سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵ - ۰۰:۱۴
نظرات: ۰
۰
-
بیرون نیامدی به تماشا چه فایده.../ روایت اولین شب عزاداری محرم در جوار مقتل رهبر شهید

این روایت اولین شب مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان امسال است با حضور هزاران نفر از اقشار مختلف مردم در جوار حسینیه امام خمینی و محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب به قلم مهدی مولایی.

به گزارش اطلاعات آنلاین، گزارش شب اول عزاداری در بیت رهبری به نیابت از رهبر شهید اینچنین در پایگاه اطلاع‌رسانی حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای آمده است:

این خیابان را آخرین‌بار بیست و هشتم بهمن سال گذشته به قدم‌های پرذوقم گز کرده‌ام. از آخرین دیدارهای عمومی آقا بود و آذربایجانی‌ها میهمان بیت بودند. از سر فلسطین، دیگر قدم‌ها روی زمین بند نمی‌شد. پرواز می‌کردیم سمت بیت. در کوچه‌های منتهی به حسینیه، خنده و شوق در چهره میهمانانی که از هم سبقت می‌گرفتند می‌درخشید. مردم، گوشه و کنار کوچه با خودکار آبی، کف دست هم «جانم فدای رهبر» می‌نوشتند و با کارت‌های دعوتشان عکس‌های یادگاری می‌گرفتند. اینجا روزگاری شور و حالی داشت.

حالا قدم‌های کارت به دستان دعوت شده، چنان سنگین و آرام می‌رود که گویی هر یک کوهی به شانه حمل می‌کنند. دسته‌دسته سیاه‌پوشان محزون سمت حسینیه می‌روند. همه بغض‌هایی را با خود می‌برند که صدوچند شب است آنطور که باید نشکسته. خبری از آن شور و هیجان همیشگی جاری در این خیابان نیست. به‌جایش تا بخواهی اینجا غم می‌فروشند. آقا نیست. حسینیه نیست. روضه او ولی همیشه پابرجاست.

اگر کرونا باشد و میهمانی در حسینیه نباشد، خودشان به تنهایی اقامه عزا می‌کنند. جنگ اگر باشد و تهدید و ایشان نتوانند حاضر شوند، عزا همچنان پابرجاست و حالا حتی پس از شهادتشان نیز پرچم عزای جدّشان را زمین نگذاشته‌اند. اینجا هنوز به رسم دهه‌های طولانی، چراغ روضه روشن است. این درِ فیض حسین علیه‌السلام است که باز است هنوز.

ماه به خاک افتاده!

به پشت ورودی‌های بیت که می‌رسیم، تشریفات ورود مثل گذشته باقی است. صف‌ها پشت هم تشکیل شده. این مردم در این چندماه، همه روضه‌خوان شده‌اند انگار. مرد جوانی بلند می‌گوید «برادر، آقا دیگر بین ما نیست!» اشک میان صف‌ها جاری می‌شود. گونه‌ها خیس می‌شود. کسی برای شادی روح رهبر شهید انقلاب صلوات می‌گیرد. چه عبارات نامأنوسی. زیر این سقف بلند همیشه برای سلامتی او صلوات می‌فرستادیم.

این ساختمان‌ها، دیوارها! شیشه‌ها چرا شکسته، خاک چرا همه‌جا نشسته؟! ما مراسم‌های روضه شما را آمده بودیم ولی هرگز این‌چنین، روضه پیشاپیش و از محوطه حسینیه آغاز نمی‌شد. حالا آجر به آجر این مجموعه خود روضه‌ایست مجزا که سال‌ها اشک می‌طلبد. اینجا مگر کسی به خاک افتاده باز.

تا وارد می‌شوم، اذان شده و همه در رکوع نمازند. چرا صدای آن سبحان ربی العظیم و بحمده‌های کشیده که تأکیدش روی «ظ» عظیم بود نمی‌آید. این موکت‌های کرمی رنگ چرا زیر پای مهمان‌ها پهن شده؟ زیلوهای آبی همیشگی کجایند پس؟ نشانی را درست آمده‌ام؟ اینجا بیت رهبری است؟

گوشه‌ای می‌نشینم. دیگر کسی تلاش نمی‌کند که نزدیک‌تر به جایگاه باشد برای دیدن شما. دیگر کسی به اینکه جایش پشت ستونی بیفتد اهمیتی نمی‌دهد. ماه امشب طلوع نخواهد کرد و گردن کشیدن‌ برای تماشایش بی‌فایده است. اینجا امشب تاریک و بی‌قمر است.

 بی تو هوای نفس کشیدنم نیست!

قاری پشت میکروفون می‌رود و شروع به تلاوت می‌کند. إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ...رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ. آری تو از خدا راضی بودی همیشه و خدا از تو راضی شد و اینگونه تو را خرید. قاری اوج‌هایش را گرفته، تحریرهایش زده و صدق‌الله پایانی را گفته. کسی ولی نیست که با لبخند و «طیب‌الله» پدرانه‌ای بدرقه‌اش کند. خود برمی‌خیزد و می‌رود. امشب همه جزئیات مراسم بغض‌آور و اندوه‌بار است. خدا به دل‌های ما رحم کند.

آن صندلی ساده مشکی که جایگاه همیشگی حضور آقا در مراسم‌ها بود، کنار دیوار، دوری صاحبش را فریاد می‌کند. تصویری از آقا که برای میهمان‌ها دست بلندکرده روی صندلی است. تصویری که هنوز نمی‌توانم در چشم‌هایش خیره شوم. بغض، خشت خیسی شده و چسبیده ته گلوی جمعیت. اشک توی چشم‌ها جمع شده و میلغزد و دنبال بهانه‌ای است برای شرّه شدن.

در روایت‌نویسی اصلی هست که باید چشمانت دنبال جزئیات اطراف بگردد. باید چیزهایی که می‌بینی را خوب و دقیق بنویسی. امشب اما قاعده با تمام روایت‌نگاری‌های دنیا متفاوت است. امشب باید چیزهایی را بنویسی که دیگر نمی‌بینی. در سرم جماعتی طبق روال، شعار «ای پسر فاطمه منتظر شماییم» سر می‌دهند؛ چشمانم مردانی سراب‌گونه را میان جمعیت می‌بینند که بر کاغذهایی نوشته‌اند «آقاجان؛ چفیه»؛ خادم‌های بیت آقا این‌سو و آن‌سو می‌روند و آن پرده مخملی آبی مدام تکان می‌خورد؛ در سرم تمام جمعیت شعری را تمرین می‌کنند که با حضور آقا و کمک مداح، همخوانی‌اش کنند. به خودم که می‌آیم، نه شعاری هست، نه کاغذنوشته‌ای و نه پرده‌ای... و البته نه آقایی!

آقاسیّدمیرهاشم حسینی سخنران امروز مراسم است. از الهیات زندگی می‌گوید و تفاوت دیدگاه‌های جبهه اسلام و کفر نسبت به جنگ و مرگ. که آن‌ها هرکه را کشته شود، شکست‌خورده می‌پندارند و ما کشتگان خویش را جاودانگان تاریخ. و هرچه این کشته بزرگتر، جاودانه‌تر. مثل آقا...

مرد کناری، برادر یکی از چهل و دو شهیدی است که در یک پایگاه موشکی از کمبود اکسیژن‌ به شهادت رسیدند. منتظر است که نگاهمان به هم گره بخورد تا سر صحبت را باز کند. پس بهانه را به دستش می‌دهم. می‌گوید نبودن آقا در مراسم امروز، هوا را برای من هم کم کرده. نفسم بالا نمی‌آید. حالا میفهمم برادرم آنجا چه کشیده.

* یکی بهم بگه دروغه!

جمعیت، هزاران گلوی بغض‌کرده است؛ نشسته زیر سقف زینبیه بیت رهبری. جمعیت منتظر روضه است. منتظر یک آه سوزناک کسی تا حتی بی‌روضه گریه شود. به ‌فکر می‌روم. درب سمت راست زینبیه باز می‌شود. آقا با قامتی بلند و آن قبای سرمه‌ای که این اواخر می‌پوشیدند وارد می‌شوند. همه ناگهان بر می‌خیزند و می‌ایستند. حیدر…حیدر. آقا دست تکان می‌دهد و لبخند میزنند و روی صندلی می‌نشینند. جمعیت ذوق‌زده و متعجب روی زانو بند نمی‌شود. همه اشک می‌ریزند. مراسم قیامتی شده. یکی بهم بگه دروغه، یکی بهم بگه یه خوابه. به‌خودم می‌آیم. صندلی خالی است. حاج‌مهدی رسولی می‌خواند «یکی بهم بگه یه خوابه» بغض‌ها شکسته و فریادها بلند است.

پیرمرد جلویی دست‌هایش را محکم به سر می‌کوبد. هیچ‌وقت اینجا اینقدر گریه به خود ندیده بود. پسرشهیدی که سمت چپم نشسته و ده‌ساله به‌نظر می‌رسد بی‌تابی می‌کند. عمویش دکمه‌های پیرهنش را باز کرده که هوا بخورد. چیزی نمانده پسرک از حال برود. سوی زنانه مراسم ولوله‌ای است. زن‌ها همیشه حق روضه را بیشتر ادا می‌کنند. مهدی رسولی میخواند «شاید که در وا شد و اومد» چشم‌ها در کمال عجز و خواهش درب را نگاه می‌کنند. اینجا همیشه روضه‌خوان و مستمع مراعات آقا را می‌کردند. نه روضه‌خوان سوز روضه را زیاد می‌کرد و نه مردم به احترام آقا صدا بلند می‌کردند. امشب ولی انگار کسی قصد ملاحظه ندارد. امشب آقا نیست. بغض‌ها تبدیل به گریه ‌شده؛ گریه‌ها تبدیل به فریاد.

آقای رسولی می‌خواند؛ ما گریه می‌شویم؛ عادت دارم میان گریه‌های بیت سر از زانو بردارم و آقا را ببینم که دست به چهره گذاشته‌اند و تسبیح‌شان را از میان انگشتان آویخته و شانه‌هایشان آرام می‌لرزد. اشک‌های لعنتی. کنار بروید می‌خواهم آقا را ببینم. یک نفر نیست ولی بیت آنقدر از نبودنش خالی است که صدا می‌پیچد. گویی جهان خالی شده. صدا در سرم می‌پیچد که:

امشب چه خودکشی که نکردم به کوی تو

بیرون نیامدی به تماشا چه فایده...

برچسب‌ها

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی