟» میگفتند: کباب. «دیروز چه خوردی؟» کباب. «شام چه خوردی؟» کباب! معلمان تعجب میکردند که کبابخوردهها نباید اینقدر بیحال باشند. تا یک روز خانممعلمی یکی از آنها را برد دفتر و پرسید: «کباب را چطور درست میکنید؟» او تکهای نان گذاشت روی بخاری و برشته شد، گفت: این کباب، لای نان دیگر گذاشت: این هم نان و کباب!
باز خواهرم میگفت وقتی آموزش و پرورش تغذیه رایگان داد که همان خودش دستاویزی شد برای دزدیهای کلان، دیدم بچهها پرتقال (به جای غذا!) را در سطل زباله انداختهاند. پرسیدم: «چرا نخوردید؟» گفتند: «تلخ است.» معلوم شد با پوست گاز زدهاند! اینهم یک دلیل فراوانی و ارزانی میوه در آن دوره. از اینها بدتر، وضع زاغهنشینان و ساکنان حلبیآبادها؛ خانههای ساخته با حلبهای روغن، آنهم کجا؟ یکیاش را که خودم دیدم و یکی دو بار با ترس و لرز از کنارشان رد شدم، در حد فاصل دردشت و فلکه اول تهرانپارس (فلکه اول که ثروتمندنشین بود و نه فلکه سوم و چهارم). تا چه رسد به حلبیآبادهای مناطق دیگر. و این در حالی است که یادم است یک بار اخبار رادیو اعلام کرد که: «اعلیحضرتین از سفر زمستانی سوئیس بازمیگردند و در فرودگاه مورد استقبال که و که قرار میگیرند.»
شرح بخشی از این سفرهای تفریحی و افتضاحاتش را مینو صمیمی ـ منشی فرح ـ در کتاب «پشت پردههای تخت طاووس» (چاپ لندن) و امیراصلان افشار ـ آخرین رئیس تشریفات دربار ـ در کتاب خاطراتش (چاپ آمریکا) آورده است.
دوستم که هنوز توپش پر بود، گفت: کاری که جمهوری اسلامی طی چهار دهه کرده، هر رژیم دیگر هم بود، میکرد. اینها تحمیل زمانه است.
ـ قبول تحمیل زمانه است. آیا زمانه فقط بر ما تحمیل میکند؟
ـ : نه، ببین امارات و قطر به کجا رسیدهاند.
ـ به کجا رسیدهاند؟ بخش مهمی از آنچه رسیدهاند، حاصل بیغیرتی هموطنان ماست که مال و منال و علمشان را در اختیار آنها گذاشتهاند. وقتی فلان وزیر سابق آنقدر فهم و غیرت ملی ندارد که میرود آنجا کلینیک تأسیس میکند، ممکن است ثروت شخصیاش را چندبرابر کند، اما کشورش را از قطب درمانی منطقه خارج میکند. وقتی دو پسر رایزن یا کنسول وقت ایران در ...، عضو فلان تیم ملی آن کشور میشوند، توقع داری آنها پیش نروند؟ این آقا که دیگر مشکلش بیپولی نبود، بیغیرتی و نفهمی بود. دیگر چه توقعی است از اینکه مردم عادی برای گردش و تفریح به آنجا نروند و پول یامفت خرج نکنند؟ دلار مسافرتی بگیرند، بروند تفریحشان را بکنند و مابقی را در برگشت، در بازار آزاد بفروشند و چیزی هم کاسب شوند.
آنوقت اگر در دولت روحانی، قیمت ارز را نسبتاً واقعی اعلام کنند تا جلوی حدی از این ولخرجیها گرفته شود، عدهای سیل حملاتشان را نثار کنند. زمانی که سیف رئیس بانک مرکزی بود، به شکوه گفت: «ما بالاترین آمار سفر خارجی در جهان را داریم» و قبول داری که همه مثل من نیستند که در سفر خارجی زیارتی، اگر هم ناچار به خریدن شوم، تمام سعیام را میکنم که جنس ایرانی بخرم و مورد اعتراض برخی دوستان قرار بگیرم.
افزون بر اینها و قبول ندانمکاریها و کاستیهای مختلف، آیا واقعاً شرایط ایران و کشورهای منطقه در طول سالهای بعد از انقلاب، یکی بوده؟ ما با وجود جنگ هشتساله و درگیریهای داخلیِ دو سال قبل از جنگ و تحمیل انواع و اقسام تحریمها، به اینجا رسیدیم که وضعیت علمی و فرهنگی و اقتصادی و بهداشتیمان این شده که میبینی چشم غربیها دارد درمیآید، چه در خصوص سطح و محتوای غذاها، چه افزایش میانگین امید به زندگی، چه ریشهکردن بیسوادی و بسیاری از بیماریها و خودکفایی در رشتههای مختلف و رسیدن به درجات بالای علمی در سطح جهانی در موارد گوناگون (نانو، هستهای، نظامی و...). آنها چه؟ اگر تنها تحصیلکردگان و مدیران ایرانی از کشورهای منطقه (یک دوستم میگفت در دانشگاه و امور درمانی آلمان نیز)، آن کشورها را ترک کنند، آنها زمین میخورند. رشد و توسعه به چند برج و تفریحگاه نیست و شاخصههای دیگری دارد.
در عربستان که یادت هست، در همان کوچه کناریِ هتل ما، مردم محلی چه وضعیتی داشتند. خانههایشان به گونهای بود که من اول گمان کردم همه متروکه اند. در فاصله مکه تا مدینه، هر چه شهرک دیدیم، وضعیتی ناگوار و گاه افتضاح داشت. در مناطق شرقی که زمانی جزو ایران بود و ازقضا نفتخیز هم هست، کسی باورش نمیشود بخشی از عربستانِ غرق ثروت است که همکارمان دکتر بهمن بهروزی میگفت بر سردر خانه برخی از همینها در آمریکا، مجسمه شیر زرین گذاشتهاند. آنوقت مردمش در خود ریاض (محلات قدیمی) تا تصاویر و فیلمش را نبینی، باور نمیکنی. در قطر به این کوچکی، سال ۱۴۰۱ که مسابقه فوتبال برگزار شد، برای اینکه بخش محروم شهر دیده نشود، دورش حصار کشیدند.
در عراق که بارها رفتیم، تا حدی وضعیت بهتر است، اما واقعاً به پای ایران نمیرسد. سطح زندگیشان بدتر از سطح مهندسیشان است که میتوانی عکسها و فیلمهایشان را ببینی. اگر وضعیت خوبی داشتند که زن زائر اربعین، ساکی بزرگ بر سر نمیگذاشت و در حال راندن کالسکهای با یک یا دو فرزند، ریسمانی به کمر ببندد و یک سرش هم به جعبه میوه که بچهای بزرگتر از کالسکهنشین را در آن، از نجف تا کربلا بر زمین بکشد. البته خوراکشان حسابی است و گواهش هیکلهای کارتنیخچالی! خندید و گفت: «باشد، امشب به خاطر تو در تجمع شبانه شهرمان شرکت میکنم.» رویم نشد بگویم: «امروز به خاطر تو نتوانستم در تجمع روزانة شهرمان شرکت کنم!»
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟