سیدعطاءالله مهاجرانی
هنر داستانسرایی قرآن مجید (۲۸)
داستان ابراهیم خلیل(ع) (۸)
عبدالحمید جودۀ السحار (۱۹۱۳ ـ ۱۹۷۴) رمان جذابی درباره زندگانی ابراهیم خلیل علیهالسلام نوشته است. او با عنصر خیال کوشیده است مواردی را که در روایت قرآنی ناگفته مانده یا دیده نمیشود، تصور کند یا بیافریند؛ برای نمونه هنگامی که ابراهیم بتهارا شکست و به گردن بت بزرگ(به روایت جودۀ السحار: بت مردوخ) انداخت، نوشته است: تبر را به لاله گوش بزرگ مردوخ آویخت. گوش بزرگ از نگاه مردم «اور» در روزگار ابراهیم، نشانه حکمت و خردمندی بود. این باور همچنان در فرهنگ معاصر چین زنده مانده است. گوش بزرگ نشانه توانایی بیشتر برای شنیدن است. خوبشنیدن هم نشانه خردمندی و شکیبایی است.
آویختن تبر به گردن و یا به لاله گوش مردوخ در قرآن مجید نیامده است. در تفاسیر و قصص الانبیاء چنین تصویری بیان شده است. در واقع جودۀ السحار از یک فضای خالی که نویسنده و یا دانای کل رها یا باز گذاشته است، با تصویرسازی و تخیّل، متن را کامل کرده است؛ یعنی نویسنده که در درجه اول خواننده متن قرآنی است، در نوشتن داستان مشارکت کرده و متناسب با نقشه کلی داستان، خانههای خالی را که همانند موزائیکهای هزارتکه است، پر کرده است. با این تفاوت که در این پازل، خواننده و نویسنده دوم، میتواند با سلیقه خود در تکههای تکمیلی، نقشی به براساس سلیقه و یا خیال خویش بیافریند. در واقع مهمترین تمایز رمانهای پستمدرن که در آن به گفته رولان بارت وقتی کتاب منتشر میشود، نویسنده یا دانای کل مأموریتش تمام شده است؛ مانند کودکی است که با بریدن بند ناف، از تن مادر برای همیشه جدا میماند. یا مثل ماهی بریان موسی(ع) که در قرارگاه ملاقات با خضر، زنده شد و در دریا جست زد و رفت!
در روایت قرآنی نه نامی از تبر برده شده است و نه از آویختن آن بر بت بزرگ. قرآن میگوید ابراهیم تمامی بتها به غیر از بت بزرگ را درهم شکست. اینکه ابراهیم از شکستن بت بزرگ پرهیز کرد، میتواند تمهیدی برای سخن بعدی او باشد. وقتی قوم پرسیدند: «تو این بتها را شکستهای؟» ابراهیم پاسخ داد: «اگر بت بزرگ میتواند سخن بگوید، از او بپرسید!» اگر بت بزرگ را شکسته بود، نمیتوانست زمینه منطقی و یا عاطفی برای سخن خود بیابد. پیداست ما از نگاه بتپرستان زمان ابراهیم، داستان شکستن بتها را تفسیر میکنیم. در داستان نقاط سپید یا رخنههایی وجود دارد. به باور ولفگانگ ایزر (۱۹۲۶ ـ ۲۰۰۷) خواننده میتواند با فرضیهسازی و تخیل و با بهرهگری از تجربه زیسته خود، این فضاهای خالی یا رخنهها را پر کند.
منجنیق عذاب
معرکه آرا و آفرینشهای خوانندگان داستان ابراهیم، هنگامی است که او را به فرمان نمرود به میان دریای آتش پرتاب میکنند. بدیهی است که نمیتوانستند و نمیشد ابراهیم را تا درون آتش همراهی کنند. در اینجا از «منجنیق» سخن به میان آمده است؛ چنانکه هُجویری در کشفالمحجوب، در بیان ماجرای به آتشافکندن ابراهیم به دستور نمرود، نوشته است:
ـ چون ابراهیم علیهالسلام به مقام خُلّت رسید، از علایق، فرد شد و دل از غیر بگسست. حق تعالی خواست تا وی را بر سر خلق جلوه کند، نمرود را بر گماشت تا میان وی و از آن مادر و پدرش، جدا افکند و آتشی برافروخت. ابلیس بیامد و منجنیق بساخت تا وی را در خام گاو دوختند و اندر پله منجنیق نهادند. جبرییل بیامد و پله منجنیق بگرفت و گفت: «هَل لکَ حاجَۀ؟» [آیا خواسته ای داری؟] ابراهیم علیهالسلام گفت:«امّا الیکَ، فلا!» [به تو نه.] پس گفت: «به خدای عزوجل هم حاجتی نداری؟» گفت: «حَسبی مِن سؤالی، علمهُ بحالی: مرا آن بسنده است که او می داند که مرا از برای او در آتش میاندازند. علم او به من، زبان مرا از سؤال، منقطع گردانیده است.»
نکاتی که در کتاب هجویری آمده، آفرینش یا بازآفرینی داستان در روایت اوست. کشفالمحجوب بین سالهای ۴۶۵ تا ۴۷۵ نوشته شده است. امام محمد غزالی نیز در کیمیای سعادت در بحث «فضیلت توکل» همین داستان را روایت کرده است:
ـ و چون خلیل(ع) را بگرفتند تا در منجنیق نهند و به آتش اندازند، گفت: «حَسبیَالله و نعمَ الوکیل» [خدا مرا بس است و نیکو حمایتگری است]. چون در هوا بود، جبرییل(ع) گفت: «هیچ حاجت داری؟» گفت: «امّا الیک، فلا»، یعنی: به تو نه. تا وفا کرده باشد بدین که گفت: حسبیالله. و بدین سبب، وی را به وفا صفت کرد و گفت: و ابراهیمَ الذی وَفّی.[همان ابراهیمی که وفا کرد. نجم، ۳۷]
میبدی در تفسیر کشف الاسرار و عدۀ الابرار این مضمون را با افزوده بسیار لطیفی روایت کرده است:
ـ نمرود طاغی را بر آن داشتند تا آتش افروخت و منجنیق ساخت تا خلیل را به آتش اَوکند و خطاب ربانی به آتش پیوسته که: یا نارُ کونی بَرداً و سَلاماً. خلیل در آن حال گریستن درگرفت. فریشتگان گمان بردند که خلیل به آن میگرید که وی را به آتش میاوکنند؛ جبرییل درآمد و گفت: «لما ذا تبکی: یا خلیل، چرا میگریی؟» گفت: «از آنک سوختن و کوفتن بر منست و نداء حق به آتش پیوسته! یا جبرییل، اگر هزار بارم بسوختی و این ندا مرا بودی، دوستتر داشتی. یا جبرییل، این گریستن نه بر فَوات روح است و سوختن نفس که این بر فوات لطایف نداء حق است.» و گفتهاند جبرییل به راه وی آمد و گفت: «هل لک من حاجه: هیچ حاجت داری یا خلیل؟» جواب داد: «اما الیک، فلا: به تو ندارم حاجتی.» جبرییل گفت: «به الله داری، لا محاله از وی بخواه.»گفت: «عجَبَت میبینم! اگر خفته است، تا بیدارش کنم یا خبر ندارد، تا بیاگاهانم! حسبی مِن سؤالی، علمه بحالی.» فریشتة بحار و طوفان آمده که: «یا خلیل، دستور باشد، استوار باش تا به یک چشمزخم این آتش را به نیست آرم و بیگانگان را هلاک کنم.» خلیل گفت: «همه وی را بندگانند و آفریدگان. اگر خواهد که ایشان را هلاک کند، خود با ایشان تاوَد.»
و در آسمان غلغلی در صفوف فریشتگان افتاده که: «بارخدایا، در روی زمین، خود ابراهیم است که تو را شناسد و به یگانگی تو اقرار دهد و تو خود بهتر دانی او را میبسوزی!» فرمان آمد از درگاه بینیازی که: «ساکن باشید و آرام گیرید که شما از اسرار این کار خبر ندارید. او خلوتگاه دوستی میطلبد، خواهد تا یک نفس بیزحمت اغیار در آن خلوتگاه با ما پردازد.» ازینجا بود که خلیل را پرسیدند پس از آن، که: «تو را کدام روز خوشتر بود و سازگارتر؟» گفت: «آن روز که در آتش نمرود بودم. وقتم خالی بود و دلم صافی و به حق، نزدیک و از خلق، معزول ...»
دویست سال پس از هجویری، جلالالدین بلخی مضمون اندیشه و ایده توکل خالصانة ابراهیم را به آسمان برده است:
بشنو اکنون قصهٔ آن رهروان که ندارند اعتـراضی در جهان
ز اولیا، اهل دعا خود دیگرند که همی دوزند و گاهی میدرند
قوم دیگر میشناسم ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعا
از رضا که هست رامِ آن کِرام جُستن دفع قضاشان، شد حرام
در قضا ذوقی همی بینند خاص کفرشان آید طلبکردن خلاص
حُسن ظنی بر دل ایشان گشود که نپوشند از غمی، جامه ی کبود
(مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۸۰ ـ ۱۸۸۵)
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟