شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۱
نظرات: ۰
۰
-
[نعیمه‌السادات کاظمی] فرزندان آقا

کلاس اول که بودم، با خواهر بزرگترم قرار گذاشتیم تا هروقت نوشتن یاد گرفتم، مثل همان دانش‌آموزانی که در کتاب درسیمان گفته شده بود برای امام نامه نوشته‌اند، یک نامه برای امام خمینی بنویسیم و بفرستیم اما سال تحصیلی که به آخر رسید امام رحلت کرد.

خرداد ۱۳۶۸ بود. بابا گفت برای رهبر جدیدمان نامه بنویسید و نوشتیم. گرچه آن نامه هیچ‌وقت پست نشد و در طبقه بالای کمد دیواری خانه توی پاکت دربسته معطل تمبر ماند اما از همان موقع ما فرزندان دبستانی رهبر جدیدمان شدیم. اول «آقای خامنه‌ای» بود، بعد کم‌کم برایمان شد «آقا». درک ما و همسن‌وسالان ما از واژه رهبری یا ولایت‌فقیه از این مرد شکل گرفت.

خرداد ۱۳۷۶ بود. به نوجوانی و جوانی رسیده بودیم و فکر کردیم حالا آدم‌تر شده‌ایم و دنیا هم جدی نگاهمان می‌کند. بازی‌های سیاسی‌ و بحث‌ها و گروه‌ها و تشکل‌ها برایمان رنگ پیدا کرد. می‌توانستیم رییس‌جمهور و نماینده مجلس انتخاب کنیم و جناح سیاسی خودمان را داشته باشیم. شروع کردیم به بازتعریف و پرسش از مفاهیم و واژه‌ها. اصلا رهبر کیست؟ چه اختیاراتی دارد؟ می‌شود نقدش کرد؟ آیا رهبری امری مقدس است؟ شده بودیم مثل کودکی که توی سه‌سالگی دست و پا می‌زند تا استقلال خودش را به همه دنیا ثابت کند و پدر و مادر با لبخند، دستی پشت سرش می‌گذارند و اجازه می‌دهند احساس بزرگی کند و برای خودش بتازد.

آقا با ما جوان‌های دهه شصتی همین‌جور تا کرد. با لبخند دست پشت سرمان گذاشت و ما را از رییس‌جمهورها و حزب‌های مختلف با اسامی دهن‌پرکن عبور داد و اجازه داد حتی برایش چموشی کنیم. ما نفهمیدیم سیدعلی خامنه‌ای چطور دارد نرم‌نرم بزرگمان می‌کند. چشم باز کردیم و خودمان را در دهه چهارم عمرمان دیدیم. دیگر اسامی احزاب و مردان سیاست برایمان رنگ نداشتند و به هیجانمان نمی‌آوردند. فقط یک چیز برایمان باقی مانده بود: آقا، خودش.

شده بودیم مثل فرزندی که جوانی‌هایش را کرده و برگشته خانه پدر و مادرش و می‌بیند هیچ چیزی برایش ذی‌قیمت‌تر از این خانه نیست. حتی اگر بداند والدینش بی‌اشکال‌ترین والدین دنیا نیستند، دوست ندارد بهشان خرده‌ای بگیرد. دلش در محبتشان رقیق است و توی قنوت‌های نمازش، طول عمر پدر و مادر را از خدا می‌خواهد. ما هم جلد این کشور و پدرمان شدیم. از نقد گذشتیم و یاد گرفتیم آقا را مثل پدرمان دوست داشته باشیم. دیگر فقط منتظر شنیدن حرف‌هایش بودیم و قوت قلبی که بهمان می‌داد؛ او که ایران را دوست داشت و حرص این خانه را می‌خورد. این پدر می‌خواست همه فرزندانش با هر عقیده و تفکری همه کنار هم دور یک سفره بنشینند و باهم مهربان باشند. این خانه را از خود بدانند و مثل خواهر و برادرها غمخوار همدیگر باشند.

حالا در سنی ایستاده بودیم که تجربه روزگار و احوال بالا و پایینش بر ما  گذشته بود. از فتنه‌ها عبور کرده بودیم و از آشوب‌ها؛ از روزهای سخت و تلخ کشور، از شهادت‌ها و از دست دادن‌ها، از تحریم‌ها و فشارهای اقتصادی. حالا نه به شعار و تعارف، به تجربه دریافته بودیم افق نگاه او بالاتر، کیلومترها بالاتر از چیزی بود که قد نگاه خودمان به آن دست می‌رساند.‌ نفس اماره و لوامه‌مان کم‌کم مطمئنه شده بود و اعتمادمان به سکاندارمان بیشتر. دل قرص کرده بودیم به ایمان و تجربه ناخدا و جلودارمان که انگشت اشاره‌اش به هر سمتی باشد ما به همان سمت رو برمی‌گردانیم. با ما از مقاومت و صبر گفت و قله را نشانمان داد. گفت رو به قله‌ایم و از مشکلات هراسان نباشیم. خودش کوه بود و ما بلندای همت و عزمش را عروه‌الوثقایمان کردیم و دل سپردیم به راهی که ما را به سمتش می‌کشاند: مقاومت، طریق عزت.

حالا منتظر بودیم گاه و بی‌گاه پرده آبی حسینیه امام خمینی را کنار بزند و برای جمعیت دست بالا بگیرد، ما روی صفحه تلویزیون، جبین نورانی‌اش را ببینیم و صدای پرصلابتش را بشنویم.‌ گاهی غصه‌مان می‌گرفت که می‌دیدیم ریش‌هایش هر روز سفیدتر از قبل می‌شوند و صدایش لرز پیری برمی‌دارد و نصیحت‌هایش بین بعضی‌ها گوش شنوا پیدا نمی‌کند. دیگر دلمان جفت دل پدرمان بود. خون دل خوردن‌هایش ما را هم دق دلی می‌داد. گاهی بعضی‌هامان به جان هم می‌افتادیم که چرا آن دیگری به حرف آقا گوش نمی‌کند ـ هنوز هم می‌افتیم ـ اما همه این‌ها ریشه در یک چیز داشت: ما فرزند آقا شده بودیم؛ بعضی آرامتر، بعضی پرشر و شورتر، ولی همه‌ پدر را نزدیک به خودمان می‌خواستیم. 

چند روز پیش در صفحه دوستی خواندم که تا کسی رسالتش را به پایان نرساند خدا او را از دنیا نمی‌برد. نمی‌دانم این گزاره درست است یا نه، اما می‌دانم آقا پدری‌اش را در حقمان تمام کرد. در سخنرانی آخر انگار بهمان فهماند که بزرگ شده‌ایم. گفت ملت ما درس حسینی‌اش را خوب یاد گرفته و به وقت حادثه، خدا برای حل گره‌ها مبعوثش می‌کند. دست روی شانه‌مان زد و به خدایمان سپرد. چند روز بعدتر رفت و ما حسرت به دل ماندیم کاش ما هم درحقش فرزندی را تمام کرده بودیم.

آقای سیدعلی حسینی خامنه‌ای، فکر نکنی چون حالا که رفته‌ای آن بالاها و شده‌ایم «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل»، این را می‌نویسم، نه! 

تو بهترین رهبری بودی که یک ملت می‌تواند به خودش ببیند. خدایت بیامرزد. قبلترها بهمان گفته بودی من همه‌تان را دوست دارم، حتی اگر شما را به اسم نشناسم، حتی اگر خودتان ندانید. حالا که شهیدی و ما را تک‌به‌تک می‌بینی و می‌دانم می‌شنوی بلند می‌گویم که دوستت دارم آقا. دلم برایت تنگ شده. اما چه چاره که ناف زندگی این دنیا را با جدایی و دوری و رنج بریده‌اند. کمکمان کن فرزندان خوبی برایت باشیم و منتقمان پرغیرتی برای خونت. اگر نسل قبل از ما که انقلاب کردند خودشان را فرزندان خمینی نامیدند، فرزندان امام، این روزها هم ما سربالا می‌گیریم و مفتخریم که فرزندان توایم، خامنه‌ای بزرگ، فرزندان آقا.

برچسب‌ها

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی