به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از ژئوپولیتیکال مانیتور، وسعت این حضور — صفهای فشرده سوگواران، پرچمها و شعارها — چشمگیر بود. حتی چهار ماه پس از ترور او در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، این صحنهها نشان میدهد که رهبر فقید و شهید همچنان در بخشهایی گسترده از جامعه ایران از حمایت مردمی چشمگیر برخوردار است. از دیدگاه آمریکا، آنچه در آن صبحِ ماه فوریه رخ داد، فراتر از یک حمله هدفمند بود. نیروهای اسرائیلی با پشتیبانی اطلاعاتی ایالات متحده، حملهای مستقیم علیه رهبر عالی ایران در محل اقامت شخصیاش در تهران انجام دادند.
این صرفاً یک عملیات نظامی دیگر نبود؛ بلکه نشاندهنده گذار به رویکردی دقیقتر و جراحیگونه بود: حذف عالیترین مقام سیاسی یک کشور به عنوان گامی نخست و عامدانه برای تغییر ساختار حکومت آن. این راهبردی متفاوت از آن چیزی است که پیشتر شاهد بودهایم و پیامدهای جدی برای نحوه برخورد جهان با مفهوم حاکمیت ملی به همراه دارد. به دو مورد از جدیدترین تلاشهای عمده برای تغییر رژیم که پای رهبران عرب در میان بود، نگاهی بیندازید.
در سال ۲۰۰۳، ایالات متحده پس از سالها تنش بر سر برنامههای تسلیحاتی و تهاجم پیشین صدام حسین به کویت، به عراق حمله کرد. دستگیری صدام مهم بود، اما اقدام آغازین جنگ محسوب نمیشد؛ بلکه این اتفاق در مراحل بعدی و در جریان تهاجم زمینی و اشغال تمامعیار رخ داد. در لیبی و در سال ۲۰۱۱، معمر قذافی در جریان یک جنگ داخلی و همزمان با اعمال منطقه پرواز ممنوع ناتو برای حفاظت از غیرنظامیان، کشته شد. او هدفِ حملهای دقیق که از همان ابتدا با هدف «قطع سرِ» رژیم (حذف رأس هرم قدرت) طراحی شده باشد، قرار نگرفت. در هر دو مورد، حذف رهبر بخشی از یک مناقشه بسیار گستردهتر و پیچیدهتر بود.
آنچه در ایران رخ داد، متفاوت به نظر میرسد. ظاهراً هدف، حذف فوری قدرتمندترین چهره کشور برای ایجاد خلأ رهبری بوده است. این رویکرد، مستقیماً اصول بنیادینی را که اکثر کشورها از سال ۱۹۴۵ پذیرفتهاند، به چالش میکشد. منشور سازمان ملل به صراحت بیان میکند که دولتها نباید علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی کشور دیگری از زور استفاده کنند. وقتی قدرتهای بزرگ تصمیم میگیرند میتوانند به سادگی رهبران خارجیِ نامطلوب خود را حذف کنند، مفهوم حاکمیت ملی دیگر امری قطعی و الزامی به نظر نمیرسد؛ این رویهای است که بهراحتی میتواند گریبانگیر همگان شود.
در داخل ایران، پیامدهای این ماجرا از هماکنون مشهود است. جمعیت عظیمی که در روزهای اخیر در مراسم سوگواری حضور یافتهاند، نشاندهنده رژیمی در آستانه فروپاشی نیستند؛ بلکه گویای اوجگیری احساسات ملیگرایانه و خشم عمومیاند. هنگامی که کشوری احساس میکند از خارج مورد حمله قرار گرفته، معمولاً صداهای میانهرویی که خواستار گفتگو یا اصلاحات تدریجی هستند، میدان را از دست میدهند. مردم بهجای تلاش برای تغییرات داخلی، حول محور هویت ملی و مقاومت متحد میشوند. ما پیشتر شاهد چنین الگویی بودهایم: فشار خارجی اغلب موجب تقویت یک گروه و به حاشیه رانده شدن جریانهای دیگر میشود.
برای ایالات متحده، این راهبرد خطرات واقعی هم به همراه دارد. طرفداران آن ممکن است استدلال کنند که یک حمله دقیق و محدود برای حذف رهبری، مسیری سریع و کمهزینه برای تغییر رژیم است و سرانجام به ایرانیان اجازه میدهد تا «کشورشان را پس بگیرند». با این حال، همانطور که سوابق حملات با هدف حذف رهبران (راهبرد «قطع سر») و تجربههای عراق و افغانستان نشان میدهد، تلاش برای مهندسی نتایج سیاسی از طریق نیروی نظامی بهندرت قابل پیشبینی یا پایدار است.
موقعیت راهبردی ایران، برنامه هستهای پیشرفته و نفوذ منطقهای آن، این خطرات را تشدید میکند. حذف رهبر ایران به این شیوه میتواند بهراحتی موجب واکنش شدید ملیگرایانه، حملات تلافیجویانه علیه منافع آمریکا و فروپاشی دیپلماسی آتی شود. این امید که یک ضربه خارجی به سرعت جرقه گذار به دموکراسی را بزند، در بهترین حالت، خوشبینی شکننده است. در سطحی کلانتر، هدف قرار دادن مستقیم رهبران سیاسی به این شیوه، هنجار بینالمللی را تضعیف میکند که بر اساس آن کشورها باید بتوانند بدون هراس از ترور از سوی قدرتهای خارجی، دولتهای خود را انتخاب کنند.
در نهایت، صحنههای خیابانهای تهران در دو روز گذشته یادآور نکتهای مهم است. حتی پس از چهار ماه، واکنش عمومی به مرگ شهید خامنهای نشان میدهد مداخلات خارجیِ شدید و ناگهانی، اغلب نتیجهای معکوسِ آنچه طراحانشان در سر داشتهاند، به بار میآورد. این اقدامات بهجای تضعیف نظام، میتوانند انسجام ملی را تقویت کند و کسانی را که ممکن بود مسیری متفاوت را ترجیح دهند، به حاشیه برانند.
برای ایالات متحده و متحدانش عاقلانهتر است که به جای توسل به راههای میانبری که خطر تشدید مشکل را در پی دارند، بر دیپلماسی و فشارِ پایدار تکیه کنند. گزینه دیگر، جهانی است که در آن ترور رهبران خارجی به ابزاری عادی در عرصه سیاستورزی بدل میشود و این آیندهای است که هیچکس نباید خواهان عادیسازی آن باشد.