حمید یزدان پرست
دوشنبه، ۳ فروردین ۱۴۰۵
امروز در میدان بروجردی که موشک خورده، عدهای نجار و شیشهبر از شهرهای مختلف جمع شدند تا تعمیر کنند. یکی از نجارها، از استان گلستان آمده بود. برای کارهای دیگر نیز گروههای جهادی از مناطق مختلف آمدهاند. زنی که خانهاش آسیب دیده بود، گفت این بچههای آمدند، پنجرهها و درها را جا انداختند، شیشه نصب کردند، آتآشغالها را جمع کردند، همه کار کردند و خانه را جاروزده مثل دسته گل تحویل دادند و رفتند. نه، نرفتند، برای همیشه ماندند: در نزد خدا، در دل مردم و خاصه جنگزدگان و در وجدان پاک خودشان.
امیدوارم برای خدا مقدسبازی درنیاورند و به دوست و آشنا و در و همسایه بگویند چه کردند و به فرزندانشان، تا این افتخار نسل به نسل بماند که در زیر حملات گاه و بیگاه دشمن، در وقتی که هنوز آرامشی مستقر نشده و کسی امنیت ندارد، عدهای هموطن از دور و نزدیک آمدند و خود را به زحمت انداختند و بی هیچ توقعی اینهمه کار کردند و خاطره خوشی از خود به یادگار نهادند. مثل آن مغازهدارانی که نوشتند: «هر چه نیاز دارید، ببرید، پولش را بعد حساب کنید!» نه، قربانت گردم، نیازی به بعد نیست، همین حالا خدا برایت حساب کرد: «مَثَلُ الذینَ یُنفِقونَ أموالَهُم فی سَبیل الله...: مَثَل [بخشش] کسانی که اموالِ خود را در راه خدا انفاق میکنند، همانند دانهای است که هفت خوشه برویاند که در هر خوشهای، صد دانه باشد و خداوند برای هر کس که بخواهد، چند برابرش میکند. کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند، سپس در پیِ آنچه انفاق کردهاند، منّت و آزاری روا نمیدارند، پاداش آنان نزد پروردگارشان است؛ بیمی بر آنان نیست و اندوهگین نمیشوند. (بقره، ۲۶۱ ـ ۲۶۲)
زنی بر مقوایی که در دست دارد، نوشته: «شاگردان مادلین آلبرایت (وزیر خارجه صهیونیست آمریکا) حق سازش ندارند»! فکر میکنم منظورش ظریف بیچاره باشد که این روزها خیلیها پیکان حملاتشان به سوی اوست و چه چیزها که در مخالفت با او نمیگویند. اعصاب پولادین و توکل بسیار و تعصب ملی زیادی میخواهد که آدم خدمت بکند و جمعی که اندک هم نیستند، اینگونه مزدش را بدهند. البته کار برای خدا که باشد، مزدش نیز با اوست. درباره کار اهل سیاست نیز تاریخ داوری خواهد کرد. به هر حال تا جایی که یادم است،فکر نکنم ظریف شاگرد آلبرایت باشد.آن طور که یادم مانده است، در زمانی که وزارت دکتر خرازی بود، آلبرایت از موفقیت شاگردان دانشگاهیاش اظهار خوشحالی کرد و برمی آمد که منظورش او باشد. البته همین وزیر خارجة (به نوشته این خانم) صهیونیست بود که از دخالت آمریکا در سرنگونی دولت مصدق اظهار تأسف و تلویحاً عذرخواهی کرد. و ما فکر میکنیم این کار کمی است. تا به حال کدام مقام درجه یک و دو آمریکایی از بمباران اتمی ژاپن، عذرخواهی و حتی اظهار تأسف کرده است؟ جنایتی با حدود ۲۵۰هزار کشته و نمیدانم چندهزار معلول.
دریاب
حالا نوبت خواندن دعای «الهی عَظم البلاء» رسیده که نوارش را میگذارند و فردی با آرامش هر چه تمامتر میخواند و همه رو به قبله میشوند و آنجا که حضرت حجت(عج) مخاطب قرار میگیرد، بسیاری دست بر سر مینهند و سر فرود میآورند. فکر کنم یک دلیل اینکه بهتدریج برخی زنها نیمچه شالی بر سر میگذارند، به حرمت این دعا و امثالش باشد. منِ شعرباره نیز وقتی به «ادرکنی، ادرکنی، ادرکنی» میرسم، ناخواسته در دلم میگذرد:
دریاب که مبتلای عشقم
آزاد کن از بلای عشقم!
بعد از این دعاست که نوبت طاهریها میرسد و اول بسمالله، جملهای از فرمانده هواـفضای سپاه نقل میکنند که: «عقبنشینی مکرر دشمن، نتیجه حضور مردم در میدان است» و خودش توضیح میدهد که: «حضور مردم در میدان، رمز پیروزی ماست.» زهی فروتنی این مرد بزرگ از یکسو که کار کارستان خودش و دوستانش را در عرصه میدان رزم، کم میشمرد و زهی روشنبینی او که متوجه حمایت و پشتیبانی مردم هست. کاش این نوشتار ارزشی داشت و به او پیشکش میکردم.
دخترکی با روسری بر گردن پدرش نشسته و مثل دیگران پرچم تکان میدهد. این آدمها را باید دوطبقه حساب کرد، مثل کتابهای مرحوم باستانی پاریزی که گاه نصف صفحه پاورقی است! آن که پشت بلندگوست، سخن قالیباف را نقل میکند که: «مردم ما خواهان تغییر کامل و پشیمانکنندة متجاوزان هستند. همة مسئولان تا رسیدن به این هدف، پشت سر رهبر ایستادهاند. و هیچ مذاکرهای با آمریکا انجام نشده است...» پزشکیان نیز گفته: «بر دست مردم بوسه میزنم.» مجری میگوید و مردم تکرار میکنند:
ـ نیروی انتظامی، تشکر، تشکر!
ـ دست علی یارتان/ خدا نگهدارتان!
حالا باران شروع شده است. من چتر آوردهام، ولی عمده مردم نه چتر دارند و نه کلاه و نه باکی از خیسشدن دارند. مجری میگوید:
ـ پدافند ارتش، تشکر، تشکر!
و مردم تکرار میکنند. جمعیت حالا به اندازه دیشب شده است و باید تا میتوانم، گشتی در میدان بزنم.
دختران حوا
وای از دست این دختران حوا! هر چیزی حساب و کتاب خودش را دارد: یا مکن با فیلبانان دوستی/ یا بنا کن خانهای درخورد فیل. کاری به باحجابی و بیحجابی ندارم؛ ولی وقتی کسی حجاب را پذیرفت و بهخصوص چادر را، بالاخره یک آدابی نیز در کنارش هست. اصل حجاب برای چیست؟ برای اینکه اگر زن وارد عرصه اجتماع شد، با او فارغ از جنسیتش برخورد شود. او انسان است و طرف مقابلش هم انسان. نه این بر وجه زنانگیاش باید تأکید کند و پررنگش کند و نه او بر وجه مردانگیاش. با این مقدمه، چه معنی دارد زن چادری اینطور آرایش غلیظ کند و شب در جمع مردان حاضر شود؟ قرآن در یک آیه، دو بار میفرماید: «و لا یُبْدینَ زینَتَهُنّ: زنان زیورهای خود را آشکار نسازند» و حتی درباره نحوه حرفزدن آنان در جمع مشترک و راهرفتنشان حرف دارد: نرم و نازک (و به عبارتی: نازنازی) حرف نزنند: «فلا تَخضعنَ بالقَول» و پا بر زمین نکوبند: «و لا یَضربنَ بأرجُلهِنّ».
مرز پرگهر
طاهری میخواهد سرود «ای ایران، ای مرز پر گهر» را بخواند؛ اما قبلش توضیحی درباره نحوه سرایش آن بیان میکند: شاعر این قطعه، حسین گلگلاب است که میگوید در سال ۱۳۲۳، یعنی زمانی که ایران به اشغال متفقین درآمده بود، از خیابان میگذشتم که دیدم سرباز انگلیسی به سرباز ایرانی که درجهاش هم بالاتر بود، سیلی زد. گریان نزد استاد روحالله خالقی رفتم و قضیه را تعریف کردم. او گفت: «گریه فایدهای ندارد، شعری بساز» و من هم این قطعه را سرودم. خالقی آهنگش را ساخت و غلامحسین بنان نیز آن را خواند، شد شاهکار مؤثری که از آن زمان تاکنون (یعنی ۷۹ سال)، شورانگیز بوده و مورد توجه مردم: «ای ایران، ای مرز پرگهر/ ای خاکت سرچشمه هنر...» طاهری ابیاتی به مناسبت بر آن افزوده، اما بر همان وزن میخواند و مردم تکرار میکنند. در کنارش نیز شعار میدهد:
ـ ای سربازان گمنام، تشکر، تشکر!
و مردم میگویند، بعد توضیح میدهد: باید گفت: ای سربازان حیدر، تشکر تشکر!
در این هنگام، نزدیک من دو پسربچه که لباس نظامی پوشیدهاند، با اسلحه پلاستیکی هی به هم سلام نظامی میدهند و حسین یکتا میرود پشت بلندگو.
گوش درخت
باران میآید و من افزون بر کلاه، چتر میگشایم و آقای شهروندی که قبلتر وضعیتم را دیده بود،به بیان فایده خیس شدن از باران بهاری پرداخت: «باهارِه باران بوخوره می سَره، پاییز باران بوخوره می اسبِ سره!» (باران بهار به سرم بخورد، باران پاییز بخورد به سر اسبم) و اصلش هم این است: «باهاره باران بوخوره می سر و می ورزای سره، پائیز باران بوخوره می سگ و می زنمارِ سره» (باران بهار به سر من و گاو نرم بخورد، باران پائیز به سر مادرزن و سگم بخورد)! بفهمستی؟ ـ نعم سیدی!
ـ : آهاه چه عربی شده واسه من!
بعد با چنان مهربانی که یکباره تمام اخمهایش محو شد، میگوید: «آقایی در فومن میگفت: درخت میشنود. میگفت پرتقال خانه ما میوه نمیداد، یک روز پدرم داد زد: «داس بیاورید تا این درخت را بیندازم!» خدا را ببین، از آن به بعد میوه داد. باجناق خودم درخت خرمالویی داشت که از بس بار میداد، زیرش شمع میگذاشت. یک بار گفت: دیگر از دستت خسته شدهام، درخت شنید و قهر کرد و دیگر میوه نداد!»
و من یاد خانه پدری میافتم و درخت پرتقال پرشاخ و برگی که بار نمیداد. روزی یکی از خویشان که زن مقتدری بود، تا وارد شد، به طرف درخت رفت و با خشم و غضب داد زد: «ارّه را بیاورید تا این درخت بیخاصیت را ببرّم
و بیندازم دور!» من که نوجوان بودم، بند دلم پاره شد و باور کردم؛ اما مادرم با حالتی میانجیگرانه گفت: «من قول میدهم که از سال دیگر میوه بدهد» و داد، چقدر هم شیرین
و زیاد! بعدها خواندم که این شیوهای قدیمی برای ایجاد شوک به درختان بوده. سالها بعد که ما از هم دور شدیم، این درخت نازنین
دق کرد و مرد! «در چمن، هر ورقی دفتر حالی دگر است».
شهروندی وسط حرفش، خردسالی را نشان میدهد که زیر چتر گم شده است: «تو رو خدا ببین چقدر نازه!» نمیدانم چقدر در جیبش آبنبات میریزد که به هر کودکی در اطراف میدهد. فکرم می رود به این طرف که آیا بسیاری از انسان نماها هوشی در حد همین درختان دارند؟ مثلا ترامپ و نتانیاهو و عوامل اجرایی جنایت هایشان به قدر این سه درختی که ذکرشان گذشت، احساس و عاطفه دارند؟ غافل شدم و چیزی از
حرفهای آقای یکتا نفهمیدم جز اینکه جسته
گریخته دریافتم امیدبخشی میکند که همه به آن نیاز داریم. بعد مردی میآید و شعر
میخواند:
ما عزیزیم و عشق عزت ماست
جان ما ضامن شرافت ماست
خاک ما سرزمین مهر و وفا
آسمان شاهد نجابت ماست
تنگدستان ما کریماناند
فقر در حیرت از سخاوت ماست
واقعاً این دو سه بیت چقدر جور درآمدند با حکایت آن درختان. او که به حرفهای ما گوش نمی کرد!
میدمد آفتاب اگر از شرق
به دعاهای ما و دعوت ماست
مثل رودیم و موج دریاها
شاهد زندةطراوت ماست
دشمنی کم ندیدهایم، ولی
نام ایران گواه قدمت ماست
باد اگر میوزد، به خاطر ما
سرو اگر خم نشد، به حرمت ماست
چقدر خودشیفته، ولی از حق نگذریم، قشنگ گفته است!
دیگران هر چه داستان گفتند
آنچه شد ماندنی، حکایت ماست
بعد شعر دیگری در همان وزن می خواند که شاید کمتر کسی فهمید قصیده دیگری را شروع کرده است:
هر شب از داغ، خاک ما تب داشت
(چه تعبیر زیبای شاعرانه ای!)
قصههای هزارویکشب داشت
ای شغالان بیوطن، هشدار
وطن من هنوز ایران است
روح این خاک، دوستی علی
قلب این سرزمین، خراسان است
تا قیامت در این ولایت عشق
آن امام رئوف، سلطان است
وطنم زادگاه و قبر من است
خواه آباد یا که ویران است
کشورم، کشور عزای حسین
پایتختش هنوز تهران است
در همه مرزهای این کشور
مرز محبوب، مرز مهران است
در جنوبش، رئیس دلواری
جبهه غرب دست چمران است
کجا رئیسعلی دلواری به فکرش می رسید صد سال بعد از شهادتش، در تهران و جمعی این چنینی از او در کنار امام حسین(ع) و امام رضا(ع) یاد شود؟
وطن من در اوج سختیها
چهره همت است، خندان است
همچنان راز مشت بسته او
رمـز آزادگان دوران اسـت
خیلی اسمهای دیگر هم برد، مثل حاجقاسم و باکری و قم و اسلَم و...، با این چتر و درد، نرسیدم پا به پای او پیش بروم و بنویسم. و فکر میکنم گفته شد نام شاعر هادی جانفداست، اما نمیدانم که خودش خواند یا کس دیگری سروده او را انتخاب کرد و برای مردم خواند:
دامن مام میهنم سرخ است
مهد پروردن شهیدان است
تا که این مکتب حسین به پاست
هدف شمرها دبستان است
بیا آقای ترامپ، ایرانیانی که قرار بود برای نجاتشان بیایی، به این سرعت تو را وارد شعر فارسی کردند و با کار شجاعانهات در میناب، تو را گذاشتند همانجایی که سزاوارش هستی، در کنار بدنامترین و منفورترین شخص عالم در نظر همه ایرانیها!
وطن من همیشه میناب است
کودکش اسوه بزرگان است
هر شب از اشک مادران شهید
همة قبرها چراغان است
مطلبی درباره مینابیها شنیدهام که خودش روضه است و دل را خون میکند. پدران و مادرانی که فرزندشان شهید شده، میگویند: بچههای ما از تاریکی میترسند و شبها تا صبح در قبرستان کنار فرزندانشان میمانند.
شما را به خدا یک کارگردان پیدا شود و از این فیلم بسازد و این غربیهای بیشرمی را که دم از حقوق بشر و حقوق کودکان میزنند، رسوا کند. کدامشان رسماً محکوم کردند و موضع قاطع گرفتند؟ ترامپ با بیشرمی گفته: «بر اساس آنچه من دیدهام، کار خود ایران است که مهماتش بسیار غیر دقیق است!» نتانیاهو نیز آن را به پای ایران نوشته و این گناه دیگری است افزون بر گناهان بسیارشان. باید مقداری از این مهمات غیردقیق را نثارشان کرد تا معلوم شود چی به چی است.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟