استاد محمدحسن ابریشمی
درخت و گل و آبهای روان
۸۹۱گر ایدون که رستم بود پیشرو نماند برین بوم و بر، خار و خَو
۹۲۵بریشان ببارید چون ژاله میغ۲۲ چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ
۹۹۶چو خسرو به بیداد کارد درخت بگردد ازو پادشاهی و بخت
۱۰۰۷بیاراست لشکر بسان بهشت به باغ وفا سرو کینه بکشت
۱۰۴۵اگر باز ناید شده روزگار به گیتی درون تخم کینه مکار
۱۰۴۹بفرمود تا نامه پاسخ نوشت درختی ز کینه به نوّی بکشت
۱۰۵۰چو شوره زمینی که از دورِ آب نماید چو تا بد برو آفتاب
۱۰۷۰چو ما چرخ گردان فراوان سرشت درود آن کجا به آرزو خود بکشت
۱۱۱۶بدین داستان دُر ببارم همی به سنگ اندرون لاله کارم همی
۱۱۲۸خَسَک بر پراکند بر گرد دشت که دشمن نیارد بر آن جا گذشت
۱۱۵۸هم آنگه بر آمد یکی باد سخت که بشکست شاداب شاخ درخت
۱۱۶۱به هر گوشهای چشمه و آبگیر به بالا و پهنای پرتاب تیر
۱۱۶۷همی «گنگ» خوانم بهشت من ست برآورده بوم و کشت من ست
۱۸۱وزان پس برآمد یکی باد سخت که بر کند با شاخ بیخ درخت
۱۲۰۴به دشت اندرون سبزه و جای خواب هوا پر ز ابر و زمین پُر ز آب
۱۲۰۷به دست بداندیش بر کشته شد چنین تخم کین در جهان کشته شد
۱۲۰۸به هر گوشهای چشمه و گلستان زمین سنبل و شاخ بلبلستان
۱۲۱۵از آن خرمی شهر و آن دشت و راغ چمنها و پالیزها چون چراغ
۱۲۲۱ازین آب دریاچه جویی همی مگر تیره تن را بشویی همی
۱۲۲۷تن پهلوان را کزو خواست کین کشیدند دو پاره زی پارگین
۱۲۵۱اگر دیو بردی مرا دل ز راه تبه کردمی بیشتر زین سپاه
روان ]دانشمندان[ را سراسر بیازردی گوان ]دلیران[ را همی خون دل خوردی
کشاورز را تخم ببریدمی ز بیداد هرگز نپرسیدمی
۱۲۵۵دگر چاهساری که بی آب گشت فراوان برو سالیان بر گذشت
۱۲۵۶به «بیژن» چنین گفت کاین یادگار همی دار و جز تخم نیکی مکار
۱۲۶۴به «لهراسب» فرمود تا بازگشت بدو گفت روز من اندر گذشت
تو شو تخت شاهی به آیین بدار به گیتی جز از تخم نیکی مکار
۱۲۶۶ز کوه اندر آید یکی باد سخت کزو بگسلد شاخ و برگ درخت
۱۲۷۳مرا گفت آن دادگر شهریار که گر خَو بود پیش باغ بهار
اگر آب یابد به نیرو شود همه باغ ازو پر ز آهو شود
۱۲۷۶نگه کرد چوپان و بنواختش به نزدیکی خویش بنشاختش
۱۲۸۱نیامد ز گیتی جز زهر بهر یکی روستا دید نزدیک شهر
درخت و گل و آبهای روان نشستنگه شاد مرد جوان
درختی گشن سایه ور پیش آب نهان گشته زو چشمة آفتاب
۱۳۱۵چنین است گیهان ناپایدار درو تخم بد تا توانی مکار
۱۳۷۲یکی کوه پیش آمدش پر گیا بدو اندرون چشمه و آسیا
۱۳۸۰به شخّی که کرکَس برو نگذرد برو گور و نخجیر پی نسپرد
کَنَم چاه آب اندرو ده هزار نشانم درخت از بر چاهسار
۱۳۸۸به خون غرقه شد خاک و سنگ و گیا بدو اندرون چشمه و آسیا
۱۳۹۲نخندد زمین تا نگیرد هوا هوا را نخوانم کف پادشا
که باران او در بهاران بود نه چون همت شهریاران بود
۲۲. ژاله: تگرگ، در برخی از نواحی خراسان کنونی با گویش «ژله» و «جله» هنوز هم تداول دارد؛ میغ: ابر.
شما چه نظری دارید؟